English Version
This Site Is Available In English

تولد پنجمین سال رهایی مسافر داریوش در نمایندگی غزالی

تولد پنجمین سال رهایی مسافر داریوش در نمایندگی غزالی

آرزوی مسافر داریوش
«امیدوارم همه عزیزانی که زیر این سقف هستیم از دنیا نرویم مگر آنکه علم زندگی را در کنگره بیاموزیم.»  

آرزوی همسفر داریوش
«آرزو می‌کنم تمام سفر اولی‌ها به رهایی برسند و زندگی خوبی در پیش داشته باشند.»

سخنان راهنما مسافر جواد:
سلام دوستان، جواد هستم، مسافر. ما نمی‌دانیم چرا یک نفر رها نمی‌شود و نمی‌دانیم چه اتفاقی می‌افتد که یک نفر رها می‌شود. این بازی و این فرآیندِ موفقیت یا عدم موفقیت دائم ادامه دارد؛ به دست آوردن و از دست دادن همواره خواهد بود. در این کش‌وقوس‌ها هرکدام از ما باید بیاموزیم آنچه را که لازم است. 
داریوش هم فرآیندی داشت؛ سفر اولی بود و حکایت‌های زیادی داشت که وقت نیست همه را بگویم. امیدوارم در ادامه، سفر دوم پربار و خوبی را تجربه کند و از لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌اش استفاده کند. باید بپذیریم شرایطی که داریم، هیچ‌کس مقصر نیست؛ هرچه هست مربوط به خودمان است. باید بپذیریم و تلاش کنیم شرایطمان را بهتر کنیم. 

سخنان مسافر داریوش:
سلام دوستان، داریوش هستم، یک مسافر. 
هفته‌ی همسفر را به همه‌ی همسفرهای گرامی و همسفر خودم، هلیای عزیز، تبریک عرض می‌کنم. امیدوارم آن‌طور که شایسته است در این هفته قدردان زحمات همسفرانمان باشیم. 

همه در تولدها فکر می‌کنند چه بگویند. من هم خیلی دلم می‌خواست درباره‌ی دو عزیز زندگی‌ام، راهنما و همسفرم، صحبت کنم. اما دیدم گاهی بهتر است چیزی نگوییم؛ چون حتی اگر غلو کنم، اصل ماجرا منتقل نمی‌شود. پس ترجیح دادم در این مورد سکوت کنم و به جای آن خاطره‌ای از پدرم تعریف کنم. 

پدرم در کودکی سختی‌های زیادی کشید؛ در چهار سالگی زلزله‌ای روستایشان را ویران کرد و در همان سرما برادرش را از دست داد. با وجود این، بزرگ شد، دبیر شد، کشاورزی و باغداری کرد، اهل موسیقی و نقاشی بود و زندگی را زیبا یاد گرفت. هیچ‌وقت مرا سرزنش نکرد، حتی وقتی از او خواستم تزریق را یادم بدهد فقط بغض کرد و چیزی نگفت. او همیشه با صبر و سکوتش به من درس می‌داد. 

اما من برخلاف او، از دوازده سالگی مصرف را شروع کردم؛ مشروب، آمپول، و سال‌ها درگیر بودم. شب‌های زیادی بود که تا صبح نمی‌خوابیدم، در کوچه قدم می‌زدم تا خانواده بیدار نشوند. خماری‌های سختی داشتم؛ حتی حاضر بودم پایم را به زنجیر ببندم تا فرار نکنم. تجربه‌ی سقوط آزاد برایم بسیار سخت بود، اما همین لحظات باعث شد بفهمم بدون راهنما هیچ راهی برای بازگشت وجود ندارد. 

راه‌نما چراغی است که مسیر را روشن می‌کند، گاهی حتی کولت می‌کند و می‌برد. همسفر هم اگر همراهی نکند، مسیر کنگره بسیار سخت می‌شود. من خدا را هزاران بار شکر می‌کنم که در کنگره ازدواج کردم، صاحب فرزند شدم، و امروز در کنار همسفر و دخترم هلیا هستم. اسم دخترم را هم کنگره‌ای گذاشتیم؛ هلیا. 

این مسیر برای من از منفی صفر شروع شد، با پوسیدگی درونی، اما امروز به لطف کنگره، راهنما و همسفر، توانسته‌ام دوباره زندگی را بسازم. ممنونم که با سکوتتان به حرف‌هایم گوش دادید. 

سخنان همسفر داریوش:
سلام دوستان، شیرین هستم، همسفر داریوش. 
خیلی ممنونم که در این روز کنار ما بودید. از راهنمای مسافر و همسفران عزیز، خانم آتنا و خانم ناهید، تشکر می‌کنم. داریوش خیلی سخت سفر کرد ولی هیچ‌وقت سختی‌هایش را به ما منتقل نکرد. 
یادم است یک همسایه به من گفت: «شوهرت سه ماه شب تا صبح در کوچه راه می‌رود.» آنجا بود که فهمیدم داریوش شب‌ها نمی‌خوابد و نمی‌خواست ما بیدار شویم. 
او خیلی صبور است، برعکس من. بیش از حد ازخودگذشتگی دارد. حتی در ازدواجمان، با وجود مخالفت شدید پدرم، توانست او را متقاعد کند. از آن زمان پدرم همیشه از داریوش تعریف می‌کند و حتی آرزو دارد دختر دیگرش هم با کسی مثل داریوش ازدواج کند. 

سخنان راهنمای همسفر داریوش:
سلام دوستان، ناهید هستم، همسفر.
ابتدا خدا را شکر می‌کنم که دوباره روزیِ من شد در این جمع باشم. این جشن رهایی را به جناب مهندس و خانواده‌ی عزیزشان تبریک می‌گویم. همچنین خدمت آقای داریوش، راهنمای محترمشان و همسفران عزیزشان، شیرین و هلیا، تبریک عرض می‌کنم. امیدوارم نور و برکت در زندگی‌شان جاری باشد. 
در مورد شیرین عزیز، همیشه در لژیون از عشقی که بین خودش و داریوش بود صحبت می‌کرد؛ عشقی که باعث شد سخت‌ترین مشکلات را کنار هم حل کنند. امیدوارم همسفران بیشتری در جشن‌ها حضور داشته باشند تا این لحظات پررنگ‌تر شود. 

سخنان همسفر کوچک (هلیا):
سلام، من هلیا هستم. 
ممنونم از عمو و زن‌عمو که برای تولد من آمدند.

مرزبان خبری: مسافر حسین

نگارش و ارسال خبر: مسافر حمیدرضا لژیون چهارم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .