English Version
This Site Is Available In English

تولدی دوباره در مسیر عشق

تولدی دوباره در مسیر عشق

چهارمین جلسه از دوره چهل و پنجم کارگاه‌های آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰، نمایندگی دانیال اهواز با استادی راهنما همسفر زهرا، نگهبانی همسفر بهشته و دبیری همسفر فروغ بادستورجلسه«وادی سیزدهم،پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است» روز دوشنبه ۶بهمن ماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۴:۰۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

ممنونم از خانم نوریه، خانم بنفشه و خانم بهشته که به من این فرصت را دادند تا در این جایگاه خدمت کنم. دستورجلسه این هفته «پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است» می‌باشد.
خیلی خیلی خوشحالم که شما می‌بینم. واقعا دلم برای تک‌تک‌تان تنگ شده بود. عشقی و محبتی که اینجا دریافت می‌کنیم، هیچ‌جای دیگه‌ای نمی‌توانیم پیدا کنیم. وادی سیزده از عشق می‌‌گوید؛ همان عشقی که این انرژی را به ما می‌دهد.
دستورجلسه این هفته برای من معنای خاصی دارد، چون امروز آخرین جلسه‌ای هست که در جایگاه شال تازه‌واردین در خدمت شما عزیزان هستم. وقتی از خانم بنفشه پرسیدم دستور جلسه چی هست و گفتند وادی سیزدهم، واقعا دلم ریخت؛ چون چندین بار قرار بود تجلیل بشیم و نشد. اما بعد با خودم گفتم این دستور جلسه دقیقا برای من است.
من در این جایگاه، از تک‌تک شما آموزش گرفتم. وقتی وارد کنگره شدم، تاریکی‌های زیادی توی زندگیم داشتم؛ تاریکی‌هایی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتونم کنار بذارم و به این نقطه برسم. امروز وقتی خودم را با زهرای گذشته مقایسه می‌کنم، می‌بینم چقدر تغییر کردم و چقدر خانم‌تر شده‌ام.
قبلا مشکلات کوچک زندگی را خیلی بزرگ می‌کردم. می‌خواهم یک خاطره بگویم: ما در خانواده پنج تا بچه هم‌سن بودیم؛ دو تا دخترعمو، دو تا پسرعمو و یک دخترعمه. یکی از دخترعموهام خیلی ظریف بود و من نسبت به آن درشت‌تر. مادربزرگم همیشه می‌گفت اون دختر منه، این دختر من نیست؛ و مدام از زیبایی اون تعریف می‌کرد. این حرف‌ها از بچگی تا حتی بعد از ازدواجم توی ذهنم مونده بود. همیشه از خودم بدم می‌آمد و خودم را زشت می‌دیدم.
اما وقتی وارد کنگره شدم، فهمیدم خداوند چقدر آدم‌ها را دوست دارد. اینجا بود که خودم را شناختم و عشق را یاد گرفتم. خانم فریبا هر بار که من را می‌دید، می‌گفت زهرا چقدر زیباتر شدی. آخرین جلسه‌ای که کنارم نشسته بود، گفت امروز یک زیبایی دیگه‌ای داری. و من تازه فهمیدم زیبایی واقعی از درون است.
دیگه مهم نبود مادربزرگم چی گفته. حتی بعد از فوتش با خودم گفتم: خدا رحمتت کند. یاد گرفتم که محبت کنیم؛ محبت نیازی به دیده شدن ندارد. ما باید محبت بدیم، نه اینکه منتظر محبت گرفتن باشیم.
خیلی خوشحالم که در کنگره هستم. پایان این نقطه، آغاز خط دیگری است و انشاالله بتونم شال نارنجی را هم با موفقیت دریافت کنم. با اینکه تحویل دادن این جایگاه برام سخت است، اما امیدوارم بچه‌های دیگر موفق باشند و افراد زیادی را وارد کنگره کنند.
ممنونم که به مشارکت من گوش دادید.


مرزبان کشیک: همسفر شراره و مسافر منصور
تایپیست: همسفر آمنه رهجو راهنما همسفر الهام
ویراستاری و ارسال: همسفر مهشید نگهبان سایت

همسفران دانیال اهواز

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .