English Version
This Site Is Available In English

کمک من می‌تواند خدمت کردن باشد

کمک من می‌تواند خدمت کردن باشد

همسفر الهام:
وقتی برای اولین‌بار پا به کنگره گذاشتم از درون خسته، ناامید، بی‌اعتماد به خودم و دنیا بودم، حس می‌کردم هیچ نوری برای من نمانده است؛ اما همان روز اول نوری آرام در دلم روشن شد، نوری که اسمش محبت بود. کنگره من را در آغوش گرفت نه به‌خاطر اینکه کامل بودم؛ بلکه به این دلیل که در مسیر کامل شدن قدم گذاشتم و در آنجا یاد گرفتم خدمت، فقط کاری نیست که برای دیگران انجام می‌دهم، خدمت راهی برای آرامش خودم است و هر بار که دستی برای کمک دراز می‌کنم، درواقع در حال درمان خودم هستم؛ اما کمک من به کنگره در حد توانم گاهی با یک لبخند گاهی با حضور و گاهی با یک خدمت بود؛ اما در برابر این کارهای کوچک کنگره چه به من بخشید؟ آرامش، نظم، ایمان، عشق و نگاهی تازه به زندگی.

امروز می‌دانم که وقتی من به کنگره کمک می‌کنم؛ یعنی به روح خودم کمک می‌کنم. کنگره۶۰ فقط برای من یک مکان نیست، کنگره به من انسان بودن را آموخت، اکنون می‌خواهم با عشق، ذره‌ای از آن را جبران کنم. خدمت کردن، بهترین راه تزکیه نفس است. نظافت سالن، مشارکت و پذیرایی انجام این کارها فرصت‌هایی برای رهایی از منیت است، ازآنجایی‌که کنگره یک نهاد مردمی و مستقل است و وابسته به هیچ ارگانی نمی‌باشد، تمام تلاشم را می‌کنم که قانون ۱۱ را به شایستگی حمایت کنم و همچنین با عضویت در لژیون سردار حس و حال خوشی در من شکل گرفت.

وقتی به صور پنهان خود مراجعه می‌کنم می‌بینم به‌ظاهر این خدمت من به کنگره بود؛ اما نیروهایی در من شکل گرفت که هزاران برابر باارزش‌تر از این میزان کمک مالی من بود، پس باز هم می‌شود کمک کنگره به من و این برایم خیلی شگفت‌انگیز است. همان‌گونه آقای مهندس می‌فرمایند: «هدف کنگره پرورش استاد است». من آموختم نیروی متخصص، علم و ساختار برای کنگره لازم است، سعی می‌کنم از آموزش‌هایی که می‌بینم بهترین بهره را ببرم تا بتوانم خدمت‌های بزرگ‌تری بگیرم و این فرصت را با تمام وجودم حفظ کنم.

من در کنگره آموختم بزرگ‌ترین دارایی انسان عشق ورزیدن است، اول عاشق خودت باشی و سپس عاشق آن جایی باشی که تو را احیاء کرد و در نهایت این عشق را به هم‌نوعت منتقل کنی، من در کنار مسافرم در روش DST صبوری را آموختم و چه صبری زیباتر از این است که پایانش درمان باشد.

کنگره به من یاد داد که ارزش یک انسان به گذشته‌اش نیست؛ بلکه تلاش او برای امروز و آینده‌ای بهتر است، گذشته با خوبی‌ها و بدی‌هایش تمام شد، ماندن در گذشته حالم را خراب می‌کند و باعث می‌شود آموزش نگیرم، اینکه گاهی اوقات یادآوری به گذشته داشته باشم و روزهای تلخ خود را یادآوری کنم، مشکلی به وجود نمی‌آورد؛ حتی باعث می‌شود شکرگزار این روزهایی که در آن قرار دارم هم بشوم؛ اما ماندن در آن تلخی‌ها مخرب است. قطعاً در مقابل کمک‌های کنگره به من، کمک‌های من به کنگره به مثال قطره‌ای از دریاست. خدمت، عشق، آموزش، مسیر و مقصد من را روشن‌تر می‌کند.

اکنون می‌دانم؛ باید به‌جای فرار از درد و مشکلاتم با آرامش آن‌ها را درمان کنم. نتیجه‌ای که از این ۲۰ ماه سفر خود گرفتم این بود که وقتی سیستمی چون کنگره راه‌وروش زندگی کردن را به من آموخت و باعث رشد، آرامش، اعتبار، نظم در زندگی و متعادل شدن روان من و از همه مهم‌تر درمان مسافرم شد؛ پس در برابر تک‌تک این‌ها مسئول هستم و با خدمت کردن، انتقال تجربه، احترام، حضور فعال در جلسات، کمک مالی یا معنوی برای بقاء کنگره مؤثر باشم.

همسفر ملیحه:
من به‌عنوان یک همسفر، روزی با دلی خسته، پر از ترس، ناآرامی و ذهنی پر از سؤال قدم به کنگره گذاشتم. هرگز فکر نمی‌کردم این مکان روزی مأمن آرامش من می‌شود، جایی که تصور می‌کردم فقط قرار است به درمان مسافرم کمک کند؛ اما خیلی زود فهمیدم که کنگره پیش از هر چیزی آمده تا دست من را بگیرد، نه با اجبار بلکه با آموزش.

کنگره به من آموخت دوست داشتن به معنی مدام کنترل کردن، حس مالکیت داشتن‌یا محدود کردن طرف مقابل نیست. هیچ‌کدام از این‌ها دوست داشتن یک فرد را توجیه نمی‌کند. یاد گرفتم می‌توانم دوست بدارم؛ ولی کنترل نکنم؛ باید به حریم خصوصی مسافرم احترام بگذارم، وارد آن نشوم و مدام در ذهن خود به او فکر نکنم، اینکه مسافرم کجا می‌رود، چه می‌کند اینکه او تنها فرد مهم زندگی من نیست و باید اوقاتی برای حال خوب خودم ایجاد کنم، تنها خودم و خودم، دست از تلاش برای تغییر او بردارم و تلاش برای تغییر خودم و نوع نگاهم به روابطم کنم و این‌ها همه خلاصه می‌شود در رها کردن، یاد گرفتم که گاهی دوست داشتن همان رها کردن است.

کنگره به من آموخت عشق فریاد زدن، سرزنش کردن، گریه‌های پنهانی شبانه نیست، عشق؛ یعنی صبر، اعتماد به زمان، پذیرفتن مسیری که باید طی شود؛ حتی اگر سخت و طولانی باشد. یاد گرفتم که سکوت به‌جا ارزشمندتر از هزاران حرف بی‌ثمر است. اینجا بود که فهمیدم آرامش، هدیه‌ای نیست که از بیرون به من داده شود؛ بلکه نتیجه آموزش و آگاهی و پذیرش است. من سال‌ها دنبال آرامشی بودم که فکر می‌کردم با تغییر دیگران آن را به دست می‌آورم؛ ولی در این مکان امن بود که یاد گرفتم وقتی درونم آرام شود، جهان اطرافم هم آرام‌تر می‌شود.

امروز که از خودم پرسیدم کنگره چه کمکی به من کرد، با تمام وجودم می‌گویم‌ من را به خودم برگرداند، منی که تا قبل از کنگره در تمام‌وقت‌های بیکاری یا حتی وقتی مشغول انجام امور خانه بودم، آن‌قدر در ذهنم با مسافرم بحث و جدل داشتم که شاید ساعت‌ها در خیال خودم می‌جنگیدم و در نهایت به جایی ختم می‌شد که من انبار باروت می‌شدم و فقط منتظر یک جرقه از بقیه بودم تا منفجر شوم و حاصل این افکار چیزی نبود جز دعوا، قهر، یک جو به‌هم‌ریخته، تحمل دیدن مسافرم را نداشتن و یک زندگی رباتی که فقط در کنار مسافرم حضور داشته باشم، فقط زنده بودم درواقع زندگی نمی‌کردم، درونم پر از نفرت بود، دنبال هر بهانه‌ای بودم تا او را مقصر همه کارها و اتفاقات بدانم، دنبال فاصله گرفتن بودم؛ ولی امروز ذهنم درگیر برنامه‌ریزی برای نوشتن سی‌دی، آماده کردن مطلب برای مشارکت و در نهایت انجام کاری است که مسافرم با آرامش به سفر خود ادامه دهد.

حال در برابر این‌همه لطف و آموزش کنگره من چه وظیفه‌ای دارم؟ کمک من به کنگره در حضور منظم، رعایت حرمت‌ها، گوش دادن با دل‌وجان و اجرای آموزش‌ها در زندگی روزمره است. هر بار که به‌جای واکنش‌های احساسی از دانایی استفاده کرده امید را با یک نگاه یک جمله ساده منتقل می‌کنم، با خود می‌گویم: من چه کمکی در قبال این آموزش‌ها داشته باشم؟ کمک من می‌تواند ماندن و خدمت کردن باشد. من همسفر که روزی آشفته و نگران بودم، امروز قدردان مسیری هستم که کنگره پیش پایم گذاشت، مسیری برای رشد، تعادل و آرامش. شاکر خداوند، سپاس‌گزار بنیان کنگره۶۰، راهنمایان و تمام خدمتگزاران هستم.

رابط خبری: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر وجیهه (لژیون دوم)
ارسال: راهنمای تازه‌واردین همسفر آرزو نگهبان سایت
همسفران نمایندگی سیرجان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .