همسفران لژیون ششم در دلنوشتههای خود در مورد دستور جلسه بیان کردند
همسفر افسانه
در کنگره ۶۰، جایی که سفری به سوی زندگی تازهای آغاز میگردد، راهنمایان مثل فانوسهایی روشن در دل تاریکیاند. آنها با مهربانی و صبر، نور امید را بر دلهای خسته میتابانند و مسیر را نشان میدهند. آن روز که وارد لژیون شدم، دستان مهربانش را به سمتم دراز کرد و انگار تمام دنیا در همان دستهای گرم خلاصه شده بود.
با دلی خسته و چشمانی اشکبار، از ترسها و فشارهای زندگی برایش گفتم، و او با آرامشی که مخصوص خودش بود لبخندی زد و گفت: «همهچیز درست میشود.» و درست همانجا چیزی در درونم تغییر کرد. او چنان اطمینانی به من داد که گویی سنگینیِ تمام دنیا از روی شانههایم برداشته شد. گفت: «تو قویتر از آن چیزی هستی که فکر میکنی؛ این مسیر سخت است؛ اما هر قدمی که برمیداری، تو را به زندگیای که شایستهاش هستی نزدیکتر میکند.»
تغییر از همان جا آغاز شد؛ آرام؛ اما ریشهدار. دیگر اشکهایم فقط برای درد نبودند، نشانه رشد شده بودند. کمکم یاد گرفتم خودم را ببینم، باور کنم و برخیزم. باورکردم که شکست پایان راه نیست؛ بلکه گاهی آغازِ نگاهی تازه است؛ همان جمله معروفِ راهنمایم: برای رسیدن به روشناییِ وسیع، باید از تاریکیِ وسیع گذشت. درسهای او در ذهنم حک شدند. حالا دیگر ترس فرمانروایی قلبم نبود؛ یاد گرفته بودم که از دلِ تاریکی هم میتوان به سمت نور حرکت کرد.
احساس آرامش، امید و اعتماد به نفس دوباره در من جوانه زد و شاید زیباترین بخشِ این سفر، جایی بود که حس کردم دیگر فقط یک رهجو نیستم؛ من هم میتوانم نوری باشم برای دیگران، مثل نوری که روزی راهنمایم در تاریکترین روزها به من هدیه کرده بود. سرانجام آن روز رسید؛ روزی که سالها در رویاهایم پنهانش کرده بودم. روزی که من و مسافرم، آزاد و رها، با چهرههایی آرام و چشمانی پر از امید، در جایگاهِ رهایی ایستادیم.
تمام آن مسیرِ پرفراز و نشیب، تمام جلسات، سکوتها و حرفها با راهنمایم، در یک واژه خلاصه شد: رهایی. رهایی، نه فقط برای مسافرم؛ بلکه برای خودم؛ برای دلم و برای ایمانم. با تمام وجود از راهنمای عزیزم سپاسگزارم. زمانی که خودم به نور باور نداشتم، نور را به من آموخت. ممنونم که بیمنت برایم وقت گذاشتید، به من گوش دادید، باورم کردید و در کنارم ماندید تا بهتر زندگی کردن را یاد بگیرم. قدردانتان هستم، نه فقط برای مسیری که نشانم دادید؛ بلکه برای اعتمادی که در دلم کاشتید.
با احترام و مهر فراوان
.gif)
همسفر مرضیه
گاهی در زندگی، آدم گم نمیشود؛ فقط یادش میرود که میتواند بهتر باشد. در همان روزهاست که حضور یک راهنما معنا پیدا میکند؛ کسی که نه برایم تصمیم میگیرد و نه به جایم راه میرود، فقط کنارم میایستد و آنقدر به توانم ایمان دارد تا من هم کمکم باور کنم میتوانم. راهنما برای من کسی نبود که بخواهد زندگیام را جمع و جور کند یا بهجای من تصمیم بگیرد. او کمک کرد بفهمم کجای مسیر ایستادهام و مسئولیتش با خودِ من است. در این مسیر یاد گرفتم راهنمایی؛ یعنی گفتنِ حرف درست، در زمان درست؛ گاهی یک تذکر کوتاه، گاهی یک توضیح ساده و گاهی فقط اینکه بدانی کسی هست که مسیر را بلد است و بیطرفانه نگاهت میکند.
راهنما فقط آموزش نمیدهد؛ صبر میکند، تکرار میکند، میبیند و میفهمد؛ حتی وقتی خودم از خودم ناامید میشوم، امیدش را از من نمیگیرد. شاید بارها اشتباه کنم و زمین بخورم؛ اما فرق داشتن راهنما این است که زمین خوردن، پایان راه من نمیشود. او به من یاد داد مشکلاتم دشمن من نیستند؛ نتیجه انتخابها و ندانستنهایم هستند و با آموزش و تمرین میشود آنها را اصلاح کرد؛ نه با عجله و هیجان؛ بلکه با صبر و پیوستگی. در کنار او فهمیدم تغییرِ واقعی از حرفهای قشنگ شروع نمیشود؛ از عملهای کوچک و مداوم شکل میگیرد.
راهنما چراغ به دست نمیگوید «دنبال من بیا»؛ چراغ را طوری نگه میدارد که خودم راهم را پیدا کنم. وابستهام نمیکند؛ مستقل میکند. نمیترساند؛ آگاه میکند. نمیشکند؛ میسازد. چه نعمتی بالاتر از این که انسانی در مسیر زندگیام باشد که رشدم برایش مهم باشد؛ از قویتر شدنم خوشحال شود و موفقیتم را مثل موفقیت خودش بداند؟ هفته راهنما فرصتی است برای قدردانی از کسی که بدون منت، بدون نمایش، آموزش داد، ایستاد و مسیر را روشن نگه داشت؛ با احترام و قدردانی از تمام راهنماهایی که آرام، دقیق و مسئولانه راه را نشان میدهند.
هفته راهنما فقط یک مناسبت نیست؛ یادآوری یک حقیقت است: اگر امروز آرامتر، آگاهتر یا قویتر از دیروزم هستم، ردّ قدمهای کسی پیش از من بوده که راه را نشان داده است. قدردانی از راهنما، قدردانی از نوری است که در تاریکی خاموش نشد؛ و شاید زیباترین شکلِ تشکر این باشد که من هم روزی برای کسی چراغ شوم.
.gif)
همسفر فاطمه.خ
راهنما طبق تعریف کنگره60 به افرادی گفته میشود که خودشان تاریکیها را تجربه نمودهاند و اکنون از میان آن تاریکیها عبور کرده و به نور و روشنایی رسیدهاند. کسانی که تمام پیچوخمهای سخت و دشوار را پشت سرگذاشته، اکنون از علم و تجربه خویش به ما میبخشند تا رهجویی را از اعماق تاریکیها به طرف نور هدایت کنند و این عمل چه زیباست.
راهنما، در همه مسیر ما را هدایت میکند، کمی جلوتر قدم برمیدارد و با چراغی در دست که همان تجربهها و آموختههای ناب اوست، مسیر را به ما نشان میدهد. کجای جهان چنین خدمتی را میبینیم؟ راهنما؛ هدایتگر رهجو در چندین سفر است؛ آنها بیدارکننده هستند و تمام خدمتها را بیمزد و منت انجام میدهند. او کمک میکند تا گنج درونی خود را که مدتها، گم کرده بودیم و نمیدانستیم، دوباره پیدا کنیم.
راهنما در این مسیر کمک میکند تا ما نیروهای درونی خود را که سالها خاموش و ساکت مانده بودند بشناسیم و بتوانیم از آنها بهره بگیریم. او به ما میآموزد که چگونه با تغییرات اندک؛ اما مثبت، ساختارهای منفی که برای خودمان ساخته بودیم را بشکنیم و ساختاری جدید، قوی و سازنده را بنا کنیم. ازخداوند میخواهم توفیق یادگیری و لیاقت برای آگاهی و درک مطالبی که راهنمای عزیزم به ما آموزش میدهند، داشته باشم و بتوانم دریافت و اجرا کنم.
همیشه و همه جا یادم خواهد ماند که چه کسی کمک کرد تا از تاریکیهایی که در آن سر در گم بودم نجات یابم و مسیر جدیدی را شروع کنم و به یاری خداوند در صراط مستقیم بمانم. تمام قد در برابر این فرشتگان با شالهای رنگارنگ و زیبا، تعظیم میکنم و قدردان محبت تک تک آنها هستم. از خداوند میخواهم به پاس خدمات پر عشقشان، برکتی عظیم در این جهان و جهانهای دیگر نصیبشان کند.
هفته راهنما مبارک باد
.gif)
نویسنده: همسفران لژیون ششم رهجویان راهنما همسفر زهرا
رابط خبری: همسفر فاطمه.م رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون ششم)
ارسال: همسفر فائزه رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی یحیی زارع میبدیزد
- تعداد بازدید از این مطلب :
144