ابتدا هفته راهنما را خدمت آقای مهندس عزیز، بزرگمرد کنگره۶۰ و تمامی راهنمایان گرانقدر تبریک میگویم؛ بهخصوص راهنمای عزیزتر از جانم همسفر محدثه بزرگوار که نمیدانم با چه زبانی قدردان زحمات بیدریغ ایشان باشم. از ایشان بهخاطر همه صبوری و دلسوزی که در حق من روا داشتند سپاسگزارم.
ای کاش راهنمایم بداند که چقدر برایم عزیز است و چه مهر و عطوفتی در قلب من نسبت به اوست. او مانند باغبانی زحمتکش برای باغ علم و دانش من کوشید، زمین جهل مرا شخم زد و در آن نهالهای دانایی را کاشت و اکنون که کمکم این نهالها در حال بزرگ شدن هستند خودم را مدیون ایشان میدانم.
کسی که اگر نبود شاید باغ زندگیام را علفهای هرز نادانی فرا میگرفت و من و زندگیام هم به این واسطه رو به زوال میرفتیم. ای کاش بداند که چقدر او را دوست دارم و چقدر برای زحمتهایی که کشیده است ارزش قائلم.
راهنما برای من حکم ناجی دارد که کسی در حال غرق شدن در مرداب است و او میآید، دستش را میگیرد و از مرداب نجاتش میدهد که این مرداب همان جهل است و آن کسی که در مرداب غرق میشد من بودم.
اگر راهنمایم نبود، اگر او دستم را نمیگرفت، شاید برای همیشه در این مرداب غرق میشدم و هیچوقت توان بیرون آمدن از آن را نداشتم. ای کاش همه روزهای سال را مختص به راهنماها میدانستند؛ گرچه میدانم باز هم این مقدار برای زحماتی که آنها میکشند کافی نیست.
راهنمای عزیزم، روشناییبخش تاریکی جانم؛ مثل آموزگاری مهربان الفبای زندگی را برایم سرمشق گرفتی و در گوش من با صدای پر مهرت زمزمه کردی؛ عشق را، محبت را، گذشت را، صبر و مهربانی را، درس چگونه زندگی کردن را زیر سایه پر مهر شما آموختم.
کلامت آنقدر شیوا و دلنشین بود که تمام ناخوشیهایم را از یاد بردم. خورشید نگاهت آنچنان گرمایی به جان یخ زدهام تاباند که گویی جان تازه به من بخشید. تو، نگاهت هم حرف دارد، حرفی که ناامیدی را به امید تبدیل میکند.
من حتی چگونه فکر کردن را نیز از شما آموختم. با تلنگرهایت هر بار مرا به درون خودم میکشاندی و یادآور تمامی گم شدههایم بودی. همیشه دلگرمم کردی تا جاده پر پیچوخم زندگی را با امید سپری کنم. به لبه پرتگاه رسیدم؛ ولی نور امید تو بود که مرا نجات داد. سنگ صبور روزهای سختم؛ جسم و جانم را غبار غم گرفته بود، نه چیزی میدیدم و نه چیزی را میشنیدم. دنیایی که شما به من هدیه کردی روح تازهای در من دمید.
با تواَم ای مهربانتر از مهربان؛ تو که گاهی آموزگاری میشوی تا بیاموزی تمام ندانستههایم را، گاهی مادری میشوی نگران که از عمق نگاهم سنگینی غم نشسته بر قلبم را میخوانی. گاهی خواهری میشوی رازدار تمام ناگفتههایم، گاهی هم پدری میشوی با جذبه. تو جنست با فرشتهها هم فرق دارد؛ تو راهنمایی، راهنمای تاریکی به نور، غم به شادی، نفرت به عشق، راهنمای رسیدن به آرامش، راهنمای راه بهشت.
راهنما یعنی بارانی که بیمنت همه را سیراب میکند و جانی دوباره میبخشد؛ عاشقترین موجود خداوند با چه کلامی از تو سپاسگزاری کنم؟ من بهعنوان یک شاگرد چیزی برای جبران ندارم و فقط دستهای پر مهر راهنمای خوبم همسفر محدثه عزیز را صمیمانه میبوسم و سپاسگزار زحمات ایشان هستم.
نویسنده: همسفر اسما رهجوی راهنما همسفر محدثه (لژیون سوم)
رابط خبری، ویرایش: راهنما همسفر محدثه (لژیون سوم)
ارسال: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
67