سومین جلسه از دوره ششم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی امیر اراک با استادی راهنما مسافر حامد نگهبانی مسافر عیسی و دبیری همسفر ایمان با دستور جلسه: «هفته راهنما» روز سهشنبه ۱۴۰۴/11/28 ساعت 15:30 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، حامد هستم، یک مسافر.
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که امروز در این جایگاه قرار گرفتم. خیلی خوشحالم و امروز یک حس خیلی عجیب و خاص را تجربه کردم. از کنگره ۶۰، آقای مهندس و اساتید ایشان تشکر میکنم بابت بستری که فراهم شد تا من و شما امروز اینجا باشیم.
در ادامه از راهنمای عزیزم، آقا رضا، تشکر میکنم که هرچه دارم از راهنماییهای درست و بهجای ایشان است و هیچوقت زحماتشان را فراموش نمیکنم. ممنون و دستبوس ایشان هستم. همچنین از آقا ابراهیم عزیز که امروز لژیون خدمت بودند و این فرصت را در اختیار من قرار دادند، تشکر میکنم. از مرزبانهای عزیز بابت تلاشهایی که میکنند و همه خدمتگزاران هم سپاسگزارم. خوشآمد میگویم به دوستانی که پیشکسوت محسوب میشوند و امروز زحمت کشیدند و تشریف آوردند.
توقع داشتم جلسه خیلی شلوغتر از این باشد، مخصوصاً از بچههای سفر اولی و سفر دومی بهعنوان رهجو؛ البته من راحتترم و راحتتر صحبت میکنم و هیچ اشکالی ندارد.
اما در مورد دستور جلسه و جشن هفته راهنما؛ چون وقت کم است مجبوریم خیلی خلاصه جلسه را برگزار کنیم و مشارکتها کم باشد. اگر پنجشنبه فرصت باشد، میتوانند مشارکت کنند و به راهنمایشان تبریک بگویند.
چیزی که دوست دارم بگویم در مورد راهنما و نامگذاری این هفته است. من خودم هنوز دقیق نمیدانم هفته راهنما یعنی چه و راهنما دقیقاً چیست؛ اما وقتی این هفته نامگذاری میشود و سیدیهایی که گوش میدهیم و درباره جایگاه راهنما صحبت میشود، میفهمیم که راهنما از جایگاه بسیار بالایی برخوردار است. نه اینکه بقیه جایگاهها مهم نباشند، اما راهنمایی جایگاه ویژهای دارد؛ چون شما همه در حال سفر هستید، اما راهنما همزمان که خودش سفر میکند، تعداد زیادی رهجو کنار او هستند با حالتها، مسائل، مشکلات و چالشهای مختلف. همین باعث میشود شخص بسیار ویژهای شود و از لحاظ تفکر بسیار قوی و مستحکم گردد.
چند روز پیش داشتم فکر میکردم؛ با توجه به مسائلی که دارم و مشکلات و چالشهای روزمره زندگی که همه داریم، این حجم از مشکلات در کنار این حجم از امیدواری برایم عجیب است. با خودم میگفتم نباید اینقدر حالم خوب باشد. خیلی فکر کردم چرا اینطور است و به هیچ جوابی نرسیدم جز اینکه من در لژیون، در شعبه و در جایگاه خدمتی که دارم مثل بقیه راهنماها امید میدهم و وقتی به دیگران امید بدهی، قطعاً امید دریافت میکنی و ناامید نمیشوی، حتی اگر شرایط سخت باشد. بابت این موضوع شاکر خداوند هستم.
اما سؤال مهم این است که من در جایگاه رهجو باید چهکار کنم؟ این هفته فرصتی است که ببینم آیا میتوانم تشکر کنم، شکرگزار باشم و قدردان باشم؛ نه به خاطر راهنما، چون راهنما کار خودش را انجام میدهد، بلکه به خاطر خودم. آیا من نیاز دارم تقدیر کنم؟ چه از طریق پاکت، چه از طریق عمل و چه از طریق قلب؟
هرچه فکر کردم دیدم فقط من نیاز دارم؛ چون اگر شکر کنم، اتفاقات بعدی رقم میخورد. اگر من نباشم، اتفاقات خوب بعدی هم نمیافتد. گاهی فکر میکنم که حالا چیزی نشده، راهنما میآید و میرود و برنامهای هم به ما داده و خیلی مرتب کارش را انجام میدهد. اگر اینگونه فکر کنم، همانطور که در «سیدی اکبر» گفته شد، آن اتفاق در سطح پایینتری برای من میافتد.
به نظر من درست است که اسمش هفته راهنماست، اما هفتهای هم هست که جایگاه رهجو را نشان میدهد. راهنمای من که مشخص است راهنماست و خیلی من را راهنمایی کرده؛ اما من چقدر رهجو هستم؟ آیا واقعاً کارهایی را که باید انجام بدهم انجام میدهم یا نه؟
موضوع دیگری که خیلی روی من تأثیر گذاشت و در سیدیهای اخیر مطرح شد، این بود که راهنما شفاعت میکند و ضمانت میکند. یادم میآید زمانی با مقدار کمی مواد گیر کرده بودم. شوهرخالهام میخواست فیش حقوقی بگذارد، اما خالهام اجازه نمیداد و میگفت این فرار میکند، چون سابقه خوبی نداشتم. این کار را نکردند و قاضی با مبلغی ما را آزاد کرد. اما راهنما از روزی که من میآیم و آن پیوند بین من و او شکل میگیرد و امضا میکند و مرا بهعنوان رهجو قبول میکند، تا نمیدانم کی ضمانت مرا میکند؛ فقط تا رهایی نیست، تا هر زمان که باشد میگوید این فرد در حال درست شدن و بهتر شدن است.
من بهجز راهنما، حتی در خانواده و اقوام درجه یک هم ندیدم کسی اینگونه بگوید. بعضی وقتها حتی خانواده میگویند این آدم درست نمیشود، اما راهنما همیشه میگوید تو خوب میشوی. یادم هست آقا رضا در لژیون میگفت تو از من بهتر میشوی. میگفتم مگر میشود؟ ما حتی نزدیک شما هم نمیشویم؛ نشدیم و نمیشویم. اما ایشان میگفت میشود. این یعنی جایگاه بسیار والا.

همیشه سپاسگزارم و تشکر میکنم. آقای غفاری که خداروشکر الان هم اینجا هستند، همیشه میگفتند: «چو به گشتی طبیب، از خود مبین.» بعضی وقتها وقتی حالمان خوب میشود، ممکن است حرفی بزنیم یا رفتاری کنیم که دل راهنمایمان را بشکنیم. راهنماها بزرگوار هستند، اما من تمام تلاشم این بوده از وقتی وارد کنگره شدم رهجوی خوبی باشم و در ادامه هم همین کار را میکنم. امیدوارم شما هم همینطور باشید و رهجویان خوبی باشید.
هیچ چیز لذتبخشتر از این نیست که در چشمهای راهنمایتان رضایت را ببینید. من هنوز آن را کامل ندیدهام، اما تلاشم را میکنم که این اتفاق بیفتد. برای من مهم این است که راهنمایم از من راضی باشد؛ چون خودم میدانم از کجا و از چه وضعیتی آمدهام.
در «سیدی اکبر» گفته میشود آیا کلماتی مثل «اجیمجی» یا «جمبلی جیمبو» داریم که همهچیز خوب شود؟ من ندیدهام؛ اما در کنگره این اتفاق افتاد. هنوز هم نمیدانم چرا؛ فقط به راهنمایم میگویم چشم و انجام میدهم و این اتفاق افتاده است.
در پایان باز هم تشکر میکنم، همیشه فراموش نمیکنم از کجا آمدهام.
ممنونم که به صحبتهای من توجه کردید.
در ادامه جشن راهنما با شور فراوان برگزار گردید







نگارش:مسافر مهدی
عکس:مرزبان خبری مسافر صادق
تنظیم: مسافر عادل
- تعداد بازدید از این مطلب :
108