جلسه اول از دوره بیست و نهم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی حسنانی به استادی راهنما همسفر طاهره، نگهبانی همسفر پریسا و دبیری همسفر ندا با دستور جلسه «رابطه یادگیری و معرکهگیری» روز سهشنبه چهارم آذرماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کار کرد.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
در گذشته در خیابانها افرادی معرکهگیری میکردند، برخی از افراد با اینکه مشغله داشتند؛ اما این معرکهگیری آنقدر برایشان جذابیت داشت که دور هم جمع میشدند و برای تماشای آن نیز هزینه میکردند. معرکهگیری در هر چیزی میتواند مثبت یا منفی باشد. تشکیل لژیونها در کنگره به نوعی معرکهگیری مثبت است؛ زیرا در لژیونها درست زندگی کردن را آموزش میبینیم. معرکهگیری منفی زمانی است که به پارک طالقانی میروم؛ اما ورزش نمیکنم، عدهای را دور خود جمع میکنم و معرکه میگیرم. معرکهگیری مرا از آموزش باز میدارد. اگر آموزش دیده باشم؛ حتی در پارک، در کنگره و یا بیرون از کنگره هیچگاه معرکه نمیگیرم؛ زیرا آموزش گرفتهام و معرکه برای من مفهومی ندارد.
آقای مهندس همیشه در مورد معرکهگیری مثالی میزنند و میفرمایند: «لیوان آبی در اتاق است و پای فردی به لیوان آب میخورد. لیوان به زمین میافتد و آن فرد خودش را مقصر نمیداند و مقصر اصلی از نظر او شخصی است که لیوان را در آنجا گذاشته است و قبول ندارد که خودش مراقب نبوده و لیوان را ندیده است.» این مسئله به دفعات برای من پیش آمده است. در مجلسی بودم که کودکی شش ساله قندان جلوی پای خود را ریخت و گفت: چه کسی قندان را اینجا گذاشته؟! این مسئله بزرگ و کوچک ندارد. اگر ما خوب آموزش بگیریم، خیلی از این اتفاقها در زندگی ما نمیافتد. ما میخواهیم در مورد مسافرمان معرکه بگیریم و خیلی از همسفرها در لژیون در مورد مسافران خود صحبت میکنند که سیدی نمینویسند و این به معنی این است که همسفر خود آموزشی ندیده است. اگر خودش مشغول نوشتن سیدیها و آموزشهای آقای مهندس و منابع کنگره باشد هیچگاه در کار مسافر دخالت نمیکند.
ما یاد گرفتیم که باید مشکلات را رها کنیم تا چیزهای گرانبهایی به دست بیاوریم. زمانیکه میخواهیم به دانایی و آگاهی برسیم؛ باید مثلث دانایی را که دارای سه ضلع تفکر، تجربه و آموزش است، کاربردی کنیم. نقطه مقابل آن مثلث جهالت است. وقتی به دانایی برسیم معرکهگیری کنار میرود؛ اما زمانیکه جهالت باشد، دیگر یادگیری وجود ندارد و ما نمیتوانیم چیزی را یاد بگیریم.
معرکهگیری در ابتدا از فکر و اندیشه من شروع میشود و سپس آن را بر روی فرزندم، مسافرم و یا اطرافیانم به کار میبرم. چیزی که به فکر میآید در عمل ظاهر میشود و باعث خرابی حال خود و اطرافیانمان میگردد.
در اینجا داستانی از سقراط را عنوان میکنم که خودم خیلی دوست دارم. یکی از شاگردان سقراط از او میخواهد که فلسفه را به او یاد بدهد. سقراط از او میپرسد که آیا با یقین آمدهای؟ او میگوید: بله، سقراط شاگرد را به کنار حوض آب میبرد و سرش را زیر آب میکند و با دستش گردن او را میگیرد و محکم فشار میدهد. شاگرد شروع به دست و پا زدن میکند؛ زیرا در حال خفه شدن بود. وقتی سقراط سرش را رها کرد، پرسید: چرا این کار را با من کردی، داشتم خفه میشدم؟ گفت: آن لحظه که تو داشتی خفه میشدی به چه چیز فکر میکردی؟ گفت: فقط به دنبال هوایی برای نفس کشیدن بودم. سقراط گفت: هر زمان که آموزش و یادگیری به اندازه آن هوایی که نیاز داری برای تو داراری اهمیت شد، بیا تا فلسفه را به تو یاد بدهم.
از خداوند میخواهم که بیشتر بیاموزیم تا بتوانیم مسیر زندگی خود را عوض کنیم و یادگیریها را در زندگی عملی کنیم.
دریافت نشان پیمان وادی هشتم همسفر پروین توسط راهنما همسفر فاطمه

دریافت نشان پیمان وادی هشتم همسفر مهناز توسط راهنما همسفر فاطمه

نفرات برتر آزمون آبانماه
.jpg)


مرزبانان کشیک: همسفر سارا و مسافر مرتضی
تایپیست: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم)
عکاس: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول)
ویرایش: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر پریسا (لژیون دهم)
تنظیم و ارسال: همسفر سمیه رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی حسنانی تهران
- تعداد بازدید از این مطلب :
214