یازدهمین جلسه از دوره هفدهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ ویژه همسفران آقای نمایندگی ستارخان با استادی همسفر علیرضا ، نگهبانی همسفر محمد و دبیری همسفر امیرمحمد با دستور جلسه " پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگری است" پنجشنبه نهم بهمن ماه ۱۴۰۴ راس ساعت ۱۴ آغاز به کار نمود.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
با عرض سلام، من علیرضا هستم، یک همسفر. پیش از هر سخنی، وظیفه خود میدانم از نگهبان و ایجنت محترم که این فرصت را در اختیار من قرار دادند تا در این جایگاه خدمت کنم، صمیمانه سپاسگزاری نمایم. هر بار که دستور جلسه به وادی سیزدهم میرسد، ناخودآگاه به گذشته بازمیگردم و مروری بر سالهای دور، به ویژه دوران مدرسهام دارم. شاید بسیاری از شما نیز این تجربه مشترک را داشته باشید؛ حسی که مدام ما را وا میداشت تا بخواهیم هرچه سریعتر از مرحلهای که در آن هستیم عبور کنیم. من خود همیشه چنین بودم؛ در هر مقطعی که قرار میگرفتم، با خود میگفتم: «کاش این یکی تمام شود تا راحت شوم.» دوران مدرسه که تمام میشد، منتظر پایان دبیرستان بودم؛ دبیرستان که تمام میشد، به امید دانشگاه بودم و با خود میگفتم پایان دانشگاه دیگر نهایت آسایش است. بعد از دانشگاه، فکر میکردم اگر وارد بازار کار شوم یا خدمت سربازی را بگذرانم، دیگر از این درس خواندنها و دغدغهها خلاص خواهم شد.
وقتی به سربازی رفتم، با سختیهای آن مواجه شدم و باز همان تفکر به سراغم آمد که «این خدمت لعنتی تمام شود، دیگر همه چیز درست میشود و نهایتاً سر کار میروم.» اما زمان گذشت و آن «راحت شدن» و آسایشی که وعدهاش را به خودم میدادم، هرگز به آن شکلی که تصور میکردم فرا نرسید. مدل دغدغهها عوض شد، اما سختیها هرگز صفر نشدند. پیش از ورود به کنگره، همیشه با خود میگفتم چقدر زندگی بیرحم است که حتی یک دقیقه مرا به حال خودم نمیگذارد و اجازه نمیدهد طعم آسایش مطلق را بچشم. اما امروز که به وادی سیزدهم رسیدهام، معنای عمیق این جمله را درک میکنم که: «پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است.»
نکته جالبی که تجربه کردهام، مسئله خاطرات است. وقتی میخواهم چیزی تعریف کنم، یا وقتی پای صحبت کسانی مینشینم که دوران خدمت سربازی را گذراندهاند، متوجه میشوم که دقیقاً همان دوران سختی، ماندگارترین خاطرات را ساختهاند. خاطرات خوب من دقیقاً مربوط به همان زمانهایی است که بیشترین سختی را متحمل میشدم، نه زمانهای آسودگی. این خاطرات تمامشدنی نیستند؛ همانطور که معروف است، میگویند دو سال خدمت سربازی، سی سال خاطره برای تعریف کردن دارد.
این مسئله دو درس بزرگ به من آموخت. نخست اینکه آن چالشها و سختیها قرار نیست تمام شوند؛ بلکه ما فقط قرار است از آنها عبور کنیم و وارد مرحلهای دیگر شویم. زندگی جریانی از حرکت است و چالشها جزء جداییناپذیر آن هستند. درس دوم و مهمتر این است که «چگونه» گذراندن این مراحل اهمیت دارد. آنچه امروز در کنگره در حال آموختن آن هستم، این است که سعی کنم از هر مرحله از زندگیام، با تمام سختیهایش، لذت ببرم. اگر امروز میتوانستم به دوران خدمتم بازگردم، قطعاً رویکردم متفاوت بود؛ به جای اینکه مدام استرس بکشم و روزشماری کنم که «کی این دوره تمام میشود»، سعی میکردم از بودن در کنار دوستانم و لحظات آن دوران بهره ببرم.
عبور شرافتمندانه از مراحل
نکته کلیدی دیگر این است که باید هر مرحله را به «شریفترین» و «تمیزترین» حالت ممکن به پایان رساند تا در مراحل بعدی زندگی، دوباره با تبعات آن مواجه نشویم. برای مثال، در همان دوران خدمت، کسی را میبینیم که خدمتش را به درستی تمام میکند و میرود؛ اما شخص دیگری کار را نیمهکاره رها میکند، فرار میکند، اضافه خدمت میخورد و حتی در همان محیط گرفتار اعتیاد میشود. درست است که او هم تجربیاتی کسب میکند و آموزشهایی میبیند، اما کیفیت پایان دادن او به آن مرحله، مسیر بعدیاش را دشوار میکند.
من یاد گرفتهام که هر مسیری را که آغاز میکنم، باید با بهترین کیفیت و لذتبخشترین حالت ممکن به پایان برسانم. وقتی مرحلهای اینگونه تمام میشود، من با حالی خوب و رضایت درونی از آن خارج میشوم؛ درست مثل پایان دانشگاه که با رضایت از آن سه یا چهار سال تلاش، وارد مرحله بعد میشوم. این نگرش، هدیهای بود که کنگره به من داد.
رقص ابدی هستی
در پایان، میخواهم صحبتهایم را با خواندن یک دلنوشته کوتاه به اتمام برسانم که گمان میکنم حسن ختامی زیبا برای این دستور جلسه باشد:
«پایان نه مرگ است و نه خاموشی؛ بلکه تنها یک فرایند تبدیل شدن است. ما انسانها عادت کردهایم پایان را با واژههای سنگین و تیره به خاطر بیاوریم. پایان یک کتاب، پایان یک فصل از زندگی، یا پایان یک رابطه؛ اینها همگی با حسی از فقدان و ترحم همراهاند، گویی با بسته شدن هر دری، نوری برای همیشه خاموش شده است. اما حقیقت این است که هر پایان، خود زمین آمادهای است برای شکفتن دانهای جدید.
لحظهای که یک خط به انتها میرسد، همان لحظهای است که قلم برای کشیدن خط بعدی آماده میشود. آن سکوت کوتاهی که بین دو نُت موسیقی فاصله میاندازد، صرفاً برای نفس گرفتن نیست؛ بلکه برای آماده شدن جهت نواختن ملودی پرشور بعدی است. وقتی فصلی از زندگیتان را با تمام درسها، خاطرات شیرین و زخمهایش به پایان میرسانید، آن صفحه ورق نمیخورد تا ناپدید شود، بلکه تبدیل به زیربنایی محکمتر برای فصل بعدی زندگیتان میشود. نترسید از خطوطی که به پایان میرسند. به جای تمرکز بر سیاهیِ نقطه پایان، به نورِ قلمی فکر کنید که آماده است تا با انرژی مضاعف، سرآغازِ خطی زیباتر، پربارتر و ناشناخته را ترسیم کند. این یک تولد دوباره است؛ رقص ابدی هستی در چرخه رفتن و آمدن. پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است.»
از اینکه به صحبتهای من گوش دادید، سپاسگزارم.
مسئول سایت همسفران آقای ستارخان: همسفر محمد از لژیون دوم
.jpg)
.jpg)
- تعداد بازدید از این مطلب :
80