English Version
This Site Is Available In English

همسفر، آینهٔ مهربانِ بازگشتِ خویشتن

همسفر، آینهٔ مهربانِ بازگشتِ خویشتن

به نام آنکه برایم سفر را معنا بخشید.
به نام شما، مهندسِ جان، و عرض تبریک به شما و خانواده‌ی محترمتان،
و به تمام مسافرانی که با خود، همسفر دارند.

شروع اعتیاد برای من، نه از مشروب شروع شد، نه از مواد، و نه از اولین بار مصرف.
من فکر نمی‌کردم والدینم محبت کردن بلد نیستند.
فکر می‌کردم من ارزشِ محبت کردن ندارم. و این، اولین باور غلطی بود که در ناخودآگاه من ماند و تبدیل شد به احساس.
من همان کودک یتیم‌شده‌ی درون خود بودم که نتوانستم حتی در بزرگسالی‌ام، احساس کودکی‌ام را بپذیرم.

برای رهایی، دست به هر کاری زدم.
می‌دانستم بخشی از خود واقعی من، به دنبال بازگشت است.
تا تو، ای خواهرم، همسفر خوبم، همانند فرشته‌ای، کنگره را به من معرفی کردی و در این مسیر یاری‌ام کردی.
و هر روز، بخشی از گمگشته‌ی واقعی‌ام به دنبال بازگشت است.

و تو، ای همسرم، گویی که بعد از سال‌ها زندگی مشترک، اولین سفرم را به عمق درون خودم با تو شروع کردم.
در این سفر، تو برایم آرامش را به ارمغان آوردی.
دستانت، کلامت، همراهی‌ات، از جنس امید است.
تو در این مسیر برایم، همچون نوری؛ و هر واژه‌ات برایم باوری تازه می‌آفریند.
از اینکه در این سفر، ره‌به‌ره همراهی‌ام می‌کنی تا شک و تردید را از خودم دور کنم، از تو سپاسگزارم.

من ایمان دارم با کمک راهنمایم، می‌توانم بال‌های خاموشم را ترسیم کنم.
ذره‌ذره، ناامیدی از من دور می‌شود. و در این میان، خودم را می‌بینم: آزاد، رها، و آماده‌ی پرواز.

امروز، با وجود همراهیِ همسفر و با وجود راهنمای خوبم، دیگر خود را اسیر نمی‌بینم.
من فقط فراموش کرده بودم آفریننده‌ی خویشم.
همسفری که در این مسیر آغوش بگشاید، قطعاً روحی بزرگ در این مسیر جریان دارد.
مهر و نگاه و حسِ تو، ای همسفر عزیزم، ارزشی فراتر از همه‌ی ارزش‌ها برایم دارد.

سفر، وقتی معنا پیدا می‌کند که همسفر صبوری چون تو داشت.
سفید، خام، خالص.
روزت مبارک، همسفر.
مسافر حمیدرضا، لژیون یازدهم


سلام همسفر خوبم؛
با تو راه روشن‌تر، مقصد نزدیک‌تر، مسیر کوتاه‌تر و آرامش بیشتر و سفر لذت‌بخش‌تر است. همسفرِ باگذشت و مهربانم، از این‌که مرا از طوفان سهمگین، در دریای خشمگین، بر کشتی نجاتِ پر از صفا و محبت نشاندی و با زحمت بسیار از تمام امواج خروشان نجاتم دادی، و این‌که شبِ تارم را به روزِ روشن تبدیل کردی، از تو ممنونم؛ که در کنارم ماندی و لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌ام را ساختی.

نمی‌دانم واقعاً چگونه باید از تو تشکر کنم؟
من می‌دانم که تو چقدر به پایم ماندی و به خاطر من چه حرف‌هایی را به جان خریدی و تحمل کردی.

همسفرم، تو در تمام لحظه‌ها و روزها و سال‌های تاریکِ زندگی‌ام با من بودی و در کنارم ماندی.

همسفرم، این‌ها را نوشتم تا بدانی که من می‌دانم و می‌بینم چه کارهایی برای من انجام داده‌ای. امیدوارم بتوانم ذره‌ای از این همه خوبی‌ها را جبران نمایم.

همسفرم، مرا ببخش که هیچ‌وقت نتوانستم تو را بفهمم.
به خاطرِ تمام تنهایی‌هایی که تحمل کردی و دم نزدی، از تو ممنونم.
تقدیم به همسفرِ عزیزم و تمامیِ همسفرانِ دردکشیده.
مسافر مظاهر، لژیون سوم

به نام خدایی که مرا آفرید.

زندگی معمولی و ساده‌ی من، در اثر یک تصادف چنان تغییر کرد که گویی بمبی بر سر یک منزل مسکونی فرود آمد. اول خودم، و بعد موج انفجار و ترکش‌هایش، دیگر اعضای خانواده را تحت‌الشعاع قرار داد. به خاطر از دست دادن همسر عزیزم، بستری شدن طولانی مدت خودم در بیمارستان، و استفاده‌ی مکرر از داروهای مخدر و مسکن، ناخواسته به راهی کشیده شدم که بعد از ترخیص از بیمارستان و مشکلات زندگی، از من یک فرد مصرف‌کننده ساخت.

و ان فقط مواد افیونی نبود؛ بلکه انواع و اقسام قرص‌ها و آنتی‌ایکس‌های مختلف، از جمله قرص‌های اعصاب و روان، از من یک انسان معتاد و روانیِ بی‌مسئولیت ساخت. سال‌ها این مسئله موجب شد در این مقطع از زندگیم، به جای حیات، فقط به دنبال جستجوی مواد مخدر و انواع قرص‌های اعصاب و روان باشم. و این امر موجب شده بود اطرافیان از من دوری کنند و زندگیم تحت‌الشعاع قرار گیرد و تبدیل به یک انسان منزوی شوم.

چه شب‌هایی که از درد تا صبح نخوابیدم و گریه کردم، و همیشه از قدرت مطلق طلب مرگ داشتم. تا این‌که با کنگره آشنا شدم و برای بهبودی و درمان به آنجا آمدم و با استقبال گرم روبه‌رو شدم. انگار نوری در سیاهی‌ها تابیده شد.

در این لحظه، درود می‌فرستم به روح بزرگ آزادمردان و راهنمایان و مرزبانان و نگهبانان، و کلیه مسئولین کنگره ۶۰، خصوصاً مهندس دژاکام و خانواده‌ی محترمشان.

و در پایان، از راهنمای عزیز و توانای خودم، آقای محمود گل، تشکر می‌کنم. دست مرا وقتی گرفت که مانند زورق شکسته و کشتی طوفان‌زده در حال غرق شدن بودم.

خداوند بزرگ را شاکرم که از نابودی به حیات، و از سیاهی به نور رهنمون شدم.

و در آخر، سلام و درود بر مسافران و همسفران کنگره.

دوست‌دار شما: مسافر ناصر، لژیون پنجم


دلنوشته: مسافر حمیدرضا، لژیون یازده

مسافر مظاهر، لژیون سوم

مسافر ناصر، لژیون پنجم
تنظیم و ارسال: مسافر محمدرضا، ل۱۲

«مسافرانِ‌نمایندگی پروین‌اعتصامیِ‌اراک»

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .