همسفر مرجان:
وقتی به گذشته و به امروز خودم نگاه میکنم؛ به قبل از آمدنم به کنگره۶۰ و به بعد از آن، بهخوبی میبینم که کمکهایی که کنگره به من کرده، قابل مقایسه با خدمت من به کنگره نیست. من همسفری بودم که آرامش نداشتم؛ زندگیام شبیه جهنم بود. تصمیمهای درستی نمیگرفتم و نمیدانستم در زندگیام چه میکنم. اگر کنگره نبود، معلوم نبود سرنوشت زندگی من چه میشد و آینده دخترم به کجا میرسید.
وقتی به زندگی قبل از ورودم به کنگره نگاه میکنم، میبینم کنگره چقدر به من کمک کرده است. علمی که در کنگره آموختم، دانشی بود که در هیچ جای دیگری ندیده و تجربه نکرده بودم. کنگره به من آموخت چگونه میتوانم در هر شرایطی، بهتر و سالمتر زندگی کنم؛ چگونه در برابر مشکلاتم بایستم تا بتوانم آنها را حل کنم. نگاه من نسبت به سختیها و مسائل زندگی تغییر کرد. امروز با وجود مشکلات و اتفاقهایی که در زندگیام رخ میدهد، میتوانم با آرامش، آموزش و آگاهی که آموختهام، به راهم ادامه بدهم و با صبر و تلاش، بهدنبال راهحل باشم.
من شخصی بودم که همیشه مشکلاتم را به گردن دیگران میانداختم و انسانی ناامید بودم؛ اما کنگره به من امید داد. تحمل نداشتم؛ اما کنگره به من آموخت چگونه نقطه تحمل خودم را بالا ببرم. یاد گرفتم ریشهی مسائل را ابتدا در وجود خودم جستوجو کنم، نواقصم را بشناسم و برای برطرف کردن آنها قدم بردارم؛ اما کمکی که امروز میتوانم به کنگره بکنم، خدمت کردن است؛ اجرای قوانین، احترام به حرمتها، فرمانبردار بودن، حمایتهای مالی و هر خدمتی که در توانم باشد.
با این حال، هرچقدر هم که خدمت کنیم، باز هم نمیتوانیم آموزشها و کمکهای ارزشمند کنگره را جبران کنیم. درست است که به قول مهندس دژاکام، ما دِینی به کنگره نداریم؛ اما من همیشه خودم را مدیون این مکان امن و مقدس میدانم و از خداوند میخواهم که یاریام کند تا همواره خدمتگزار باشم و بتوانم قدردان کنگره ۶۰ باقی بمانم.
همسفر مهدیه:
دستهایی که مرا در آغوش گرفتند، برای من ارزشمندتر از لبهایی بودند که دعا خواندند. از کجای این داستان بگویم؟ از کدام خوبی؟ از کدام کمک؟ اگر بخواهم همه را بشمارم، اغراق نیست اگر به بینهایت برسم. مگر میشود زنده شدن پس از مرگ را نادیده گرفت؟ مگر میشود کسی با زندگی من روبهرو شود و از ناامیدی نگوید؟ من کسی بودم که حتی اگر در ناخودآگاه ذهنم سخنی از امید میآمد، شاید با بدترین واکنش آن را پس میزدم.
میگفتند سالیان بسیار گذشته است؛ شاید قرنها از زمانی که بشر دیگر رنگ معجزه را ندیده باشد؛ اما کنگره60 آمد و نشان داد که هنوز معجزه وجود دارد و زندگی میتواند دوباره معنا پیدا کند. اگر بخواهم تنها یکی از معجزات کنگره۶۰ را بگویم، به زنده شدن و حیات دوباره مسافرم اشاره میکنم؛ کسی که گمان میکردم زندگیاش به پایان رسیده است؛ اما دیدم چگونه از دل خاک سر برآورد، جوانه زد و با عشق، علم و آگاهی کنگره آبیاری شد. هر بار که خواستم از کمک کنگره به خودم و از سهم کوچک خودم در کنگره بنویسم، زبانم قاصر ماند.
میتوان این دو را با هم مقایسه کرد؟ اگر حتی کوچکترین خدمتی کرده باشم، در دل آن هزاران درس و آموزش نهفته بوده است. تمام تلاشم را میکنم تا بتوانم، هرچند اندک، دستی را بگیرم. دیگران کاشتند و ما خوردیم؛ امروز ما میکاریم تا دیگران بخورند. کنگره به من آموخت که زندگی با عشق و خدمت، دوباره جوانه میزند. امروز اگر آرامم، اگر دلم روشن است، اگر امیدوارم، همه نتیجه این مسیر است. دستهایی که مرا گرفتند، نهفقط جسم مرا، بلکه روح مرا نیز زنده کردند و من با تمام وجود میکوشم آنچه دریافت کردهام را، به دیگران بازگردانم.
همسفر فهیمه:
هر بار که وارد کنگره میشدم، دلم پر از حسهای مختلف بود؛ گاهی سنگین، گاهی دلنگران؛ اما همیشه امید برای یاد گرفتن بود. دوستان هملژیونیام، که دردهایمان مشترک بود، باعث شدند بفهمم تنها نیستم. کنگره۶۰ برای من جایی بود که میتوانستم زخمهای کهنه و قدیمی خودم را باز کنم؛ بیآنکه قضاوت شوم، بیآنکه مجبور باشم خودم را پنهان کنم. وقتی راهنما ما را در آغوش میگیرد، میتوانی راحت بغضت را خالی کنی و حس کنی همه دردها کمی سبکتر شدهاند.
هر جلسه که تمام میشد و بیرون میآمدم، آنقدر گریه میکردم که سبک میشدم؛ انگار چیزی از درونم آزاد میشد. این اشکها ضعف نبودند؛ فقط «فهمیدن» بودند. شنیدن حرفهایی که سالها در دلم مانده بود،؛ اما هیچوقت جرأت روبهرو شدن با آنها را نداشتم. کنگره جایی بود که حرفها ساده بودند؛ ولی مستقیم روی دل مینشستند. هر جلسه، بخشی از من بیدار میشد؛ بخشی که فراموشش کرده بودم. گاهی با خودم میگفتم: چرا اینهمه اشک؟ بعد فهمیدم این اشکها شستوشوی دل است و بعد از آن، بهترین حس دنیا میآید. آنجا یاد گرفتم آدم بودن یعنی دیدن خودت؛ با تمام ضعفها و اشتباههایت.
لازم نیست همیشه قوی نشان بدهی؛ میشود شکست، فهمید و دوباره ساخت. کنگره۶۰ به من زمان داد؛ عجله نداشت، فشار نداشت، فقط آموزش بود و راه. همین آرامش، مرا نگه داشت. هنوز حال مسافرم خوب نیست؛ اما با ایمان ادامه میدهم. میدانم مسیر طولانی است؛ ولی هر قدمش ارزش دارد. امروز اگر آرامترم، اگر نگاهم عمیقتر شده، اگر دلم زندهتر است، بیتردید رد پای کنگره۶۰ در زندگی من است. آن گریهها، شروع ساختن من بودند. در پایان، آرزوی پاکی و روشنایی برای همه سفر اولیها دارم.
تایپ: همسفر فاطمه، راهنما همسفر هانیه(لژیون سوم)
ویرایش: همسفر ثریا، راهنما همسفر منیژه (لژیون دوم)
ارسال: همسفر نجوا، راهنما همسفر هانیه(لژیون سوم)
همسفران نمایندگی گیلان
- تعداد بازدید از این مطلب :
97