قبل از آشنایی با کنگره۶۰، دلنگرانیها از خودم جلوتر بودند، هر روز با فکر آینده شروع میشد و با همان فکرها تمام میشد خیلی وقتها فقط دلم میخواست حالش خوب باشد، حتی اگر خودم خستهتر، نگرانتر و فراموشتر میشدم، دلسوزیهایم حد نداشت؛ اما راه را بلد نبودم، چه شبهایی که نگرانی اجازه خواب را از گرفته بود و چه روزهایی که لبخند میزدم؛ اما دلم آشوب بود، فکر میکردم اگر بیشتر مراقب باشم، بیشتر تذکر دهم و بیشتر خود را نادیده بگیرم همهچیز درست میشود. با دلی خسته و بدون اطمینان و آرامشی وارد کنگره شدم، بیشتر شبیه مادری بودم که تنها میخواهد کمی از این سنگینی دل کم شود، آموزشها آرام و بیصدا نگاهم را تغییر دادند. فهمیدم بسیاری از کارهایی که اسم آن را دلسوزی گذاشته بودم از دل ترس میآمد، یاد گرفتم مراقبت همیشه به معنی دخالت نیست و محبت اگر آگاهانه نباشد میتواند خستهکننده و حتی آسیبزننده باشد، قبل از این مسیر هر لغزش دلم را میلرزاند و هر تأخیر نگرانی تازهای میآورد؛ اما امروز بهتر میفهمم قرار نیست همهچیز را من درست کنم و همیشه نگران فردا باشم هر فردی مسیر خود را دارد و این مسیر به صبر، زمان و آموزش نیاز دارد. امروز هنوز دلم میسوزد، اما فرق آن این است که این دلسوزی دیگر همراه با اضطراب نیست، کنار او آرامش، اعتماد و کمی امید واقعی آمده، دعاهای من هم عوض شدهاند، دیگر از سر ترس نیستند، آرامتر ومهربانتر هستند، کنگره۶۰ به من یاد داد همسفر بودن یعنیکنار مسیر با دل مهربان و نگاهِ آگاه ماندن، یعنی کمک کردن بیفشار، دوست داشتن بیاضطراب و به راه اعتماد کردن. امروز با دل آرامتری همراهی میکنم شاید هنوز راه مانده باشد؛ اما دیگر تنها نیستم و دلم تنها نیست. این آرامش بزرگترین هدیهای است که در این مسیر نصیب من شده است.
نویسنده: همسفر زهرا(ت) رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون دهم)
من با تخریب بالا وارد کنگره شدم، با ذهنی آشفته، دلی خسته و نگاهی که دیگر به فردا امیدی نداشت آمده بودم، اما نمیدانستم دقیقاً دنبال چه هستم؛ فقط میدانستم حال دلم خوب نیست، کنگره برای من از همان روزهای اول، فقط یک مکان نبود بلکه جایی برای فکر کردن بود برای اینکه یاد بگیرم قبل از هر کاری خوب تفکر کنم؛ همانطور که آقای مهندس همیشه میگویند: تفکر ساختن است. در طول سفر اول، با آموزشهای کنگره و با راهنماییهای دلسوزانه راهنمای خود کمکم به درکی رسیدم که سالها از آن دور بودم. فهمیدم بسیاری از حال بدهای من از ندانستن و درست فکر نکردن میآمد، با کمک آموزشها یاد گرفتم که تغییر از درون من شروع میشود و با گوش دادن، نوشتن و عمل کردن میتوان آرامآرام در مسیر درست قرار گرفت، در طول این مسیر، راهنما برای من تنها یک راهنما نبود بلکه چراغی در راه بود، کسی که با آموزش و صبر به من یاد داد چگونه حرکت کنم و در صراط مستقیم بمانم، امروز با نگاهی به گذشته میبینم آن حال بد و آن تخریب عمیق فقط شروع یک راه بود راهی که با آموزش، تفکر و حرکت مرا به آگاهی و حال خوب رساند. من هنوز در مسیرم؛ اما حالا میدانم اگر با آموزش جلو روم، خوب تفکر کنم و در مسیر درست حرکت کنم حتماً به مقصد میرسم.سپاسگزار کنگره۶۰ و سپاسگزار راهنمایی که دستم را گرفت که از حال بد، به حال خوب برسم.
نویسنده: همسفر زیبا رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون دهم)
شاید سخت اما امید است به پایانی زیبا، در وصف کنگره هرچه بگویم کم است ورود من به کنگره در شرایط سخت و نابسامان زندگی بود، حال خوبی نداشتم، طلبکار از عالم و دنیا بودم روزی که مسافرم پیشنهاد داد میخواهد به کنگره برود با اینکه چیز زیادی از کنگره نمیدانستم او را همراهی کردم و اولین روزی که به کنگره آمدم بعد از کارگاه حال عجیبی داشتم ولی با شناختی که از خود داشتم میدانستم که این حس زودگذر است و همینطور شد با این حال دو جلسه دیگر را هم شرکت کردم و این آغاز زندگی جدید من شد، چه عجیب اینجا همه در یک سطح هستند، اینجا خبری از ثروتمند یا فقیر بودن نیست، دکتر و مهندس با کارگر و کارتن خواب همه در یک سطح هستند، گاهی بزرگترها از کوچکترها فرمانبرداری میکنند، همه با احترام یکدیگر را صدا میزنند، کوچک یا بزرگ بودن ملاک نیست، با ذوق به حرفهای یکدیگر گوش میدهند، دلی آموزش میدهند و من چقدر خوشبخت هستم که به چنین مکانی دست یافتم، با آمدن به کنگره باید آماده باشم که چیزی بدهم و چیزی بگیرم باید ترسهای خود را رها کنم و برای رهایی خود قدم بزرگی بردارم، کنگره خود واقعی من را به من نشان داد و شوق زندگی کردن را به من یاد داد، باید به روشی زندگی کنم و به گونهای با مسائل و دشواریهای زندگی روبرو شوم که در پایان زندگی با افسوس نگویم کاش چنین و چنان کرده بودم، فهمیدم که سادگی زندگی به این است که سعی کنم خودم باشم هرچه بیشتر و با آگاهی و دانایی زندگی کنی و خود را تحسین کنی و جشن بگیری گزینههای بیشتری برای جشن گرفتن پیدا میکنی، در برخی از طوفانهای زندگی کمکم یاد میگیری که نباید توقع داشته باشی مگر از خودت! بعضیها را هر چند نزدیک؛ اما نباید باور کرد، متوجه میشوی روی بعضیها هرچند صمیمی؛ اما نباید حساب کرد، میفهمی بعضیها را هرچند آشنا اما نمیتوان شناخت و این اصلاً تلخ نیست، شکست نیست بلکه آگاه شدن نام دارد و ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی این آگاهی دردناک است اما تلخ هرگز! فهمیدم برای هرچیز زودتر از زمانیکه تعیین شده اتفاق نمیافتد پس باید صبر خود را بیشتر کنیم و علل اتفاق نیفتادن را با صبر پیدا کنیم گاهی فکر میکنیم مگر چه کردیم که این جریان اتفاق نمیافتد ولی باید صبر کرد تا خود چرای خود را بگوید، زندگی از آن من است اگر فقط برای امروز زندگی کنم.
نویسنده: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون دهم)
رابط خبری: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون دهم)
عکس: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون هفتم)
ویرایش و ارسال: همسفر فریده رهجوی راهنما همسفر مینا (لژیون بیستوسوم)
نمایندگی همسفران کنگره۶۰ شعبه سلمانفارسی
- تعداد بازدید از این مطلب :
159