English Version
This Site Is Available In English

تجربه‌ای از دل کنگره؛ از رهایی تا آرامش

تجربه‌ای از دل کنگره؛ از رهایی تا آرامش

چهاردهمین جلسه از دوره شانزدهم کارگاه‌های آموزش خصوصی همسفران آقا، نمایندگی شادآباد؛ به استادی مرزبان همسفر نیما، نگهبانی موقت همسفر ابوالفضل و دبیری همسفر قربانعلی، با دستور جلسه «خانواده» پنجشنبه ۲ بهمن‌ماه ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۰۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
شرایط مختلفی در مسیر کنگره برایمان پیش آمده، اما نکته‌ای که همیشه برای من روشن بوده این است که کنگره متوقف نمی‌شود. این را از دلِ تجربه یاد گرفته‌ام. چه اینترنت قطع باشد، چه اطلاع‌رسانی دشوار شود، چه تعداد شرکت‌کننده‌ها کم باشد، مهم این است که مسیر ادامه دارد. اگر استادی حضور نداشته باشد، فرد دیگری جای او می‌نشیند و خدمت برقرار می‌ماند. چون راه، راه درستی است؛ و راه درست هرگز بسته نمی‌شود.
حاشیه‌ها همیشه وجود دارند، اما نباید به آن‌ها توجه کنیم. از روزهای نخست شعبه بوده‌ام و دیده‌ام که کیفیت بالای اعضا مهم‌تر از کمیت است. آقا محمدرضا، ایجنت شعبه، همیشه می‌گفت: «شاید تعدادمان کم باشد، اما کیفیتمان بالاست.» و من واقعاً این را لمس کرده‌ام؛ چه در قبولی راهنماها در امتحانات، چه در دلسوزی خدمتگزاران.
به نظرم اعضای کنگره، مخصوصاً مسافران، تبلیغ بسیار زیبایی برای جذب تازه‌واردان همسفر انجام داده‌اند. حضور خانم‌ها بسیار خوب است، اما امیدوارم آقایان بیشتری هم بیایند تا خدمات گسترده‌تر شود.
یادم هست سال‌های گذشته دستور جلسه‌ی ازدواج مطرح شده بود. علی آقا می‌گفت: «نمی‌دانم چرا همیشه نوبت دستور جلسه‌ی ازدواج که می‌شود استاد جلسه من رو انتخاب می‌کنند که مجردم!» تا اینکه سال بعد خبر ازدواجش را داد و گفت به‌نظرش این دستور جلسه در زندگی‌اش تأثیر داشته است.
وقتی این موضوع مطرح شد، من ناخودآگاه به گذشته‌ام فکر کردم. خانواده برای من تا قبل از آمدن به کنگره، مفهومی مبهم بود. در خانه‌مان مصرف مواد رایج بود؛ پدرم شیشه مصرف می‌کرد و عمویم قرص. ما حتی نمی‌توانستیم چند دقیقه کنار هم بنشینیم بی‌آنکه دعوایی پیش نیاید. جر و بحث میان اعضای خانواده عادی بود و من واقعاً نمی‌دانستم خانواده یعنی چه.
اما از وقتی به کنگره آمدیم، پدرم رها شد و آرامش به خانه برگشت. باورش سخت است، اما محله‌مان هم از آرامش او بهره‌مند شد، چون دیگر از انسانِ ناآرامِ آن روزها خبری نبود. رهایی پدرم، رهایی مسافرم (حمیدرضا) عمویم، همه باعث شد خانواده‌مان دوباره دور هم جمع شود. من این آرامش را مدیون کنگره می‌دانم.
اینجا یاد گرفتم خانواده یعنی چه؛ یعنی اینکه بتوانیم چند ساعت کنار هم بنشینیم، گفت‌وگو کنیم، بخندیم، حال هم را خراب نکنیم، و اگر دلخوری‌ای هست همان لحظه مطرحش نکنیم.
یادم هست همیشه با شوخی می‌گفتم: «هر وقت مسافرم ازدواج کند، من هم فردایش ازدواج می‌کنم!» نمی‌دانستم واقعاً روزی فرا می‌رسد که او ازدواج کند، اما خوشبختانه با تلاش و خدمت در کنگره، این اتفاق افتاد و همسر شایسته‌ای یافت. حالا خانواده مدام به من یادآوری می‌کنند که سر حرفت هستی یا نه! و من با لبخند می‌گویم: «فکر نمی‌کردم واقعاً اون ازدواج کنه!»
امیدوارم همه خانواده‌ها در آرامش باشند؛ کدورت‌ها از میان برود و دورِ هم بودن، ماندنی باشد.

تایپ و ویراستاری: همسفر نیما
سایت همسفران آقا نمایندگی شادآباد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .