English Version
This Site Is Available In English

تجربه های من از روشهای ترک اعتیاد ( دلنوشته )

تجربه های من از روشهای ترک اعتیاد ( دلنوشته )

 به نام پروردگار یکتا

تجربه های من از روشهای ترک اعتیاد

گفتن درد خیلی سخت است دردی که خودت هم نمی کشی بلکه عزیزت می کشد و تو شاهد و ناظر به زجر کشیدن و درد کشیدن او هستی و کاری هم از دستت بر نمی آید دلم نمی خواست از درد و رنج  سخن به میان بیاورم. همانطور که قبلاً دوست نداشتم کسی از این موضوع آگاهی داشته باشد هیچ کس. یک دردهای هست که دلت نمی خواهد هیچ کس جز خودت و خدای خودت بدونه، دلت نمی خواهد حتی همسرت، پدرت، مادرت،فرزندت، برادرت یا خواهرت، هیچکس هیچکس

 

ضرب المثلی است که می گوید (غمی دارم اگر گویم زبان سوزد اگر کتمان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد) این از آن دردها بود که اگر می گفتی زبانت می سوخت که چرا این حرف را زدم. چون هر کس می خواست یک جوری نسخه بپیچد و تو را مورد شماتت قرار دهد که چرا چنین اتفاقی افتاده است. شاید خانواده بی بند باری هستید، شاید هم خانواده خیلی سخت گیری هستید، شاید هم اینقدر به فکر کار بیرون بودی که خانواده ات را به فراموشی سپردی و از دستت رفته. این ها سرکوب کسیست، که عزیزش اعتیاد دارد و تازه خود او بدتر مورد شماتت قرار می گرفت و می گفتند بی غیرت است، خود خواهست، بی عرضه، لاابالی و ... خلاصه این پتک سرزنش را بر سر من و او می ریختند که نه تنها دردی دوا نمی شد که دردی هم به دردت اضافه می شد. تازه یک عده هم دلسوزی برات می کنند بهت ترحم می کنند. و عده ای هم انگار که جُزام داری٬ ارتباطشان را باهات قطع می کنند. نمی گذارند همسرش و یا پسرش باهات ارتباط داشته باشند. دوستی تعریف می کرد می گفت فامیل که عروسی یا مهمانی داشتن همه را دعوت می کردند و برادرم را که معتاد بود دعوت نمی کردند و ما چه دردی می کشیدیم. نمی دونستیم بریم عروسی یا نریم. بریم یه جورایی خودمان ناراحت بودیم٬ نمی رفتیم آنها از ما ناراحت می شدند.

میبایست پنهانی اقدام به درمان کنی٬ به دکتر روانپزشک، دکتر سنتی، حجامت، کمپ و... خدا کنه کسی تو را نبینه که بپرسه اینجا چه می کنی. حال باید برای او توضیح دهی در صورتی که نه دلت می خواهد دروغ بگی و نه دلت می خواهد برایش حقیقت را بگی. این ها همه یک طرف و رنج تَرکی که عزیزت می کشد طرف دیگر. اینکه مرتب نگاه می کنی که او شب تا صبح چشمش به سقف است و خوابش نمی برد و به دور خودش می پیچه بهش چای می دی٬ بهش آب میوه میدی٬ باهش از قدیم ها صحبت می کنی کتاب مثبت اندیشی براش می خوانی تا صبح سرویس دهی می دی تا بلکه یکی دو ساعت چشمش به خواب بره. دوباره که بیدار می شود روز از نو روزی از نو.

خلاصه حکایتیست که همه همسفران معتاد یک جورایی کم و بیش تجربه کرده اند. بیان اینها حال آدم را بد می کند چه برسد به اینکه تجربه اش کرده باشی.

توی این برزخی که درش گرفتاری و نمی دانی چه کنی و همه راهها را رفتی و نتیجه نگرفتی. یکهو دوستی پیدا می شه که به تو اعتماد می کند و اعتیاد فرزندش را و ناراحتی هایی را که کشیده برای تو تعریف می کنه و به تو کنگره را معرفی می کنه و راه نجات قطعی را نشانت می ده .

دیگه در کنگره معتاد نیستی، بیماری. بی غیرت نیستی، نا آگاهی. بی اراده نیستی، درد داری. در اینجا به ماتفکر کردن را می آموزند و چگونه حرکت کردن را و بلاخره چگونه درمان شدن و چگونه زندگی کردن را به ما می آموزند. و به تو نیرو و توان و قدرت و شهامت و عزت و بزرگی و در نهایت عشق می دهند.

کنگره متشکرم که هستی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .