English Version
This Site Is Available In English

گروه خانواده -راهنما جلودار واقعی است

گروه خانواده -راهنما جلودار واقعی است

امروز قلم را به یاری حرف‌های خویش می‌طلبم تا با مساعدت آن و تکه‌ای کاغذ به گذشته برگردم، گذشته‌ای که سال‌هاست از خاطرم محو شده و جز برای گرفتن آموزش و درس‌های جدید به آن برنمی‌گردم. به هر حال این دلنوشته را تقدیم می‌کنم به کسانی که قلب‌هایشان در گذر از جاده‌های ناهموار زندگی ناخواسته شکسته است؛ کسانی که در تاریک‌ترین نقطه زندگیشان دنبال کورسویی از نور و روشنایی می‌گردند. 

 

سال‌ها قبل زمانی که مملو از خشم، کینه، نفرت و ناامیدی بودم؛ قدم در راهی گذاشتم که با شک و تردید در آن شروع به حرکت کردم. راه را خودم یافته بودم، تلاش کرده بودم که مسافرم را وصل کنم؛ اما آن‌قدر اعتمادبه‌نفس نداشتم که خودم وارد این جمع محبت شوم. بعد از چند جلسه پشت در نشستن و در ماشین منتظر ماندن، با اصرار مسافرم وارد کنگره شدم. چقدر همه چیز عجیب بود؛ برخوردها، حس‌ها، آداب و نگاه‌ها، همه‌چیز بوی مهر، محبت، ایمان و عشق با خودش داشت.

 

در همان نگاه اول عزیزانی با رنگ شال نارنجی که از دیگران متمایز بودند، نظرم را جلب کردند. رفته‌رفته با مشاوره‌هایی که انجام شد، نوبت به آن رسید که من یکی از آن عزیزان را به عنوان همراه و جلودار راهی که در آن قدم گذاشته بودم انتخاب کنم و من هنگام مشارکت‌ها صدای راهنمایم به دلم نشست و به قلب و جانم نفوذ کرد؛ مشارکتی که به یاد دارم از خورشید و نور می‌گفت و من خانم حافظی، اولین راهنمای خودم را انتخاب کردم. اما متأسفانه چند ماهی بیشتر نتوانستم در کنارشان باشم، چون جشن تجلیلشان فرا رسیده بود و باید لژیون را تحویل می‌دادند. بلافاصله خانم افسانه عزیز جایگزین ایشان شدند و لژیون را تحویل گرفتند. در ابتدا برقراری ارتباط کمی برایم مشکل بود؛ اما رفته‌رفته کلام پرمهر و نگاه پر از عشق و آغوش گرم راهنمای عزیزم من را به ادامه راه تشویق کرد و آن پیوند محبت برقرار شد.

 

در تمام سال‌هایی که مسافرم در جا می‌زد و من پر بودم از بغض، اشک، شکوه، ناله و شکایت، ایشان با آغوشی باز، محکم و استوار، نور امید را هر بار در دل غم‌زده و تاریک من تزریق می‌کردند و کمک می‌کردند روی پاهایم بایستم و ادامه بدهم. سال‌ها در تمامی جشن‌هایی که من مسافرم را در کنارم کم داشتم، ایشان هم راهنمایم بود و هم همسفرم، و من دلم قرص بود به بودنشان و ادامه می‌دادم. من همیشه حرف از “نمی‌شود” و “نمی‌توانم” می‌زدم و ایشان با صلابت خلافش را به من ثابت می‌کردند. از آنجایی که مسافرم سفرش را خراب کرده بود و من امیدی به شرکت در امتحان راهنمایی نداشتم، راهنمایم بهترین و سخت‌ترین خبر را به من داد و گفت: «حرکت کن، باید در امتحان شرکت کنی.» و من با ناباوری و ناامیدی مثل همیشه گفتم: «نمی‌شود، زمان کم دارم و من چیزی نخوانده‌ام.» و ایشان با این جمله کلیدی که «حرکت کن، تلاش کن و ادامه مسیر را بسپار به خدا» بار دیگر من را به ادامه راه تشویق کردند و من ظرف یک هفته تمام تلاشم را کردم. با تمام اندوخته‌ام در این چند سال، سر امتحان کمک‌راهنمایی نشستم و با ناباوری سؤال‌ها را یکی پس از دیگری جواب دادم. 

 

من با حسی خوب از آن جلسه بیرون آمدم اما در میان این همه شرکت‌کننده امید بسیار کمی به قبولی داشتم. به اذن پروردگار جواب سختی‌های سفرم و این همه بالا و پایین شدن‌ها را گرفتم و در این آزمون قبول شدم. هیچ‌وقت حس آن لحظه خبر قبولی و مکانی که در آن حضور داشتم را فراموش نخواهم کرد. این لحظه و این حس‌وحال را برای تمامی عزیزانی که عشق به خدمت را در این جایگاه دارند، آرزومندم. بنا به دلایلی که دوست دارم آن هم در دل‌نوشته دیگری برایتان بگویم، توفیق خدمت در شعبه سمنان، شعبه‌ای که در آن پا گرفتم و رشد کردم را نداشتم، اما باز هم به لطف پروردگار توفیق خدمت حاصل شد و در شهر خودم مشغول به خدمت در این جایگاه هستم. امیدوارم توفیق و لیاقت ادامه خدمت را داشته باشم تا بتوانم ذره‌ای از زحمات جناب مهندس و راهنمای عزیزم را جبران کنم.

 

نویسنده:راهنما همسفر الهه (لژیون دوم)

تایپست و ویراستار: همسفر میترا رهجوی راهنما عاطفه (لژیون اول)

ارسال: همسفر اعظم (نگهبان سایت)

همسفران نمایندگی گرمسار

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .