گمشده راهی بودم افسرده، بیپناه و با دلی پر از درد. روزنهای جز تاریکی نمیدیدم و در باتلاقی گرفتار شده بودم که راه برگشتی نداشت. در اوج ناامیدی، در نجوا با معبودم گفتم؛ خداوندا خستهام، خسته از همهکس و همهچیز.
و خداوند صدایم را شنید. روزی رسید که فهمیدم راهی هست و روشنایی وجود دارد. آن روز، روز دعوت من به کنگره۶۰ بود؛ دعوتی که از سوی معبودم صورت گرفت. با همان حال بد وارد کنگره شدم و شکرگزار هستم.
حدود دو ماه اول، با وجود لذتی که میبردم، احساس سنگینی داشتم؛ اما کمکم عاشق کنگره۶۰ شدم و از اینکه در کنار راهنما و خواهرانم در لژیون بودم، لذت میبردم. از دردهایم میگفتم، چون شنونده داشتم.
راهنمایم با راهنمایی و آموزشها مرا یاری میداد و خواهرانی که کنارم بودند، با تجربههایشان مرا از تاریکی به سوی روشنایی هدایت میکردند. آموزش دیدم و با وادیها پیش رفتم.
در حدود ده ماه سفر اول، گریستم و راهنمایم همراه من گریست. من از ضعفهایم میگفتم و ایشان از تواناییهایم؛ همین باعث شد احساسات من قوی شود. همانگونه که مهندس در کتاب «حال شما چطور است؟» میفرمایند، حس اولین نیرویی است که قوه عقل را راهاندازی میکند. با حرکت و تلاش، این حس در من جان گرفت.
کنگره به من بسیار آموخت؛ قوی بودن حس، حرکت کردن، مبارزه با مشکلات و تنها نبودن. کنگره برایم خانواده شد. شاکر خداوند هستم، سپاسگزار مهندس حسین دژاکام که این بستر را فراهم کردند و قدردان راهنمایم که مرا از باتلاق بهسوی آرامش و سعادت هدایت کردند.امیدوارم بتوانم در کنگره بمانم و خدمت کنم؛ چرا که دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم تا دیگران بخورند.
نویسنده: همسفر فروزان، رهجوی راهنما همسفر هانیه(لژیون سوم)
ویرایش: همسفر سیمین، رهجوی راهنما همسفر شبنم (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر نجوا، راهنما همسفر هانیه (لژیون سوم)
همسفران نمایندگی گیلان
- تعداد بازدید از این مطلب :
39