English Version
This Site Is Available In English

از تاریکی تا طلوعی به نام خودم، روزی روزگاری بود که تاریکی نام دیگر من شده بود؛ نه ای‌نکه چراغی نداشته باشم، بلکه فراموش کرده بودم که حتی در دل شب، ستاره‌هایی هستند که فقط با چشم دل می‌توانند بدرخشند. در خودم گم شده بودم، با هر قدم بیشتر فرو می‌رفتم. داخل سیاهی‌ که نه آغازش معلوم بود نه پایانش. سکوتی سرد، ذهنی خسته، قلبی پر از فریاد نگفته و خودی که فقط درد را بلد بود، نه درک را. همه چیز را از دست داده بودم، حتی خودم را. هیچ‌ کس نفهمید؛ اما من هر شب هزار بار مردم و زنده شدم، مانند کسی که داخل قفس قفل‌شده‌ای از ترس، بی‌نفس زندگی می‌کرد. تا این‌که یک روز انگار صدایی از درونم برخاست. صدایی که سال‌ها خاموش شده بود، اما نمرده بود، گفت: بلند شو هنوز تمام نشده! و من به راه افتادم پر از شک، پر از ترس، اما با ذره‌ای امید.

قدم گذاشتم به جایی که اسمش کنگره۶۰ بود؛ ولی برای من اسم دیگه‌ای داشت راه بازگشت به خودم. در کنگره۶۰ یاد گرفتم که من تنها نیستم. آموختم که درد من، زبان مشترک خیلی‌ها است و شفای من داخل همین با هم‌ بودن‌ها است. آنجا چراغی روشن شد نه در اتاق؛ بلکه در دل من. چراغی که تاریکی را نبلعید، اما نشانم داد که چطور از آن عبور کنم. حالا من همان آدمم؛ اما نه با همان روح، روحی که حالا می‌داند ارزشش چقدر است، می‌داند حتی شب هم روز می‌شود اگر باور کنی. من برگشتم، از ته تاریکی با چشم‌هایی که حالا نور را می‌بیند با قلبی که آموخته دوباره بتپد برای زندگی با وجودی که آموخته است، نجات یعنی شناخت خویشتن، یعنی بخشیدن خود، یعنی دوباره بودن و من هستم. این بودن شیرین‌ترین معجزه‌ زندگی من است. اگر من آن روز حرکت نمی‌کردم و وارد کنگره60 نمی‌شدم، هم‌اکنون این حس را تجربه نمی‌کردم و در آخر، امر اول اجرا می‌شود.

نویسنده: همسفر غزل رهجوی راهنما همسفر هدی (لژیون پانزدهم)
رابط خبری: همسفر پگاه رهجوی راهنما همسفر هدی (لژیون پانزدهم)
ویرایش و ارسال: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر هدی (لژیون پانزدهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ایمان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .