نمیدانم این دلنوشته را چگونه شروع کنم؛ چون بعضی انسانها آنقدر برای دل آدم بزرگاند که کلمات برایشان کوچک میشوند؛ اما میدانم اگر قرار باشد یکی از مهمترین حضورهای زندگیام را بنویسم نام شما در اولین خط خواهد بود.
راهنمای خوبم همسفر لیلا در روزهایی که تاریکی از همیشه سنگینتر بود، وقتی ترسهایم بلندتر از رویاهایم شده بودن، وقتی شک کرده بودم به خودم، به تواناییهایم و به ادامه دادن؛ شما کنارم بودی. نه فقط با درسهای داخل کتابها، سیدیها؛ بلکه با درسهای زندگی.
به من آموختی که شکست پایان نیست؛ آموختی ترسیدن ضعف نیست و هر بار که کم آوردم؛ هر بار که خواستم رها کنم شما همان دستی بودی که بیهیچ منت، توقع به سمتم دراز شد و دوباره مرا سر پا کرد.
شما فقط راه را نشانم ندادی، یاد دادی خودم راه بسازم. گاهی حس میکنم ما فقط راهنما، رهجو نبودیم انگار تکهای از روحم، زبان شما را بهتر میفهمد. انگار شما همان پلی بودی که نسخهی ترسانام را به نسخه شجاعتر و آگاهترم رساند.
قدردان آن دستی هستم که در تاریکترین روزهایم روشنایی شد. شما فقط یک راهنما نیستی؛ بلکه شما یکی از پلهای زندگی من هستید و بخشی از رشدی که امروز در خودم میبینم که نام شما را با خودش دارد.
نویسنده: همسفر سهیلا رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر شراره رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون دوم)
عکاس: همسفر فاطمه.ج رهجوی راهنما همسفر منصوره (لژیون هفتم)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه.و رهجوی راهنما همسفر منصوره (لژیون هفتم) نگهبان سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
76