English Version
This Site Is Available In English

به خداوند بزرگ توکل کردم

به خداوند بزرگ توکل کردم

مولانا چه زیبا گفت: «اگر همه‌جا تاریک بود دوباره بنگر؛ شاید نور، خودت باشی.» حال دل و روح و جسمم اصلاً خوب نبود، همیشه در همه‌ جا سعی می‌کردم ظاهر خودم را حفظ کنم؛ ولی از یک جایی به بعد دیگر کم آوردم و دلم می‌خواست همان‌طور باشم که واقعاً بقيه فکر می‌کنند؛ یعنی تصمیم گرفتم بیش‌تر بجنگم و راه چاره را بیابم. 

به خداوند بزرگ توکل کردم و از او خواستم راه و مسیر درست را به من نشان بدهد تا سه‌ ماه پیش که ۲۳ سال از زندگی‌ام می‌گذرد به هر دری می‌زدم بسته بود و این حالم را خیلی بد می‌کرد؛ گویی ته‌خط بودم؛ ولی از آن‌جایی که زندگی‌ام را دوست داشتم، نور امید همیشه در قلبم بود تا در یکی از این روزها خداوند متعال یک فرشته را سر راه من قرار داد و کنگره۶۰ را به من معرفی کرد و به من گفت باور داشته باش که زندگی تو متحول می‌شود. برق چشم‌هایش من را امیدوارتر کرد و با توکل به خدا آدرس را گرفتم و ساعت و روز آن را پرسیدم.

روز دوشنبه ساعت ۴ عصر بود که تاکسی گرفتم و به سمت آدرس رفتم، ضربان قلبم آن‌قدر بالا بود که انگار می‌خواست از سینه بیرون بیاید. دو دل بودم بروم یا نه؛ ولی رفتم جلوی درب کنگره که یک پرده زردرنگ جلوی در آویزان بود پیاده شدم، من رنگ زرد را خیلی دوست دارم و همین باعث شد همان اول کار، حس خوبی داشته باشم؛ ولی این دلیل نمی‌شد که استرس نداشته باشم. بیشتر نگرانی‌ام این بود که مبادا آشنایی ببینم، مبادا مسافرم بگوید چرا رفتی؟

مدام در حال درگیری با خودم بودم که متوجه شدم روی صندلی کنگره که به صورت منظم چیده شده بود نشستم، همه اعضاء شال سفید بر سر داشتند و مرتب و منظم نشسته بودند و این باعث شد بیش‌تر امیدوار شوم. حس می‌کردم وارد یک دادگاه قضایی شده‌ام که قرار نیست کسی در آن محکوم یا زندانی شود.

بعد از این‌که استاد جلسه صحبت کرد و در انتها گفت: تازه‌واردین دست خود را بالا ببرند و خودشان را معرفی نمایند، رنگم سرخ شد و نمی‌دانستم که باید چه کنم؛ ولی دستم را بالا بردم و آن فرشته نجات با لبخندی به من گفت بفرمایید خودتان را معرفی کنید. از جای خود برخواستم، صدایم می‌لرزید و گفتم الهه هستم یک همسفر که همه با دست و جیغ من را تشویق کردند. وای که چه حس غریبی بود، نمی‌دانم ذوق بود یا چه بود!

اشک از چشمانم جاری شد و آن‌جا بود که فهمیدم چه‌قدر بانوانی مثل من هستند که این‌جا حالشان خوب شده است. نور امید در قلبم تابید و گفتم این‌جا همان جایی است که می‌خواستم؛ حتی هزاران برابر بهتر، منظم‌تر و خاص‌تر. در انتهای جلسه متوجه شدم که چند نفر از اقوام هستند که در کنگره فعالیت می‌کنند و بسیار حالشان خوب هست و خوش‌ آمدگویی که با احترام به من گفتند در عُمر خودم ندیده بودم.

از دعای کنگره که زبانم قاصر است برایتان بگویم خلاصه که کتاب خدا در این دعا بود و من همان‌جا از خدا خواستم مسافرم بیاید و رهایی پیدا کند و اما راهنمای تازه واردین که به نظرم مهم‌ترین و اساسی‌ترین کار را انجام می‌دهد من را تشویق کرد که وارد بهشت شده‌ام و همین حرف برایم کافی بود تا به امروز ۳ ماه شده که مسافرم در حال سفر است و تغییرات اخلاقی بسیار زیادی داشته است و من هم امیدوارم به درک بالایی از جهان‌بینی برسم و شکرگزارم بابت خدمتگزاران این بهشت کوچک. به امید این‌که روزی کنگره۶۰ جهانی شود و به درد دردمندان برسد.

در انتها از  آقای مهندس دژاکام و خدمتگزاران کنگره۶۰ تشکر ویژه دارم و برای ایشان از خداوند متعال طلب سلامتی، آرامش و رزق فروان دارم و همچنین از راهنمایم همسفر نرجس تشکر می‌کنم که با کلام و رفتارشان مسیر را برای من راحت‌تر کردند، إن‌شاءالله همواره در مسیر رشد، آرامش و پیشرفت باشند.

رابط خبری: همسفر نازنین مرزبان خبری
نویسنده: همسفر الهه رهجوی راهنما همسفر نرجس (لژیون پنجم)
ویراستاری: همسفر زینب 
ارسال: همسفر نیلوفر 
همسفران نمایندگی سمنان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .