English Version
This Site Is Available In English

دلنوشته زیبای مسافر رضا

دلنوشته زیبای مسافر رضا

 

سلام دوستان رضا هستم مسافر

لژیون پنجم

 

خداوند را شاکر و سپاسگزارم که بهترین مسیر زندگی و آموزش را در مسیر زندگی من قرار داد. پیش از آنکه وارد کنگره شوم، همیشه دوست داشتم در محیطی قرار بگیرم که تعلیم و تربیت شوم؛ یعنی راه و روش زندگی، درست تصمیم گرفتن، ارتباط با خدا و داشتن آرامش را بیاموزم.  

یک روز با برادرم تلفنی صحبت می‌کردم و به او می‌گفتم که حال من از نظر روحی و روانی خوب نیست؛ همیشه استرس و اضطراب دارم، چه کار کنم؟ ناگفته نماند که شش ماه قبل از ورود به کنگره، داروهای افسردگی و ضد استرس مصرف می‌کردم. اما بعد از مدتی دیدم زندگی برایم معنا و مفهومی ندارد و هیچ چیز و هیچ کس مرا خوشحال نمی‌کند؛ اگر هم خوشحال می‌شدم، گذرا بود. درست است که استرس و اضطرابم کمتر شده بود، ولی تمام حس‌هایم از بین رفته بود.  

بعد از آن تصمیم گرفتم داروهایم را قطع کنم و همین‌طور یکباره آن‌ها را کنار گذاشتم. پس از مدتی حالم خراب شد. همان موقع که با برادرم تلفنی صحبت می‌کردم، او گفت: «برو کنگره.» چون خودش سه سال قبل در کنگره درمان شده بود.  

من هم وارد کنگره شدم. اولین روزی که وارد شدم، آرامش را احساس کردم و در من حسی به وجود آمد که انگار وارد یک زیارتگاه شده بودم. وقتی با مرزبان برخورد کردم، روز اول نمی‌دانستم که او مرزبان است؛ فقط دیدم یک نفر شال زردرنگ بر گردن دارد و با محبت به من گفت: «بیا جلو جوان.» از انرژی او انرژی گرفتم و وارد کنگره شدم.  

آن روز در کنگره بودم و می‌دیدم که تمام اعضا با مهربانی، محبت و پرانرژی رفتار می‌کنند و آموزش می‌دهند. همان‌جا تصمیم گرفتم در کنگره بمانم تا حال خوب و انرژی‌ای که بچه‌های کنگره داشتند را تجربه کنم

در پایان، از تمام زحمت‌کشان کنگره، مخصوصاً آقای مهندس و خانواده محترمشان و همچنین راهنمای خوبم تشکر می‌کنم.  

 

به امید رهایی همه دوستان

 

تنظیم:خدمتگزاران سایت نمایندگی کوروش آذرپور 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .