English Version
This Site Is Available In English

محبت تو مرهم زخم‌های ممتد جانم شد

محبت تو مرهم زخم‌های ممتد جانم شد

دلنوشته‌ای از دلِ برآمده من، مملو از مهر و عشق به راهنمای عزیزم. حقیقت آیینه‌ای بود که از آسمان و از دست خدا به زمین افتاد و شکست، هر کس تکه‌ای از آن را برداشت، خود را در آن دید و گمان کرد حقیقت نزد اوست، حال آن‌که حقیقت نزد همگان پخش بود.

من هم دلتنگ می‌شوم، مانند تمام آدم‌ها، پس می‌نویسم تا بخوانی که برای من مهمی؛ چون محبتی که دیگران از من دریغ کردند را تو به من برگرداندی. بلند می‌شوم و در آینه به خودم نگاه می‌کنم، جوری شده‌ام که خودم را نمی‌شناسم. این است دردی که رسوخ می‌کند در تن؛ اما می‌خواهم نامه‌ای بنویسم و به دستت برسانم تا به یادم باشی، نامه‌ای که هرچند کوچک، نشانگر ارزش وجودت برایم است.

به نام آغاز شریان گذرها، بی‌شک انسان کامل، انسان عاشقی است که از تعلقات دنیوی و هوای نفسانی خویش پوچ است و در مسیر حق قدم برمی‌دارد. حال قیام فرجام بس است و نوبت تن‌پوش صلح است. اکنون که نوشته‌ام را می‌خوانید، به ناشنوایی بدل شده‌ام که هیچ رغبتی به شنیدن گفتار و استنباطی از مستمعان ندارد. حس شنوایی، داده‌ای ارزشمند از ایزد است که گاه انسانی را زورمند چو کوه و گاهی زبون چو کاه می‌سازد.

حال که به زمان پیش از ناشنواییم می‌نگرم، در سبب زیستن خویش جز پوچی در تماشایم قدم نمی‌زند، حرف‌هایی آکنده از تهی که از جانب دیگران خنجری تیز بر رگی از جنس امیدم بودند، یأسی که بر کتاب آرمان‌هایم ریخته شده و کمر بر غرق کردن این کتاب نامتناهی بسته‌اند، و صدای تمسخری که از جانبشان چو تکه نانی در گلوی این منِ نوشکفته جاخوش کرده و افزون بر این‌که قدرت تکلمم را می‌گیرد، سرفه‌های خون‌آلود و پیاپی به همراه دارد؛ ولی تماماً صفحه‌ای پیش از حضور شما در دفتر زندگانی‌ام بود این ماجرا.

محبت، به مثال همیشگی، نیاز فطری ما است؛ اما این‌که محبت از جانب چه کس باشد، منشأ علاقه وجودی است. نی نیز مانند سایرین، از برای جدایی دردناک خویش از نیستان گله می‌کند و این جدایی تنها چیزی است که مرتب چشمان عاشق را بارانی می‌کند. جدایی دردی است همگانی برای عاشقان و نمی‌دانم چه حکمتی است که عقدی میان جدایی و عشق جاری شده است.

تمام شدن، فعلی است که من هیچ‌گاه آن را درک نکردم و در فهمم نمی‌گنجد. چه چیز تمام شده است؟ به‌راستی که تمام نشده، سوگند پیوند روحمان و جاری است خلوص در قلبمان. دلتنگی‌ام برایت به تار و پود زلف وجودت سخت گره خورده است.

بعضی از دردها ممتدند و کسی هم نمی‌تواند برایشان مرهمی شود، فقط می‌آموزی که زخم روی زخم بگذاری، که تنها یک درد مهلک‌تر است که می‌تواند درد قبلی را برایت عادی جلوه دهد. گویند که تکرار و عادی شدن اوضاع و عادت به نبودها در سرشت آدمی است؛ اما این چنین را نمی‌پذیرم تا وقتی که نامتان در قلبم پررنگ است.

من با خویش تنها نیستم، لیکن اندیشه‌ات دمادم مرا متحد است، خاطری که مرا وادار می‌سازد تا مستمر، کام‌به‌کام، سیمایت را در میان توده دود ترسیم سازم. نیستی و گویی خواستارم که این عدم هستی‌ات تو را بیش از پیش برای خویشتن ارجمند سازد. من سراسر به یادت هستم و می‌توانی مرا بیابی بین غبار زمانه.

در گذر عبور انسانیت، من نفس می‌کشم، میان اسارت قلب‌ها در دام دوست داشتن، من زنده‌ام. بین کلمات اصیل و پرمفهوم، جریان هستی‌ام زنده است. سراغم را از ایدای شاملو بگیر، شهریار هم از نوش‌داروی بعد مرگ سهراب غافل نیست، دری هم به منزل آن بزن، آنجا مرا می‌توانی یافت.

دلتنگی، نمی‌دانم چیست، فلسفه‌اش از کجا آمده است که این‌چنین می‌تازاند بر صحنه دل‌هایمان. چشمانی آغشته به اندوه می‌کشد این دل درمانده را. تو همانی که دلم لک زده لبخندش را، او که هرگز نتوان یافت همانندش را. بی‌شک قلبی دمادم لبالب از شور حضورتان است.

نویسنده: همسفر فرشته رهجوی راهنما همسفر رعنا (لژیون نهم)
ویراستاری و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر رعنا (لژیون نهم)

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .