امروز سه شنبه ۱۴۰۴/۱۱/۲۸ جلسه دوازدهم از دوره هفتم سری کارگاههای خصوصی مسافران کنگره ۶۰ زاهدان با دستور جلسه "هفته ی راهنما" به استادی دیده بان محترم مسافر مجید، نگهبانی مسافر محمد و دبیری مسافر فرامرز آغاز بکار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان،
مجید هستم، مسافر…
مجید سلامی؛ دیدهبان امور مالی. سال ۷۹ وارد کنگره شدم؛ روزی که نه آینده را میدیدم، نه حتی خودم را. امروز بعد از بیستوپنج سال و اندی رهایی، اگر از من بپرسند چه هستی، میگویم: هنوز مسافرم، هنوز خدمتگزارم. رهایی پایان راه نیست؛ آغاز مسئولیت است.
خوشحالم که امروز در کنار شما هستم. من بیشتر ایران را سفر کردهام؛ از کوههای خاموش تا جنگلهای مهآلود، از دریا تا کویر. سفر برایم همیشه بهانهای برای فهمیدن بوده است؛ فهمِ وسعت، فهمِ کوچکیِ خویش. اما با همه این سفرها، جای زاهدان در نقشهی قدمهایم خالی بود. گاهی بعضی شهرها باید صبر کنند تا انسان درونش آماده شود. بعضی آمدنها تصادفی نیست؛ باید زیرساختش در تقدیر و در درون فراهم شود تا تو را بنشانند پشت میزی که سهم توست. امروز احساس میکنم این نشستن، نتیجه سالها حرکت است.
چهار سال بود قصد آمدن داشتم، اما فرصت و قسمت فراهم نمیشد. امروز به واسطه یک کار خیر، یک تصمیم بزرگ، یک مسئولیت سنگین، اینجا هستم؛ و صادقانه بگویم، وقتی وارد شعبه شدم، انتظار چنین پویایی و طراوتی را نداشتم. اینجا زنده است. اینجا نفس میکشد. اینجا امید جریان دارد.
آمدهایم تا منشأ حرکتی تازه در زاهدان باشیم. جناب مهندس زمینی در این شهر دارند تا ساختوساز آغاز شود. زمینی که شاید امروز خاکی خاموش باشد، اما فردا میتواند خانهی بیداری باشد. منطقه شیرآباد، جایی که شاید بسیاری از آن فاصله بگیرند، دقیقاً همانجاست که ما باید حضور داشته باشیم. ما همیشه به قلبِ مسئله رفتهایم، نه به حاشیهی امن آن.
به یاد دارم در اصفهان نیز زمینی داشتیم درست در دلِ خرید و فروش و مصرف مواد مخدر. همه میگفتند: «نمیشود. خطرناک است. جواب نمیدهد.» اما امروز همان نقطه، مأمن مسافران سفر اول و دوم است. حتی برخی از همان فروشندگان و مصرفکنندگان، خودشان مسافر شدند. این یعنی نور اگر درست و پیوسته بتابد، تاریکی عقب مینشیند. حوزه فعالیت ما جایی است که مصرف بیشتر است؛ جایی که زخم عمیقتر است. چون درمان، باید سراغ زخم برود.
شما سفر اولیها را که میبینم، یاد سالهای دور خودم میافتم؛ با ترس، با تردید، با هزار سؤال. اما یک نکته را بگویم: شما هماکنون خدمتگزارید. خدمت فقط پشت این جایگاه نیست. خدمت، از همان لحظهای آغاز میشود که تصمیم میگیری به خودت خیانت نکنی. سرِ ساعت بیایی. سیدی بنویسی. آموزش را جدی بگیری. دارو را بهموقع و بهاندازه مصرف کنی. نظم داشته باشی. اینها کوچک به نظر میآید، اما ستونهای بنای آینده توست.
اگر آموزشهای کنگره را از قوه به فعل تبدیل کنیم، دیگر نیازی به زور نیست. در اینجا کسی را با طناب جلو نمیکشند. جناب مهندس حرکت میکند، و همین حرکت برای ما درس است. راهنما حرکت میکند، و رهجو از او الگو میگیرد. راهنمای کوهنوردی همه را به خود نمیبندد تا بکشد بالا؛ خودش قدم برمیدارد، جای پا میسازد، و دیگران در ردّ قدم او امنتر حرکت میکنند. راهنما نیز چنین است.
راهنما حکم پدر و بزرگتر را دارد. اگر سخنی بگوید که خود به آن عمل نکرده باشد، اثر ندارد. اما وقتی عمل مقدم بر کلام باشد، اعتماد شکل میگیرد. رهجو وقتی میبیند راهنما خودش این مسیر را رفته، خودش طعم درد و درمان را چشیده، خودش زمین خورده و برخاسته، با دل و جان قدم در جای پای او میگذارد.
برای رسیدن به این شال، تلاشهای فراوان شده است. این شال فقط پارچهای رنگی نیست؛ نماد تعهد است، نماد عبور از آزمونهاست، نماد صبر و آموزش و خدمت است. خداوند چنین فرصتی را به هر کسی نمیدهد. قدر این جایگاه را بدانید. هر بار که شال را بر گردن میاندازید، به خود بگویید: «امروز باید بیشتر از دیروز عمل کنم.»
من در طول این سالها افتخار داشتهام در رنگهای مختلف شال خدمت کنم. امروز، پس از تجربههای گوناگون، به این باور رسیدهام که زیباترین خدمت، خدمت در جایگاه راهنمایی است. چرا که راهنما پیش از آنکه آموزش بدهد، باید بیاموزد. در کنگره همیشه میگوییم: «خدمت و آموزش.» این دو از هم جدا نیستند؛ دو بال یک پروازند. اگر یکی نباشد، پروازی در کار نخواهد بود.
کنگره در سالهای نخست چنین نظم و انسجامی نداشت. راهنماها کم بودند، دستورها گاه متفاوت بود. اما امروز همه در چارچوب پروتکلی دقیق و حسابشده حرکت میکنند. این انسجام حاصل سالها تجربه، آزمون، خطا و اصلاح است. حاصل رنجها و ایستادگیهاست.
راهنمایی، امر سادهای نیست. شما با جان انسانها سر و کار دارید. با کسانی که گاه در اوج ناامیدی قدم به اینجا میگذارند؛ با قلبهایی که شکسته، با روحهایی که خستهاند. وقتی میگویم جان، یعنی امیدِ از دسترفتهای که باید دوباره روشن شود. اگر خودمان آموزش ندیده باشیم، اگر خودمان این مسیر را طی نکرده باشیم، چگونه میتوانیم چراغی برای دیگری باشیم؟
اگر به تعادل رسیدید، اگر در درونتان آرامشی شکل گرفت، فقط حرکت کنید. لازم نیست تبلیغ کنید، لازم نیست اجبار کنید. رهجو خود به دنبال شما خواهد آمد. نور، خودش دیده میشود.
راهنما مانند کشاورزی است که بذر را با عشق در خاک مینشاند. خاک را آماده میکند، صبر میکند، آبیاری میکند، مراقبت میکند. شاید روزها و ماهها نشانی از جوانه نباشد، اما او ایمان دارد. و روزی که اولین سبزینه از دل خاک سر برمیآورد، تمام خستگیها از تنش بیرون میرود. دیدن رشد رهجو، دیدن احیای یک انسان، بزرگترین پاداش است.
امروز اگر در زاهدان بنایی ساخته شود، مهمتر از دیوارها و سقفش، نیتهایی است که در آن جاری خواهد شد. این زمین میتواند تبدیل شود به مکانی که انسانها دوباره خودشان را پیدا کنند. جایی که تاریکیها کمرنگ شود و امید، آهسته اما پیوسته، قد بکشد.
در پایان، صمیمانه تبریک میگویم به جناب مهندس، راهنمای خودم و راهنمای همه ما؛ به جناب دکتر امین؛ به خانواده محترم جناب مهندس که همواره پشتیبان این مسیر بودهاند؛ و به شما خدمتگزاران و راهنمایان شعبه زاهدان.
باشد که این حرکت، آغازی باشد برای فصلی تازه؛ فصلی که در آن، هر کدام از ما چراغی باشیم در مسیری که روزی خود، در تاریکیاش قدم زدهایم.
.jpeg)
.jpeg)
.jpeg)
.jpeg)
.jpeg)
نگارش، عکس و ارسال : مسافر رامین (لژیون یکم راهنما آقای جواد)
- تعداد بازدید از این مطلب :
69