امروز که می نویسم، یاد روزهای اول افتادم که حتی تصور زندگی بدون تاریکی و تشنج برایم ممکن نبود؛ اما تو، نه تنها با حرف؛ بلکه با بودن استوارت به من نشان دادی که راه، روشن است. تو دوستی شدی در تنهاییهای من، نوری شدی در ظلمت من، دستی شدی برای بلند کردنم و پایی برای قدرت و رسیدن من شدی.
امروز من اینجا فقط با آموزههای تو در جانم ایستادهام. میخواهم از تو بنویسم. ای همراه همیشه در صحنه، تو را چه خطاب کنم؟ معلم، مرشد یا راهنما؟ شاید همه اینها؛ اما تو برای من بسیار فراتر از یک عنوان بودی. تمام وجودم را فراگرفتی، من را یاری کردی و نگفتی از این طرف بیا؛ بلکه گفتی با هم میرویم تا ببینی مسیر چقدر زیباست، تو به من نگاه کردن را آموختی نه فقط دیدن را، گاهی یک کلام تو مانند چراغی در دل شب مسیر فردای من را روشن کرد.
قدردان لحظاتی هستم که با صبر و شکیبایی نادانیهایم را تاب آوردی و به جای قضاوت من را ساختی. بودن با تو بزرگترین نعمت زندگی من بوده است. شاید هیچگاه به تو نگفتم که چقدر شنیدن حرفهای من بدون قضاوت، چقدر نگاه آرامت در روزهای ناآرامم، به من جان دوباره داد. تو به من آموختی که آرامش در پذیرش است.
به یاد داری، روزهایی که بیتاب و تشنه یادگیری بودم و در سیدیها به دنبال جواب سوالهایم بودم و تو با آرامش و مهربانی با لبخند زیبا و دلنشین گفتی، تو از نوشتارها جلو هستی!
شاید آن روزها این سخن را درست درک نکردم؛ اماحالا با جان و دل لمسش میکنم. همیشه من را تشویق به پیشرفت و رسیدن به نقطه روشنایی و حال خوب میکردید. اکنون در نقطهای قرار گرفتم که باید امر اول را اجرا کنم. اگر شما نبودید، من الان کجا بودم؟
راهنمای عزیز، مدیون تو نیستم، زیرا که عشق را بیمنت به من آموختی؛ اما تا همیشه سپاسگزارم. کنگره۶۰ خانه دومم و تو بخشی از خانواده روحی من شدی.
نویسنده: همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر نیلسا (لژیون چهاردهم)
رابط خبری: مرزبان خبری همسفر مریم
ارسال: همسفر الهام رهجوی راهنما همسفر پریسا (لژیون بیستوششم)
- تعداد بازدید از این مطلب :
424