جلسه چهاردهم از دوره ی اول کارگاه های آموزشی خصوصی همسفران نمایندگی تربت حیدریه به استادی راهنما همسفر آمنه، نگهبانی همسفر ندا و دبیری همسفر نفیسه با دستور جلسه «کمک من به کنگره، کمک کنگره به من» یکشنبه 14 دی ماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
خیلی خوشحال هستم که امروز در این جایگاه و در این شعبه حضور دارم، واقعا از حضور داشتن در شعبه های تازه تاسیس خیلی لذت می برم، چون یک انرژی خالص در این جا وجود دارد که در شعبه های بزرگ نظیر آن نمی باشد. شعبه های تازه تاسیس، شعبه های پاک و خالص هستند.
و اما دستور جلسه امروز کمک کنگره به من و کمک من به کنگره است. مطلبی که برای من در این دستور جلسه جالب می باشد این است که این موضوع را مشخص می کند که کمک کنگره به من چه بوده و کمک من به کنگره چه بوده. یک ضلع سوم هم در این جا وجود دارد، آن هم این موضوع است که چه کمکی می خواهم برای کنگره انجام بدهم؟ یعنی برای من مشخص می شود که در قبال آن چیزی که دریافت کرده ام، می توانم چه کاری انجام دهم و باید نوع آن را برای خود مشخص کنم. زیرا جناب مهندس در کنگره، کمک کردن را به عهده ی اعضا گذاشته است.
گسترش کنگره نیاز به یک مثلث دارد. یک ضلع آن نیروی متخصص، یک ضلع علم کنگره و یک ضلع آن هم توان مالی یا همان شرکت در لژیون های سردار است.
هر شخصی بر اساس آگاهی، آموزش و مدت زمانی که در این مکان قرار می گیرد و به آن خدمت رسانی می شود، ظرفی در درون آن شروع می کند به شکل گرفتن. من وقتی وارد کنگره شدم شاید ظرف درون من پر بود، ولی پر از نا خالصی، پر از افکار منفی، پر از حس های منفی که حتی تصور کردن آن هم برای من سخت است که من یک زمانی در دل آن تاریکی ها بوده ام. از زمانی که من وارد این سیستم شده ام خدمت رسانی خودش را به من شروع کرده است.
هر خدمت گزاری که وارد این مکان می شود، بدون آن که مبلغی را دریافت کند یا درخواستی داشته باشد داوطلبانه می آیند، شما را در آغوش می گیرد و به شما خدمت می کند. از همه مهم تر خدمت بلا عوض هست و درون آن خیلی انرژي ها وجود دارد که باعث می شود شما که در این جا حضور پیدا کنید و حس خوبی را دریافت کنید که در هیچ جایی نظیر آن را پیدا نخواهید کرد.
شاید بارها شما در آغوش امن مادرتان قرار گرفته اید اما آغوشی که شما در این جا در آن قرار می گیرید از جنس دیگری می باشد. حتما تجربه کرده اید که کاملاً متفاوت است. شما حتی مادرتان را که بغل می کنید با یک حد و مرزی است باز هم نمی توانید خودتان را کامل به آن بسپارید، اما آغوش کنگره آن قدر امن هست که خودتان را راحت به آن می سپارید. هر چیزی که در دلتان دارید در قالب یک مشارکت بیان می کنید و در مسیر برای شما یک راهنما قرار می دهند که تا پایان در کنار تو خواهد ماند، تا پایان مسیر به تو خدمت رسانی می کند، بدون هیچ چشم داشتی. مرزبانان قبل از این که شما در شعبه حضور پیدا کنید، در انتظار شما این مکان را آماده می کنند بدون هیچ چشم داشتی. هر هفته جناب مهندس اطلاعات نابی که برایتان مفید است، در قالب یک سی دی در اختیار شما قرار می دهد، بدون هیچ چشم داشتی.
هیچ کس نمی تواند بیان کند که کنگره به آن چه چیزی داده است. مانند گلی که بو می کنم و از من می پرسند چه بویی می دهد؟ من نمی توانم برایشان بیان کنم که آن گل چه بویی می دهد، مگر آن که آن گل را به آن ها بدهم و بگویم خودتان بو کنید. فردی از من بپرسد کنگره چه مکانی است؟ نمی توانم واقعیت را برایش بیان کنم، مگر آن که تعریف ساده ای برایش بگویم. زمانی می تواند متوجه واقعیت این مکان بشود که خودش در این جا حضور پیدا کند و آن چیزی را که من دریافت کرده ام را دریافت کند، بعد متوجه می شود که بوی کنگره چه بویی است.
نمی توانم بگوییم کنگره به من چه داده است، فقط می توانم بگوییم کنگره من را از دنیای تاریکی بیرون آورد که شاید بگوییم در آن زندگی می کردم ولی آن معنای واقعی زندگی نبود. شاید صبح بیدار می شدم با هزاران نا امیدی که چرا من بیدار شده ام، می خواهد همان اتفاق ها دوباره تکرار شود، همان شکنجه ها، همان توهین ها، همان بد بینی ها و نا امنی ها که هر روز تکرارش در زندگی من وجود داشت.
نفرتی که در من به وجود آمده بود را کسی نتوانست از من بگیرد، غیر از این مکان مقدس با آموزش هایی که به من داده شد. برای من باز کرد که اعتیاد چه هست، چه تخریب هایی در یک مصرف کننده ایجاد می کند، چقدر برای آن فرد گذراندن آن تاریکی ها سخت است و من تصور می کردم که آن از مصرف مواد لذت می برد. هنگامی که وارد کنگره شدم، فهمیدم که تاریکی های آن خیلی از من سخت تر بوده است، من درگیر افکار منفی خودم بوده ام ولی آن به قول آقای مهندس درگیر قول بی شاخ و دم اعتیاد بوده است.
هنگامی که من وارد کنگره شدم، هیچ کس از من چیزی درخواست نکرد. شروع کرد به خدمت رسانی بدون آن که بگویند تو که هستی، سواد داری، از کدام قشر جامعه هستی، تو در کجای این جهان هستی قرار گرفته ای. من را با عشق تمام پذیرفتند و شروع کردند به خدمت رسانی. حساب من با کنگره زیاد است هرچقدر هم که من در کنگره خدمت کنم توان مالی خودم را بزارم، باز هم من به کنگره هیچ خدمتی نکرده ام.
جناب مهندس که عاشقانه تمام روز های هفته در حال خدمت هستند، می گویند: «من هیچ کاری نکرده ام.» و آن را هم با بغض و عشق تمام می گویند. من در کجای این سیستم قرار دارم؟ من چگونه می توانم این کارهایی که کنگره برای من انجام داده است را جبران کنم؟
به نظر شخصی من، بالاترین خدمت من به کنگره حفظ حرمت و قوانین کنگره است. این که بتوانم حرمت و قوانین کنگره را رعایت کنم، زیرا این مکان بسیار مقدس هست.
شما می توانید از سبد کنگره شروع کنید، پله پله کمک کنید. در ادامه می توانید خدمت کنید، از خدمت های کوچک مثل مسئول پذیرایی و میکروفن گردانی. از همین کار های کوچک خدمت رسانی خودتان را شروع کنید تا جبران کنید. بهای حال خوبتان را جبران کنید.
تو از یک دنیای بیگانه وارد این مکان شده ای، اعضای کنگره با عشق همه کس تو شده اند. این را کجا می توانی جبران کنی؟ در همین مکان و آن هم با همان عشق .
عشق یعنی گذشتن از خود. من قبل از کنگره از خرج و مخارج خود کم می کردم برای خرید مواد مسافرم، ولی عشق درون این کار نبود. فکر می کردم آن عشق و گذشتن است. من معنی گذشتن از خودم را در کنگره فهمیدم معنی عشق را در کنگره فهمیدم.
انشاالله همه ی ما بتوانیم در ادامه مسیر اول از همه در قالب حفظ حرمت ها و قوانین کنگره خدمت اصلی خودمان را انجام بدهیم. نوع خدمت را جناب مهندس مشخص کرده اند، یا خدمت مالی و یا خدمت علمی و یا انتقال دهنده. چون این مسیر مسیری است که به یک آغوش خیلی ساده شما نیاز دارد، خیلی افراد هستند که پر از درد و رنج هستند و همین آغوش شما به آن ها انرژی می دهد.
قدر این مکان را بدانید، سعی کنید حال خوب خودتان را به دیگران انتقال بدهید.ک خیلی افراد هستند که در دنیای تاریکی اعتیاد دست و پنجه نرم می کنند و هنگامی که حال خوب شما را می بینند، کنجکاو می شوند که کجا می روید. خیلی راحت می توانید مکان را معرفی کنید و آن فرد را از دل تاریکی ها بیرون بکشید.
سعی کنید انتقال دهنده باشید، نترسید از این که اطرفیان متوجه بشوند که شما کجا می روید، زیرا این مکان پاک ترین مکان دنیا است و انشاالله که تک تک شما بتوانید در قالب عشقی که در کنگره یاد می گیرید، گرمای عشق واقعی را از این جا بگیرید و در خانواده، بین اعضای خانواده تقسیم کنید و یک روزی مثل من به درجه ای برسید که گرمای دست بچه های خودتان را در دستانتان احساس کنید. انشاالله که این عشق نصیب تک تک شما عزیزان بشوند.
متشکرم که به صحبت های من توجه کردید.
مرزبان کشیک: همسفر فاطمه و مسافر خیرالله
تایپ: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر طاهره (لژیون یک)
عکاس: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفرطاهره (لژیون یک)
ویراستاری وارسال: همسفر نازنین رهجوی راهنما همسفر طاهره (لژیون یک) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی تربت حیدریه
- تعداد بازدید از این مطلب :
306