بعدازظهرِ یک روز زمستانی بود؛ روزی که پس از چهار سال، دعوتنامه حضورم در مکانی صادر شد که مدتها آرزویش را در دل داشتم. استرس عجیبی داشتم. مدام با خودم میگفتم: آیا اینبار میشود؟ یا باز هم ناامید برمیگردم؟ آیا اصلاً لیاقت حضور در آن مکان را دارم یا نه؟
لحظهشماری میکردم تا ساعت بگذرد و بتوانم خودم را به آنجا برسانم. وقتی بالاخره وارد شدم، همهچیز شبیه رویا بود؛ انگار در میان خیال یا خوابی شیرین قدم گذاشته بودم و نمیدانستم آنچه میبینم واقعیت است یا رؤیا.
آن روز، روز تولد بود؛ تولد کسانی که آنها را «مسافر» و «همسفر» مینامیدند. تولدی متفاوت از تمام تولدهایی که تا آن روز دیده بودم. احساس میکردم در بهشت قرار گرفتهام. وقتی صحبت میکردند، کلماتشان تا عمق جانم نفوذ میکرد. آن مراسم تمام شد، اما داستان من تازه آغاز شده بود.
وارد بخش دیگری از این بهشت شدیم. به ما گفتند باید یک نفر را بهعنوان راهنما انتخاب کنیم. حالم عجیب بود؛ احساسی عمیق درونم میگفت زمان ورود من به این مکان، با اذن خداوند رقم خورده و قرار است رنج و غصههایم پایان یابد.
تمام وجودم یخ زده بود؛ قلبم، دستهایم، پاهایم… درست مثل زمستان. انگار خون در رگهایم جریان نداشت؛ گویی مرده بودم. همه افراد آن مکان مقدس لباس سفید به تن داشتند و این رنگ، آرامشی عمیق به من میداد.
وقتی صحبتهای آن خانم همسفر را شنیدم که نامش همسفر مهتاب بود، دلم لرزید. حرفهایش دقیقاً حرفهای دل من بود؛ گویی کلمات از قلب من جاری میشد. لحظهای خودم را در او دیدم و با خود گفتم: خدایا، این همان انسان مهربانی است که در مسیر زندگیام قرار دادی تا سرنوشت مرا تغییر دهد و دنیای تازهای برایم بسازد.
دنیایی بدون رنج، بدون عذاب، بدون غم. من راهنمای خود را انتخاب کردم: همسفر مهتاب. وقتی وارد لژیون ایشان شدم، بغضم ترکید. حسی داشتم که تا آن روز هرگز تجربه نکرده بودم. همسفر مهتاب با لبخندی زیبا، دستانی گرم و آغوشی باز مرا در آغوش گرفت. انگار خداوند مادری دیگر به من بخشیده بود و من دوباره طعم داشتن مادر را چشیدم. مدتها منتظر چنین آغوشی بودم. هنوز دستانم سرد بود و از درون میلرزیدم، اما کمکم با حضور در کنار ایشان آرام شدم. ناگهان حس کردم چقدر حالم خوب است؛ گویی خورشیدی بر قلب یخزدهام تابید و تمام وجودم را از گرما و نور پر کرد. آن روز، اولین روز پیوند محبت من با همسفر مهتاب بود؛ پیوندی که هر روز، هر هفته و هر ماه عمیقتر و محکمتر شد.
خداوندا، چقدر شاکرم که فرشتهای زمینی در مسیرم قرار دادی؛ فرشتهای که با دست محبت، یاری و کمک، مرا از تاریکی بیرون کشید و بهسوی نور هدایت کرد. همانند خورشیدی که وجودم را گرم کرد و مسیر زندگیام را روشن ساخت.
خداوندا، شکرگزارم که انسانی آگاه، توانمند و مادری مهربان، سرشار از عشق، ایمان و محبت را نصیبم کردی. مدتها بود دلم یک مادر مهربان میخواست و تو آن را به من هدیه دادی. دیگر چه بگویم؟ من از این زندگی چیز بیشتری نمیخواهم؛ چرا که همه زیباییهای زندگیام در وجود راهنمای عزیزم خلاصه شده است.
همسفر مهتاب عزیزم، عاشقانه دوستتان دارم. وقتی صحبت میکنید، دوست دارم تمام وجودم گوش شود و فقط به کلماتتان گوش بسپارم؛ دوست دارم تمام وجودم چشم شود و فقط نگاهتان کنم. خدایا، چقدر حالم خوب است. با آموزشهای شما، ذهن، فکر و اندیشهام دگرگون شد. احساس میکنم انسان دیگری شدهام. مشکلات دیگر برایم لعنت نیستند؛ به رحمت تبدیل شدهاند. آموختهام چگونه با مسائل زندگی روبهرو شوم، در برابر خشم جاخالی بدهم و از ترسهایم عبور کنم.
همسفر مهتاب عزیزم، میدانم با زبان نمیتوانم محبتهای شما را جبران کنم. آرزو میکنم همیشه سلامت باشید. وجود شما سرشار از عشق و ایمانی است که از عمق وجودتان میبخشید. ایمان من به شما هر روز بیشتر میشود و گرفتن شال نارنجی، خواستهای عمیق برای جبران ذرهای از محبتهای شماست. انشاءالله بهار آینده بتوانم شال نارنجی را کسب کنم و با عمل، قطرهای از محبتهای عاشقانهتان را جبران نمایم.
خداوندا، بهخاطر تمام نعمتهایت، بهخاطر راهنمای عزیزم و بهخاطر آن بهشت و مکان مقدس، هزاران بار تو را شکر میکنم. همسفر مهتاب عزیزم، هفته راهنما را هزار بار به شما تبریک میگویم و آرزو میکنم همیشه سلامت، توانمند، شاد و دلخوش باشید. با عشق، دختر کوچک شما، سمیه.
نویسنده: همسفر سمیه.م رهجوی راهنما همسفر مهتاب (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر مهدیه رهجوی راهنما همسفر مهتاب (لژیون دوم)
همسفران نمایندگی خمین
- تعداد بازدید از این مطلب :
198