English Version
This Site Is Available In English

همسفر

همسفر

جلسه دوم از دوره هجدهم کارگاه آموزشی خصوصی همسفران نمایندگی زاگرس با استادی همسفر نرگس، نگهبانی موقت همسفر مریم و دبیری موقت همسفر لیلا با دستور جلسه «هفته همسفر» در روز دوشنبه ۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ ساعت ١۵:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
این هفته را به همه همسفران به خصوص خانم آنی بزرگ اولین همسفر کنگره۶۰ تبریک می‌گویم و سپاسگزار آقای مهندس هستم که برای همسفر  ارزش و اهمیت قائل شدند  و این هفته را به عنوان هفته همسفر نامگذاری کردند. در جاهای دیگر به گروه خانواده آنقدر اهمیت نمی‌دهند؛ ولی آقای مهندس می‌فرمایند: «هدف اصلی در کنگره احیای خانواده‌ها است» وقتی یک همسفر حالش خوب باشد صد در صد تمام اعضای خانواده حالشان خوب است؛ ولی اگر یک همسفر حالش بد باشد تمام اعضای خانواده حالشان بد است.

ما می‌خواهیم بدانیم همسفر یعنی چه؟ همانطور که از واژه همسفر پیداست؛ یعنی کسی که پشتیبان مسافر در سختی‌ها، مشکلات، غم و اندوه باشد و همیشه همراه مسافر باشد و دوست داشتن و محبت واقعی را از درون احساس کرده باشد. یکی از گوهرهای وجودی یک همسفر این است که توانسته باشد با تمام وجود مسافرش را بخشیده باشد و بتواند به او محبت کند.

آقای امین می‌فرمایند: «ما دوست داشتن را طور دیگری برای خودمان معنی می‌کنیم و می‌گوییم اگر کسی به خواسته‌های معقول و یا نامعقول ما گوش دهد، یعنی او مرا دوست دارد؛ ولی اگر به خواسته‌های ما گوش ندهد او دشمن من است» این تعریف اشتباهی از دوست داشتن است من اگر واقعاً کسی را دوست دارم باید از خواسته‌های خودم بگذرم و بدی‌های طرف مقابل را نبینم، پس اگر فقط بدی‌های او را ببینم دیگر نمی‌توانم به او خوبی و محبت کنم.

همسفران هم همینطور هستند شاید مسافران تخریب‌هایی داشتند و در زمان مصرف در تاریکی‌ها و ضد ارزش‌ها بودند و اتفاقاتی در زمان مصرفشان افتاده است؛ ولی ما همسفران نمی‌خواهیم آنها را فراموش کنیم؛ ولی همسفر خوب زمانی می‌تواند  نقشش را خوب ایفا کند که در کنگره آموزش گرفته باشد و بداند که صورت مسئله اعتیاد چیست و متوجه شود که یک مصرف کننده تمام حس‌هایش بسته شده و یخ زده است، پس نمی‌تواند محبت کند و این هم دست خودش نیست و تمام چشمه‌های درونی او از کار افتاده است، پس من وقتی آموزش بگیرم تازه می‌فهمم که چگونه می‌توانم به مسافرم کمک کنم.

خانواده‌هایی هستند که به دلیل ندیدن آموزش از راه‌های دیگری می‌خواهند به مسافر خود کمک کنند که به گفته آقای مهندس نه تنها کمک نمی‌کنند؛ بلکه بیشتر به مسافران آسیب می‌رسانند مثل کسی که آتش گرفته و من به جای خاموش کردن آتش و مهار کردن آن چون آموزش ندیدم برعکس باعث می‌شوم که بیشتر به او آسیب برسانم، پس نه تنها به او کمک نکردم؛ بلکه به او آسیب هم رساندم. همسفر بودن کار سختی است و فقط به این نیست که چون همسفر هستی دیگر همه چیز تمام شده است خیلی فداکاری می‌خواهد و همسفرانی که خودشان در کنگره آموزش گرفته‌اند جایگاهشان تغییر کرده است شخصیت پیدا کردند  دارای اعتماد به نفس بالایی شده‌اند شاید.

قبل از کنگره نمی‌توانستیم در جمع صحبت کنیم؛ ولی با آموزش‌هایی که در کنگره دیدیم بهترین استاد برای خودمان شده‌ایم و شاید حتی در جمع دوستان و آشنایان نمی‌توانستیم  صحبت کنیم؛ ولی الان سخنران خوبی شده‌ایم و همه این‌ها را مدیون آموزش‌های کنگره۶۰ هستیم.

خدا را شکر می‌کنم که به دلیل ازدواج با یک مصرف کننده مسیرم به کنگره باز شد شاید اگر مسافر من مصرف کننده نمی‌شد من هیچگاه نمی‌توانستم در کنگره حضور پیدا کنم. مسافر من به واسطه مصرف مواد کار خودش را انجام می‌داد؛ ولی من به خاطر افکار منفی و ناامیدی که در خودم بود  ترس از آینده‌ای که داشتم هیچ وقت نمی‌توانستم زندگی کنم. من خیلی فکر می‌کردم شاید انسان با ایمانی هستم در حالی که اینطور نبود. به فرموده آقای مهندس کسی که دارای ایمان سالم، عشق سالم و عقل سالم است سیستم خمر خوبی دارد در حالی که سیستم خمر من از تعادل خارج شده بود همه این‌ها به خاطر این بود که ایمان نداشتم.

من زمانی که برادرم از دنیا رفت خیلی ناامید شده بودم و فکر می‌کردم دنیا تمام شده است و نفر بعدی من هستم که قرار است از دنیا بروم همیشه شب‌ها با ترس و لرز می‌خوابیدم یا اصلاً نمی‌خوابیدم و شب‌ها بیدار بودم و روزها می‌خوابیدم و زندگیم برایم تاریک و سیاه شده بود  از زندگی هیچ لذتی نمی‌بردم و مثل یک مصرف کننده شده بودم و همه این‌ها به خاطر همان نداشتن ایمان بود.  دچار بیماری شده بودم و تمام اعضای بدنم درد می‌کرد و تمام سلول‌هایم درد می‌کرد و وقتی به دکتر رفتم گفت مشکلی نداری و همه چیز از اعصاب و روانت است و هنوز هم خودم باور نداشتم و تمام اطرافیان می‌دیدند که من افسرده شدم؛ ولی تنها کسی که قبول نداشت خود من بودم.

وقتی وارد کنگره شدم راهنمایم همسفر نرگس خیلی به من کمک کردند گفتم خانم نرگس قرار برم دکتر برام قرص آرام بخش تجویز کردن خانم نرگس خیلی ناراحت شد می‌خواستم گریه کنم مگر می‌شود راهنما ببینه من دارم اینقدر اذیت می‌شوم بعد بگوید نه تو نمی‌توانی این کار را کنی خیلی از دست راهنمایم همسفر نرگس آن موقع ناراحت شدم بعد رفتم خانه یه حس خوبی بهم دست داد یاد حرف‌های خانم نرگس افتادم که می‌گفت اگه رفتی پیش دکتر اعصاب و روان، باید تا آخر عمر دارو مصرف کنی، بعد فکر کردم اگه من قرص اعصاب نخورم چه می‌شود، بازم گیج بودم تا دوباره آمدم کنگره این‌ها را مسافرم بهم گفته بود می‌دانست که این قرص‌ها چه عوارض‌ها و چه تخریب‌هایی دارند؛ ولی من حرف مسافرم را قبول نداشتم دچار همان جهالت و نادانی بودم که فقط حرف خودم را قبول داشتم.

راهنمایم گفتم برو سی‌دی «قرص» را گوش کن بعد که گوش دادم فهمیدم که قرص چه بلاهایی سر انسان می‌آورد. آقای مهندس فرمودند: «من حاضرم ۱۰ تا حشیشی و هروئینی رو درمان کنم؛ اما یک قرصی رو درمان نکنم» شروع به آموزش گرفتن کردم. خدا را شکر الان به اینجا رسیدم که حالم خیلی خوب است. این هفته جشن را در پیش داریم آقای مهندس خیلی برای ما ارزش قائل شدند؛ چون واقعاً فداکاری که همسرش در زندگی کرده‌اند؛ باید این جشن هم برگزار شود. باید مسافران قدر همسفران  را بدانند. همسفر قدر خودش و جایگاه خودش بداند.

من زندگیم را مدیون آقای مهندس و کنگره‌۶۰، مدیون راهنماهای عزیزم هستم که واقعاً اگر من در کنگره نبودم معلوم نبود که به چه چیز  تبدیل می‌شدم. به یک انسان افسرده پریشان، نه مسافرم، فرزندم و خانواده، جامعه و نه خواهر و برادرم قبولم نداشتند؛ چون کسی که انرژی منفی داشته باشد کسی دوست ندارد کنار آن باشد.

من وقتی نگاه می‌کنم به گذشته چه طور افراد من را تحمل کرده‌اند. فکر می‌کردم اطرافیان وظیفه‌‌شان است که به من محبت کنند. من همیشه انتظار محبت از همه داشتم اگر من مریض باشم، نباشم وظیفش است که به من محبت کند. منیت داشتم. الان که آموزش گرفتم می‌دانم وقتی مسافرم یه بار به من محبت کنپ من وظیفه دارم دو بار به آن محبت کنم، من وظیفه بیشتر محبت کنم؛ چون این از گوهر یک همسر، مادر بودن است واقعاً نقش خیلی مهمی در زندگی خانواده دارد.

خانم شانی همیشه می‌فرمایند: در خانواده‌ ما مادر من هیچ وقت ننشست با ما درد و دل کند؛ ولی خانواده‌های بیشتر می‌نشینند با بچه‌هایشان درد و دل می‌کنند که پدر تو در دوران مصرف چه بلاهایی سرما آورد، مغز آن بچه  مثل یک سطل آشغال می‌ماند من هرچی آشغال دارم در ذهن بچه می‌ریزم. بابا بدهکار، معتاد، کار ندارد بچه باید خبر داشته باشد‌ این بچه به جای اینکه بچگی کند و بازی کند. به جای اینکه از زندگی لذت ببرد؛ باید به فکر مشکلات بزرگترها باشد.

استاد امین می‌فرمودند: «مادر من راحت می‌توانست این تنهایی را به دوش نکشد و به دوش ما هم بگذارد؛ ولی این کار را نکرد اگر این کار را می‌کرد باعث تخریب برای ما می‌شد باعث می‌شد این تخریب درون ما بماند بزرگ می‌شدیم ممکن بود به یک آدم خلافکار تبدیل می‌شدیم. مادر بودن کار خیلی سخت است». خدا را شکر با آموزش‌های کنگره آشنا شدم و روی خانواده‌ام دارم کاربردی می‌کنم.

مرزبانان کشیک: همسفر پری و مسافر حسن    
عکس: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول)
تایپ: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول) همسفر زهرا رهجوی راهنما سمیه (لژیون ششم)
ویراستاری و ارسال: راهنمای تازه‌واردین همسفر مریم (نگهبان سایت)
همسفران نمایندگی زاگرس

 

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .