قدردانی از راهنمایان، نشانه احترام به مسیر دانایی و رشد است. در کنگره60 هفته راهنما فرصتی برای سپاس از معلمانی است که در مسیر درمان، تعادل و هنر همراه ما بودهاند. این جشن، یادآور نقش بیبدیل آموزش در بهبود زندگی و دستیابی به موفقیت است.
همسفر عزت به همراه مسافرشان عباس ازجمله راهنمایان پیشکسوت کنگره هستند که در ابتدای سال 1382 وارد کنگره شدند و در 28 بهمنماه همان سال با راهنمایی دیدهبان محترم مسافر علی و خانم صداقت به رهایی و درمان رسیدند. همسفر عزت به مدت 15 سال در کنگره حضور داشتند. در جایگاههای دبیری آقای مهندس، خدمت مرزبانی، راهنمایی و ایجنتی بوده است. ایشان بیان کردند امیدوارم خدمتم مورد قبول خداوند، آقای مهندس و خانواده محترمشان قرار گرفته باشد. به بهانه حضور همسفر عزت به همراه خانم صداقت راهنمای بزرگوارشان در نمایندگی آکادمی، گفتگویی با ایشان ترتیب دادیم که شمارا به خواندن آن دعوت میکنیم.
به نظر شما چگونه انسانی که خودش در تاریکی بوده، میتواند به بهترین خودش تبدیل شود و خدمتگزار باشد و انسانهایی مثل خودش را از تاریکی نجات دهد؟
البته که این خواست قلبی خود فرد است و تا خود او نخواهد قادر نیست از تاریکی بیرون آید. تاریکی معضلی است که باید آنقدر دور خودت دور بزنی که به قول استاد بزرگمان آقای مهندس سرت به دیوار بخورد و داغون شود، آنزمان به راه راست برمیگردی و خودت را پیدا میکنی. اگر تزکیه و پالایش هم شوی؛ ولی خواست نداشته باشی باوجود همکاسه شدن با آقای مهندس هم نمیتوانی یک رهاشده از اعتیاد محسوب شوی.
از نظر شما راهنما از چه طریقی، رهجویی را که در تاریکی اعتیاد و ضد ارزشها فرو رفته است و هیچچیزی جز سیاهی را نمیبیند، فرمانبردار و خدمتگزار کند؟
اولاً راهنما تا خودش یک فرمانبردار نباشد، نمیتواند کسی را راهنمایی کند؛ باید من راهنما فرمانبردار باشم تا وقتی از رهجویم کاری خواستم با فرمانبرداری انجام دهد. آنزمان است که رهجو فرمانبردار، راهنمای خوبی برای کنگره و همچنین انسان خوبی برای خانواده و جامعهاش میشود.
یک سؤال راجع به قدردانی میخواهم از شما بپرسم، شما خودتان چقدر قدردان راهنمایتان بودید و چگونه یک راهنما میتواند از راهنمای خودش قدردانی کند و آن را به رهجویانش نیز آموزش دهد؟
درست است که آقای مهندس به قدردانی کردن بهخصوص با پاکت تأکید دارند؛ ولی برای یک راهنما قدردانی کردن به پاکت و باکلام دوستت دارم نیست. قدردانی کردن یعنی زمانی که رهجو سر جلسه و یا در لژیون نشسته، چشم و گوشش به دهان و کلام راهنما باشد تا آن چیزی را که آموخت، بتواند پس بدهد این امر در واقع قدردانی از راهنما بهحساب میآید؛ ولی اگر خودت باری به هر جهت باشی و دنیایی کار هم انجام بدهی، باز نمیتوانی قدردان راهنمایت باشی و قادر نیستی آموزشهایی که دریافت کردی را عملی کنی.
ما یک جمله معروف در کنگره داریم «تا از خودت نگذری به خودت نمیرسی» این جمله چهقدر در شما صدق میکند و چه معنی دارد و آیا این در مورد راهنمایان کنگره نیز وجود دارد و از نظر شما آنها برای رسیدن به خودشان از چه چیزهایی گذشتند؟
ببینید هیچکس نمیتواند برای کسی تعیین تکلیف کند. من راهنما یک مادر هستم. مادر یک مصرفکننده که از خودم گذشتم و به کنگره آمدم، البته میدانم که برای درمان فرزندم بود. بارها هم در لژیون به رهجویانم گفتم که من حتی وقتی به کنگره میآمدم، همسرم با من بحث و دعوا میکرد و میگفت تو رفتی پای صحبت معتادها نشستی. بعد همان همسری که مانع حضور من در کنگره میشد، سرانجام هر کسی را در خیابان میدید که مصرفکننده بود دستش را میگرفت و به کنگره میآورد، هر چند این کار از خودگذشتگی من نیز بود. سهشنبهای نبود که غیبت کنم، البته ابتدای کار اینگونه نبود. با فامیل رودربایستی داشتم؛ ولی بعدها همه متوجه شدند که من عاشق کنگره هستم و میخواهم آموزش ببینم و خودم را بشناسم تا بتوانم به بچهام کمک کنم. بعد از آن سهشنبهها و جمعهها مهمان نداشتم و شنبهها هم حضور داشتم. برای اینکه همه میدانستند، عشق من، بچهام و شرکت در جلسات کنگره بود، درحالیکه به خودم نیز کمک میکردم.
به نظر شما وجود راهنمایانی که در کنگره واقعاً با عشق خدمت میکنند چه نقشی در نجات و رهایی فرد از نابودی دارند و تضمین آن در ادامه مسیر خدمتگزاری چگونه است؟
اول اینکه کسی که به کنگره میآید، باید خودش عاشق باشد و دومین مورد این است که باید به حرمت کنگره احترام بگذارد، بهدلیل اهمیت آن است که دو بار در جلسات خوانده میشود. کسی که عاشق باشد و به حرمت کنگره احترام بگذارد، میتواند یک راهنمای خوب شود. به قول جناب مهندس بدترینِ بدترین راهنما در کنگره، بهترین بهترینش است. راهنما نباید به خودش مغرور باشد که من راهنمای خوبی هستم. در حاشیه نبودن برای یک راهنما از همهچیز واجبتر است. این بهترین نقشی است که یک راهنما میتواند بپذیرد و به دیگران کمک کند. من راهنما تا حال خوشی نداشته باشم، چگونه میتوانم به یک تازهوارد، آن حس خوب را انتقال دهم و کمکش کنم؟ حتی به مسافرم هم نمیتوانم کمک کنم؛ پس اول همسفر باید نقش خودش را در رهایی پیدا کند.
.png)
شما به همراه مسافرتان عباس جزء اولین همسفرهای کنگره بودید که در برنامه تلویزیونی ماه عسل شرکت کردید و خیلیها بعد از آن برنامه وارد کنگره شدند. بهعنوان مادر یک مصرفکننده زمانی که خودتان را معرفی کردید، چگونه توانستید با مسائل شخصی، فامیلی، اجتماعی کنار بیایید و این تابو را بشکنید و در آن برنامه اعلام کنید که من مادر یک مصرفکننده هستم که ازنظر اجتماع معتاد خوانده میشود؟
اولین افتخار من این بود که توانستم به دستور مهندس در تلویزیون حضور داشته باشم، مگر من از آقای مهندس بالاتر بودم؟ ایشان بعد از اعلام مصرف به دوربین گفتند: «چرا فیلم من را از پشت میگیری؟ فیلم من را از جلو بگیر تا همه من را ببینند»؛ پس الگوی من مهندس بود. من رفتم پیام رهایی بدهم، نرفته بودم خودم را نشان بدهم و بگویم که خانم، مادر یا خواهر، اگر مصرفکننده داری، نترس، بگو مصرفکننده دارم، بگو معضل یا گرفتاریاش این است. این پیام را میخواستم بدهم. حتی خواهرهایم میگفتند: تو خجالت نکشیدی رفتی این را گفتی؟ گفتم: نه. با افتخار و سربلندی رفتم و گفتم. برای چه خجالت بکشم؟ چهار نفر دیگر ممکن است از حرف من استفاده کنند. ببینند که آن راهی که رفتم به نتیجه رسید، مگر خجالت دارد؟ خیلی هم افتخار کردم و خیلی هم از مهندس متشکرم. همچنین از عباس که من را به آنجا برد نیز تشکر میکنم که توانستیم پیام رهایی و درمان را بدهیم تا همه بدانند، مادر و پسری که یکزمانی در بدبختترین موقعیت بودند حالا به اینجا رسیدند.
به گواه مرزبانان آن زمان، بعداز آن برنامه تا مدتها سیل عظیم خانوادهها و مصرفکنندگان برای درمان به کنگره مراجعه میکردند، خودتان وقتی تازهواردین آن زمان را میدیدید چه حس و حالی دریافت میکردید؟
من آن زمان هر تازهواردی را که میدیدم فکر میکردم خودم تازه از درب کنگره وارد شدم و میخواهم آموزش ببینم، یاد بگیرم و رها بشوم تا کمکی در درجه اول به خود و در درجه دوم به مسافرم کنم. بعد هم شاکر خدا و جناب مهندس هستم که این اجازه را به من دادند که توانستم این کار را انجام بدهم. من و پسرم هیچ ادعایی نداریم؛ چون شاید این یک پیامی برای ما بود که توانستیم رها بشویم و بایستی با زبان، کلام و حتی رفتار، خدمتگزار دیگران باشیم.
مسافر شما بعد از رهایی راه ورزش را در پیش گرفت و حدوداً 2 یا 3 سال عضو تیم ملی تیر و کمان ایران بود و بعد از آن بهعنوان الگوی جهانی بازتوانی در درمان اعتیاد در سازمان ملل حضور داشتند، لطفاً راجع به این موضوع حستان را بگویید و نقشتان را بهعنوان یک همسفر بیان کنید؟
اولاً من هیچ نقشی نداشتم و این نقش اول برای آقای مهندس بود و اینجا هم جا دارد که از ایشان تشکر کنم. خدا بیشتر از این عمر باعزت به ایشان بدهد. یک روز در پارک که عباس در سایت تیر و کمان بود، مهندس و چند تا از بچهها مشغول تیراندازی بودند و عباس هم نگاه میکرد که ناگهان مهندس گفتند: عباس بیا تو فنس. او هم گفت: آخر آقا من برای چی بیایم؟ گفتند: نه باید بیایی. تیروکمان را داد دستش و بعد به عباس گفتند: از هفته دیگر باید بیای اینجا و تمرین کنی. عباس آمد خانه و گفت: جناب مهندس میگویند، باید با تیر و کمان تمرین کنی و مسابقه بدهی. از ما تقاضا کرد که برایش تیر و کمانی که قیمتش چهارصد هزار تومان بود بخریم. با پدرشان صحبت کرد و ایشان هم چون سلامتی و رهایی عباس را میدید مشتاق شد که کاری انجام بدهد، برای همین توانست دویست هزار تومان پول بابت خرید تیر و کمان به او بدهد. فردای آن روز که پیش جناب مهندس رفت و جریان را پرسیدند متوجه شدند، بقیه را ایشان تقبل کردند و عباس توانست تیر و کمان تهیه کند. در حقیقت بیشترین نقش را خود جناب مهندس هم در درمان و هم در خرید تیر و کمان داشتند. بعد هم که مسابقه داد و یکی دو بار در همین تهران رتبه آورد و وارد تیم ملی شد؛ سپس بهعنوان نمونه درمانی درست اعتیاد به سازمان ملل دعوت شد و جناب مهندس هم به ایشان اجازه حضور در سازمان ملل را دادند و حتی تیر و کمانش را با خودش به سازمان ملل برد. ما مدیون مهندس هستیم.
بهمن سال 1396 حدود 7 سال پیش به دستور آقای مهندس لژیون را تحویل دادید و بعد ایجنت شعبه پرستار شدید و ظاهراً در حال حاضر هم در هیچ جایگاه خدمتی حضور ندارید. حس و حالتان را زمانی که به کنگره میآمدید و مخصوصاً آخرین حضورتان با همسفر صداقت را توصیف کنید؟
بابت عنوان کردن اسم استادم تشکر میکنم. من هرچه دارم از آموزشهای خوب خانم صداقت است؛ در حقیقت ایشان آموزش درست دیده بودند و آن را به من منتقل کردند و من هم عاشقانه دوستشان دارم و این را خودشان هم میدانند. زمانی که در لژیون مینشستم، چشم و گوشم به دهان استادم بود. این را هم بگویم البته اگر نگویند، عزت خیالاتی شده، هر سهشنبه ساعت برگزاری جلسه خودم را در جلسه و در لژیون میبینم و بعد در صورپنهان با رهجویانم لژیون تشکیل میدهم و آموزشها را مرور میکنم؛ حتی سؤال و جواب میکنیم و برخی مواقع هم بر برجک آنها میزنم. عاشق تکتک رهجوهایم هستم.
لطفاً حس و حال خودتان را از اینکه این ماه وارد بیستودومین سال رهایی میشوید را بفرمایید؟
عباس امسال وارد بیستودومین سال رهایی میشود، چیزی که برای من و پدر مرحومش و حتی فامیل غیرقابل باور بود. او تلاش کرد بعد از رهایی خدمت کند و راهنما شود. هر کدام از رهجوهای عباس که رهایی میگرفتند، من عاشقانه دوستشان داشتم و فکر میکردم عباس من هستند. او از وقتی که به رهایی رسید خودش را وقف کنگره کرد. خدایی این را جدی میگویم، عاشقانه مثل من کنگره را دوست دارد؛ یعنی الآن قسم عباس به جان مهندس است. قسمش بابا و مامانش نیست، فقط مهندس است. طبق روال توانست به رهایی برسد و تعدادی را به رهایی برساند و ما هم از صدقهسر ایشان، حال خوبی داریم و خدا را شکر میکنیم.
کلام آخر:
از استاد بزرگوارمان آقای مهندس و خانواده محترمشان از هیچ طریقی نمیشود تشکر کرد، در کلام آخر از این عزیزان بینهایت سپاسگزارم. از مسافر علی، راهنمای پسرم عباس خیلی متشکرم که واقعاً یک استاد خوب برای پسرم بودند و خانم صداقت که من هر چه بودم و هستم و خواهم بود از وجود ایشان بوده است. من همه را عاشقانه دوست دارم حتی کسانی که ممکن است مرا دوست نداشته باشند. چیزی که میخواهم از من به یادگار داشته باشید این است که هر خدمت صادقانهای که در کنگره انجام بدهید برکتش قبل از اینکه به شما برسد به خانهتان رسیده است. این را بهعنوان یک نصیحت از من داشته باشید؛ چیزی که خودم این را تجربه کردم. انشاءالله هرکس به کنگره میآید ناامید از در کنگره بیرون نرود. امیدوارم آقای مهندس بزرگوار، استاد امین عزیز، استاد خانم آنی بزرگ، خانم کماندار، خانم شانی عزیزم در سلامتی باشند و بهترینها برای کنگره و بچههای کنگره اتفاق بیفتد.
مصاحبهکننده: مرزبان خبری همسفر سولماز
عکاس و طراح سوال: همسفر پرستو رهجوی راهنما همسفر اسرین (لژیون بیستوسوم)
ویراستاری و ارسال: همسفر الهه رهجوی راهنما همسفر محترم (لژیون چهاردهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی آکادمی
- تعداد بازدید از این مطلب :
1132