English Version
This Site Is Available In English

DST و تجربه من از ترک‌های ناموفق گذشته

DST و تجربه من از ترک‌های ناموفق گذشته
روزی که برای اولین بار شروع به مصرف مواد کردم اصلاً در تصورم هم نمی‌گنجید که روزی خواهد آمد که اسم ننگین اعتیاد بر روی من گذاشته شود، حتی فکر کردن درباره این موضوع هم برایم سخت و دشوار بود، آن روز را دقیقا مثل یک فیلم ضبط‌شده می‌توانم به خاطر بیاورم و به جرأت می‌توانم بگویم حاضرم یک دستم را به‌طورکلی از دست بدهم ولی بتوانم آن صحنه از فیلم زندگی‌ام را برای همیشه پاک‌کنم، وقتی آن روز و آن زمان را به خاطر می‌آورم بر خودم لعنت می‌فرستم که چرا قبل از انجام آن کار برای بار اول یک ثانیه تفکر نکردم، چرا یک‌لحظه خانواده‌ام را به یاد نیاوردم که اگر این کار را بکنم چه تخریب‌هایی را می‌توانم به آنان وارد کنم، چرا فقط و فقط یک ثانیه گریه‌های مادرم و سفید شدن موی پدرم را به خاطر نیاوردم، چرا پیش خودم نگفتم که چرا من باید فقط به خاطر چند ساعت نشئگی داغی را بر روی دل خانواده‌ام بگذارم و باعث سرافکندگی آن‌ها شوم، چرا یک‌لحظه تصور نکردم که مواد می‌تواند چه تخریب‌هایی را بر روی جسم و جانم بگذارد مگر من انسان‌هایی که در اثر مصرف مواد در کوچه و خیابان کارتن‌خواب شده بودند را ندیده بودم پس چرا این کار را انجام دادم؟ تمام این اتفاقات و تخریب‌هایی که فقط به خاطر چند ساعت خوشی به خودم و خانواده‌ام وارد نمودم فقط و فقط می‌تواند به یک علت باشد و آن علت فقط جهل و ناآگاهی من بوده است، شاید به بسیاری از انسان‌ها افراد مصرف‌کننده را انسان‌هایی خودخواه و بی‌اراده بدانند که حاضرند برای مصرف مواد همه کار انجام بدهند ولی من به‌شخصه می‌گویم شاید تا ۹۰ درصد افراد مصرف‌کننده نه‌تنها انسان‌هایی خودخواه و لذت‌جو و بی‌اراده نیستند بلکه افرادی بسیار باعاطفه و مهربان و زودباور هستند که فقط به خاطر عدم آگاهی و شاید هم یک‌لحظه غفلت این‌همه مشکلات را به خودشان و اطرافیانشان وارد نموده‌اند.
 
http://up.c60.ir/repository/28436/aazaye%20shobeh/mosaferan/maziyar2%20%281%29.jpg
 
روزی که من برای اولین بار مصرف کردم فقط می‌خواستم یک‌بار آن را امتحان کنم و به خودم گفتم فقط همین یک‌بار است و بار دومی در کار نخواهد بود و شروع به مصرف کردم، کاملاً یادم است که اولین بار اصلاً هیچ‌چیزی را متوجه نشدم به‌عبارت‌دیگر اصلاً مزه نشئگی را نفهمیدم و به همین دلیل بازهم به خودم گفتم که تو فقط می‌خواهی بدانی مزه نشئگی چیست و بار بعدی در کار نخواهد بود، بار دوم حال نشئگی را درک کردم و از آن لذت بردم ولی نمی‌دانستم که این لذت نیست بلکه خفت است ولی چون تازه طعم این خفت را چشیده بودم دوست داشتم بازهم آن حال را داشته باشم، وقتی چشمانم را باز کردم تازه فهمیدم که ۳ ماه است که من هرروز در حال مصرف مواد هستم و یک‌مرتبه شوکی به من وارد شد و به خودم گفتم نکند معتاد شده‌ای و آن حال بدی که همه به آن خماری می‌گویند را شاید اگر مصرف نکنی را داشته باشی اما مواد به‌قدری زیرک و مرموز است که خودش را یک سال نشان نمی‌دهد ولی بعد از یک سال وقتی خودش را نشان داد دیگر تنهایت نمی‌گذارد،
فردای آن روز هیچ حال بدی نداشتم بااینکه مواد مصرف نکرده بودم و چند روز را بدون مصرف مواد سر کردم ولی هیچ‌چیزی به اسم خماری به سراغم نیامد و همین بود که غرور کاذب به من دست داد و پیش خودم گفتم بدن من با دیگر افراد گویی فرق دارد و من اگر ده سال هم مواد مصرف کنم اگر فردایش مصرف نکنم خماری نخواهم داشت ولی نمی‌دانستم که چه سرنوشت شومی را برای خودم در حال رقم زدن هستم، درست یادم نمی‌آید چند ماه گذشت و من هرروز مواد مصرف می‌کردم و هنوز آن تصور با من بود که بدن من با دیگران متفاوت است و هیچ زمانی من معتاد نخواهم شد،
روزی که چشمانم را باز کردم خمیازه‌ای کشیدم و چون موادم تمام‌شده بود چیزی برای مصرف نداشتم، چند ساعت که گذشت تازه فهمیدم که جه بر سر خودم آورده‌ام، آٰری من هم یک مصرف‌کننده یا معتاد شده بودم ولی بازهم نمی‌خواستم قبول کنم ولی آنچه نباید اتفاق می‌افتاد اتفاق افتاده بود، پذیرفتن لقب معتاد بر روی خودم بسیار برایم سخت بود و هر کاری می‌کردم که خانواده و دیگر افراد متوجه اعتیاد من نشوند، سعی می‌کردم مرتب باشم و بهترین لباس‌ها را بپوشم به‌عبارت‌دیگر مرتب نقاب می‌زدم تا دیگران آنچه در وجود من اتفاق افتاده است را نبینند ولی اعتیاد چیزی نیست که انسان بتواند آن را پنهان کند، اعتیاد هم همانند دیگر ضد ارزش‌ها شاید در مدت کوتاهی قادر به پنهان کردن آن شویم ولی به‌تدریج همه‌چیز آشکار می‌شود و همه افراد اطرافت متوجه مشکل تو خواهند شد و سرانجام آخرین کسی که متوجه می‌شود خودت هستی
 
اعتیاد را به‌هیچ‌عنوان نمی‌توان پنهان نمود زیرا چیزی نیست که فقط جسم تو درگیر باشد، اعتیاد یک بیماری چندضلعی است که هم جسم و هم روان و هم جهان‌بینی فرد را آلودم می‌کند، من دیگر آن انسان یا مازیار قبلی نبودم و تبدیل به انسانی دیگر با خلق‌وخوی دیگر شده بودم، به‌قدری اعتیاد در وجودم رسوخ کرده بود من را درگیر خودش کرده بود که من نسبت به همه‌چیز و همه‌کس بی‌توجه شده بودم حتی خانواده نزدیکم، تنها چیزی که برایم اهمیت داشت فقط و فقط مواد مخدر و مصرف آن بود، به‌قدری تحت تأثیر مواد مخدر قرارگرفته بودم و مصرف موادم زیاد شده بود که ازلحاظ فیزیک بدنی هم تخریب‌شده بودم و رنگم زرد و بی‌روح شده بود، به‌جایی رسیدم که بسیار لاغر شده بودم و دیگر حتی نمی‌توانستم اعتیادم را مخفی نمایم و تقریباً همه اعضا خانواده‌ام و تا حدی اطرافیانم هم از مشکل من بو برده بودند.
 
هر چه روزها بیشتر می‌گذشت مصرفم بیشتر می‌شد و مجبور بودم برای تهیه موادم بول بیشتری را از خانواده‌ام بگیرم، آن مازیاری که حتی پایش را به سمت پدرش و مادرش دراز نمی‌کرد به‌جایی رسیده بود که اگر پدر و مادرش چیزی را بر خلاق میلش می‌زدند به‌سرعت عصبانی می‌شد و به پدر و مادرش با صدای بلند صحبت می‌کرد البته این را هم بگویم که من تا همین الآن هم کوچک‌ترین بی‌احترامی به پدر و مادرم نکرده‌ام ولی آن زمان من خودم نبودم بلکه آن شخصیت، مواد مخدر بود که همه‌چیز را به من دستور می‌داد و من خیلی آرام و آهسته به دستوراتش گوش می‌دادم و موبه‌مو آن‌ها را عمل می‌کردم.
 
همه‌چیز روزبه‌روز بد و بدتر می‌شد و من به‌کلی عوض‌شده بودم، خلق‌وخو و حرف زدنم و حتی غذا خوردنم و دوستانم هم عوض‌شده بودند و مجبور بودم با افرادی مثل خودم که آلوده به مواد مخدر هستند رفت‌وآمد نمایم برای همین است که می‌گویند اعتیاد یک فرهنگ است زیرا همه‌چیز فرد حتی جزئی‌ترین مسائل زندگی‌اش تغییر می‌کند تا جایی که فرد مصرف‌کننده پس از مدتی حتی نسبت به وضع ظاهری و نظافت فردی‌اش بی‌توجه خواهد شد که حتی از حمام رفتن روزانه هم دریغ می‌کند.
 
دیگر نه‌تنها چیزی برای پنهان کردن نداشتم بلکه به‌قدری تابلو شده بودم که حتی بقال سر کوچه هم می‌توانست این را تشخیص بدهد ولی چون خانواده‌ام حتی فکرش هم نمی‌کردند که ممکن است من هم به مواد روی بیاورم در شک و تردید بودند ولی زمانی که مقداری تریاک در جیبم پیدا کردند همه‌چیز به‌یقین تبدیل شد و من آن روز را به خاطر می‌آورم که وقتی پدرم شب خوابید و صبح بیدار شد تمامی موهایش سفید شده بود و مادرم مرتب گریه می‌کرد، درنهایت زمانی که خانواده‌ام به‌طور کامل مطمئن شدند که منم معتاد شده‌ام از من خواستند که ترک کنم زیرا خانواده‌ام هیچ‌گونه اطلاعی درباره اعتیاد و فرد مصرف‌کننده نداشتند و هیچ آموزشی دراین‌باره ندیده بودند، آن‌ها فکر می‌کردند که یک مصرف‌کننده همانند فیلم‌ها باید در یک اتاق بخوابد تا ترک نماید و من هم این کار را کردم و تصمیم گرفتن چند روزی در خانه بمانم تا ترک کنم اما تا زمانی که کسی در مورد مطلبی آگاهی نداشته باشد و آموزش هم دراین‌باره ندیده باشد نمی‌تواند آن مشکل را حل نماید آن‌هم بیماری اعتیاد که بزرگ‌ترین روان‌پزشکان و پزشکان درراه درمان آن مانده‌اند درهرصورت به هر طوری بود روز اول را تحمل کردم ولی وقتی روز دوم رسید تازه فهمیدم که چه با خودم کرده‌ام و باید چه دردهایی را تحمل‌کنم، تمام بدنم به لرزه افتاده بود و مرتب عرق می‌کردم درست مثل تب و از ولی بیشتر از همه درد‌های عضلانی بدنم عذابم می‌داد، با همه مشکلاتی که بود این چند روز را به پایان رساندم و بااینکه هنوز حالم طبیعی نشده بود خوشحال بودم که مثلاً مواد را کنار گذاشته‌ام ولی هر چه روزها سپری می‌شد به‌جای اینکه حالم بهتر شود بدتر می‌شد به‌طوری‌که اصلاً نمی‌توانستم بخوابم و بسیار آشفته و عصبی شده بودم، با کوچک‌ترین چیزی به هم می‌ریختم و با خانواده بدخلقی می‌کردم، به‌تدریج بعد از گذشت ۱ ماه ازنظر جسمی بهتر شدم ولی روانم بسیار خراب بود یعنی بااینکه مشکلات جسمی برطرف شده بود اما نه خواب داشتم و اگر هم برای ۱ ساعتی می‌خوابیدم با پرش عضله‌هایم از خواب می‌پریدم، وسوسه مواد با من بود و مرا آزار می‌داد، به‌جایی رسیده بودم که آن‌قدر بدخلق و عصبی شده بودم که حتی صدای باد کولر اذیتم می‌کرد، بالاخره نتوانستم تحمل‌کنم و دوباره شروع به مصرف کردم.
 
در این مدت ۱ ماه ترکم ازنظر ظاهری بهتر شده بودم ولی وقتی دوباره شروع به مصرف کردم بااینکه اخلاقم خوب شده بود و مشکلات قبلی را نداشتم ولی ظاهرم دوباره بد و رنگ و رویم زرد شده بود، از طرفی مصرف موادم دو برابر شده بود و از طرفی حال و حوصله نشستن و تریاک کشیدن را نداشتم تا اینکه یکی از دوستانم به من گفت شما چه حوصله‌ای دارید که این‌همه وقتتان را صرف تریاک می‌کنید من به‌تازگی موادی پیداکرده‌ام که در عرض چند دقیقه می‌توانم چند برابر شما نشئه شوم و وقتم را مثل شما پای کشیدن تریاک هدر نمی‌دهم، من که انسانی کنجکاو بودم و همیشه به دنبال چیزهای متفاوت از دیگران می‌گشتم نتوانستم نه بگویم و به خودم گفتم یک‌بار امتحانش ضرر ندارد، از دوستم پرسیدم چه مصرف می‌کنی؟ گفت کراک، من بار اولی بود اسمش را شنیده بودم وقتی آن را از جیبش بیرون آورد مثل یک سنگ گچی بود و شروع به کشیدن کرد و من هم چند تا دود گرفتم و همان چند تا دود بس بود و برابر با هفت هشت گرم تریاک بود، این بود که از فردا به دنبال آن ماده رفتم و چند روزی هم مصرف کردم ولی خوشبختانه به من اصلاً سازگار نبود یعنی به‌محض کشیدن معده‌ام به هم می‌ریخت و حالم بد می‌شد برای همین به همان تریاک برگشت کردم و چند سالی هم درگیر کشیدن بودم و بعدازآن به‌صورت خوراکی مصرف می‌کردم، از خودم بدم آمده بود و دیگر دوست نداشتم زندگی کنم و هرروز به خودم نفرین و لعنت می‌فرستادم و آرزوی مرگ می‌کردم، من چندین سال به دلیل اینکه در کشور دیگری تحصیل می‌کردم از خانواده‌ام دور بودم برای همین خانواده به‌راحتی نمی‌توانست متوجه اعتیاد دوباره من شود ولی فرد معتاد همانند یک تابلو راهنمایی می‌باشد که خواهی‌نخواهی خودش را نشان می‌دهد حتی اگر فرد مصرف‌کننده ظاهرش را درست و مرتب کند به‌عبارت‌دیگر اعتیادش را مخفی نماید اما روانش و حالت روحی‌اش را چگونه می‌تواند مخفی کند؟ خلق‌وخو و رفتارهایش به‌وضوح اعتیادش را فریاد می‌زنند به همین جهت خانواده‌ام به دلیل درخواست پول بیشتر از حد معمول به عبارتی جند برابر حد معمول و سابقه قبلی که داشتم تقریباً متوجه مشکل دوباره من شدند و خدا مرا خیلی دوست داشت زیرا زمانی من دوباره درگیر اعتیاد شدم که ترم آخر دانشگاه بودم در غیر این صورت به جرأت می‌توانم بگویم از دانشگاه اخراج می‌شدم، زمانی که برای دیدار به ایران برگشتم پدر و مادر با دیدن ظاهرم همه‌چیز برایشان به‌یقین تبدیل شد و دیگر اجازه ندادند که من از ایران بروم زیرا قصد ادامه تحصیل و یا کار کردن داشتم و خدا را شکر می‌کنم که در کنار خانواده‌ام ماندم.
 
به‌طورکلی من ترک‌های زیادی را تجربه کردم و به‌قدری تعداد آن‌ها زیاد است که بسیاری از آن‌ها را یاد ندارم و تمامی آن‌ها یا با روش سقوط آزاد بود و یا کپسول‌های گیاهی ولی هیچ‌کدام مؤثر نبود و من دوباره برگشت می‌خوردم زیرا مشکل اعتیاد چیزی نیست که با ۱ ماه یا ۲ ماه از بین برود، اعتیاد جسم و روان و جهان‌بینی فرد را دچار آسیب می‌نماید و از تعادل خارج می‌کند برای همین من مداوم مواد را قطع می‌کردم ولی سیستم‌های شبه افیونی بدنم از سیستم جسمم خارج‌شده بود و کارش را انجام نمی‌داد و همین‌طور روانم دچار آسیب شده بود، از همه بدتر جهان‌بینی و دید و نگرش من به‌کلی تغییر کرده بود به‌عبارت‌دیگر اگر من توانستم جسم و روانم را هم برای مثال درست و متعادل کنم ولی تا زمانی که جهان‌بینی من جهان‌بینی افیونی بود هیچ فایده‌ای نداشت.
درواقع چون من آن زمان اطلاع چندانی در مورد اعتیاد و تخریب‌های آن نداشتم هر راهی که می‌رفتم به بن‌بست می‌خورد از طرف دیگر به پزشکان و روان‌پزشکان زیادی هم مراجعه کردم ولی آن‌ها هم در درمان بیماری اعتیاد عاجز و ناتوان هستند و فقط ادعای درمان را می‌کنند ولی این ادعایی بیش نیست،
 
وقتی انسان با مشکلی روبه‌رو می‌شود تا زمانی که علم و دانش و دانایی درباره آن مشکل نداشته باشد نمی‌تواند آن مشکل را حل نماید به‌عبارت‌دیگر هر مشکلی کلیدی دارد حال اگر کلید را فرد پیدا نماید می‌تواند آن را حل نماید در غیر این صورت با مشکلات زیادی روبه‌رو خواهد شد و سرانجام قادر به حل آن مشکل نمی‌باشد، بیماری اعتیاد همانند دیگر بیماری‌ها کلیدی دارد مثلاً بیماری وبا دارای یک کلیدی به نام واکس وبا می‌باشد به عبارتی وقتی شخص درگیر وبا شود با مراجعه به دکتر و تزریق واکس وبا به او می‌توان بیماری او را درمان نمود ولی مشکل اینجا بود که نه من و نه خانواده‌ام و نه پزشکانی که به آن‌ها مراجعه می‌کردم کلید حل درمان اعتیاد را نداشتند، اکثر پزشکان و روانشناسان افراد مصرف‌کننده را یک چاه نفت می‌دانند که می‌توانند هر وقت دلشان خواست از آن نفت برداشت کنند، افراد مصرف‌کننده به دلیلی اینکه کلید درمان اعتیاد را نمی‌دانند و عاجزانه به دنبال درمان آن می‌گردند موردهای بسیار خوبی هستند برای سو استفاده و متأسفانه بعضی از پزشکان فقط به فکر پر کردن جیب‌هایشان هستند و اصلاً برایشان مهم نیست که این افراد چه مشکلاتی دارند و چه خانواده‌هایی که به همین علت در حال پاشیدن از هم است ولی تنها چیزی که برای بعضی از پزشکان کاملاً روشن است این است که این افراد آن‌چنان عاجز و درمانده شده‌اند که به هر رسیمان پوسیده‌ای چنگ می‌زنند.
 
من هم از این قاعده مستثنی نبودم و چند بار به کلینیک‌های مختلفی مراجعه کردم، اولین مراجعه‌ام زمانی بود که من چند ماهی بود درگیر شیشه شده بودم و در کنار شیشه تریاک هم می‌کشیدم، پزشک آن کلینیک ابتدا از ما خواست که مبلغ کل درمان را به صندوق واریز کنیم و بعدازآن به من قرص بوپرنورفین یا همان b2 داد، به عبارتی هر هفته من به کلینیک مراجعه می‌کردم و چندین قرص به من می‌داد و من مصرف می‌کردم و در کنار آن جند جلسه‌ای مشاوره برایم گذاشتند که اصلاً بدرد بخور نبود و اصلاً چیزی از آن‌ها یادم نیست، مصرف شیشه و تریاک برایم کم بود حال قرص بوپرنورفین هم بر آن‌ها اضافه‌شده بود ولی در اصل من‌بعد از چندین روز مصرف بوپرنورفین وقتی نتیجه نگرفتم ترجیح می‌دادم که همان مواد مخدرها را مصرف کنم.

مطلبی که بسیار مهم است این است که تا زمانی که خود فرد با تمام وجودش نخواهد به درمان برسد اگر تمامی افراد دنیا هم به او یاری برسانند چیزی عوض نخواهد شد، من هم در آن مقطع بااینکه از مصرف مواد خسته شده بودم ولی خاست واقعی هم نداشتم و اگر به آن کلینیک می‌رفتم فقط به خاطر رضایت پدر و مادرم بود، برای اینکه خانواده‌ام را بیشتر از آن آزار ندهم وانمود می‌کردم که قرص‌ها را مصرف می‌کنم درصورتی‌که فقط چند روز اول از آن‌ها مصرف می‌کردم و بعدازآن فقط آن‌ها را جایی مخفی می‌کردم، مدتی گذشت اما توفیقی حاصل نشد و هم من و هم‌ خانواده‌ام از ادامه منصرف شدیم و دیگر به کلینیک نرفتیم.
 
باوجوداینکه من خواست واقعی برای درمان نداشتم ولی در اصل راهی هم نبود به‌عبارت‌دیگر اگر من خواست واقعی هم داشتم و موبه‌مو به حرف‌های دکتر کلینیک عمل می‌کردم بازهم نمی‌توانستم به درمانی برسم و نهایتاً به ترکی چندروزه منجر می‌شد و دوباره برگشت می‌خوردم. چیزی که لازم به ذکر است این است که هرزمانی که من اقدام به ترک می‌کردم و مواد را چند روزی کنار می‌گذاشتم زمانی که نمی‌توانستم و برگشت می‌کردم مصرفم بیشتر یا دو برابر می‌شد.
 
زمانی رسید که واقعاً خسته و درمانده شده بودم و واقعاً خواست ترک را داشتم، از طرفی زندگی‌ام خراب‌شده بود و مرتب با خانواده مشکل داشتم از طرف دیگر خانواده‌ام به دلیل مشکلات من بیمار شده بودند و عذاب می‌کشیدند و از طرف دیگر بدنم مثل زمان قبل نبود به‌عبارت‌دیگر هر چه سن بالاتر می‌رود مقاومت بدن کمتر می‌شود و من در آخرین باری که ترک کردم نسبت به بار اول به‌مراتب درد و عذاب بیشتری را تحمل کردم، یعنی هر بار که ترک می‌کردم و دوباره برگشت می‌کردم ترک بار بعدی برایم سخت‌تر می‌شد و دردهای بدنی‌ام بیشتر.
 
ترک‌های ناموفق قبلی از یک‌سو و از سوی دیگر مشکلات من که هرروز بیش از روز قبل می‌شد و خانواده‌ام با دیدن اوضاع خراب و آشفته من تحت‌فشار بسیار زیادی قرارگرفته بودند و هرروز شاهد آب شدن بیشتر آن‌ها بودم ولی آن‌چنان مواد مخدر با من کرده بود که نسبت به حال و اوضاع‌واحوال آن‌ها بی‌تفاوت بودم، از طرفی دلم برای آن‌ها می‌سوخت و دوست نداشتم کوچک‌ترین آسیبی ببینند اما از طرف دیگر کاری از دستم برنمی‌آمد زیرا زمانی که خمار می‌شدم برای به دست آوردن موادم حاضر می‌شدم دل پدر و مادرم را بشکنم ولی موادم را مصرف نمایم، من کاملاً قبول دارم که اعتیاد انسان را نسبت با خانواده‌اش کاملاً سرد و بی‌احساس می‌کند و من هم از این قانون مستثنی نبودم ولی باید این را در نظر گرفت که هیچ مصرف‌کننده‌ای حاضر نیست یک میخ در پای پادرش برود به‌عبارت‌دیگر من فکر نمی‌کنم مصرف‌کننده‌ای در این دنیا باشد که مواد را به خانواده‌اش واقعاً ترجیح بدهد ولی زمانی که خماری فرامی‌رسد انسان برای رسیدن به یک تعادل نسبی حتی کمتر از افراد معمولی مجبور به مصرف مواد می‌شود، خماری درد بدی است و من این را ایمان‌دارم که هر انسانی در این دنیا حتی بزرگ‌ترین انسان‌های معنوی اگر وارد دنیای اعتیاد شوند در زمان خماری فقط به فکر مصرف مواد و رسیدن به حالت یک انسان معمولی خواهند بود.
 
جند سال پیش روشی به نام سم‌زدایی یا UROD جهت تست وارد بازار شده بود که به آن سم‌زدایی فوق‌سریع می‌گویند به‌عبارت‌دیگر خارج نمودن سم از بدن فرد مصرف‌کننده در مدت کوتاهی می‌باشد که فرد را بی‌هوش کرده و در حالت بیهوشی مقدار زیادی آمپول نالوکسان به فرد تزریق می‌کنند، نالوکسان دارویی است جهت انسداد دریافت‌کننده‌های مرفین درواقع نالوکسان مثل یک پوشش عمل می‌کند که بر روی گیرنده‌های مرفین قرار می‌گیرد و اجازه جذب مرفین را نمی‌دهد، در حالت طبیعی اگر به یک فرد مصرف‌کننده فقط یک واحد نالوکسان تزریق شود به‌قدری او را بی‌قرار می‌کند که فرد برای خودش آرزوی مرگ می‌کند و جالب اینجاست که فرد بعد از بی‌قراری برای اینکه حالش دوباره به حالت طبیعی برگردد هر چه مواد مصرف کند جذب نمی‌شود، این حالت به‌قدری بد و آزاردهنده است که تحمل آن به‌مراتب از تحمل ترک مواد مخدر سخت‌تر می‌باشد حال در حالت بیهوشی بیش از ده واحد نالوکسان به فرد تزریق می‌شود و می‌توان کمی این مسئله را درک نمود که چه اتفاقی در بدن فرد می‌افتد چه تخریب‌هایی به فرد وارد می‌شود، من هم به دلیل اینکه در ترک‌های قبلی ناموفق بودم هم من و هم‌خانواده‌ام مرتباً به دنبال راهی برای درمان اعتیادم می‌گشتند که یک روز به همراه پدر و مادرم به پزشکی مراجعه کردیم و من اطلاعات دقیقی در مورد ماده مصرفی و مدت‌زمان و میزان آن را در اختیار دکتر گذاشتم و آن دکتر شریف به من گفت به‌راحتی می‌توانی از دست مواد خلاص شوی فقط کافی است ۳ روز در بیمارستان باشی و من به تو قول می‌دهم که اصلاً اذیت نخواهی شد و به‌راحتی ترک خواهی کرد، در ادامه گفت این روشی جدید است و در بیهوشی تمامی سموم مواد مخدر را از بدن خارج می‌نمایند، در ابتدا منطقی آمد زیرا من هیچ اطلاعی نداشتم و اصلاً حتی علت معتاد شدنم را حتی نمی‌دانستم، قبول کردم و در بیمارستان بستری شدم و زمانی که به من بیهوشی تزریق کردند دیگری چیزی به خاطر ندارم تا زمانی که با تشنج متوجه اطرافم شدم که بر روی تخت دراز کشیدم و در حال لرزش و استفراغ هستم، دیگر چیزی یادم نیست تا فردای آن روز که با درد به هوش آمدم، حالم بسیار بد بود و مرتب دچار استفراغ می‌شدم، یک روز بد دیگر را هم با درد و استفراغ سپری کردم و از بیمارستان مرخص شدم، خدا نصیب هیچ انسانی نکند که چه بر من گذشت، همه‌چیز را دوتایی می‌دیدم، اعصابم به‌قدری خراب‌شده بود که این بار صدای پاندول ساعت مرا دیوانه می‌کرد تا چند روز نمی‌توانستم از خانه بیرون بروم و هرروز با پدر و مادرم بحث داشتم، مرتب دچار تب و لرز می‌شدم و از همه بدتر دهانم به‌قدری بدطعم شده بود که هیچ‌چیزی نمی‌توانست آن را شیرین کند، این وضعیت بد را تا ۱ سال تحمل کردم و آن‌یک سال برابر بود با ۱۰ سال از عمرم.
 
وقتی صورت‌مسئله‌ای غلط باشد قطعاً راه‌حل آن غلط خواهد بود زیرا اولاً مواد مخدر برای فرد معتاد نه‌تنها سم نیست بلکه چیزی شبیه مرهم است و دوما فرد معتاد را مار نگزیده است که مسموم باشد که بخواهند سم را از بدن خارج نمایند، این روش به‌قدری غیراصولی و اشتباه بود که باعث دیوانگی و مرگ بسیاری از افراد مصرف‌کننده شد و من انسان خوشبختی بودم که زنده ماندم زیرا بدن انسان بعد از تزریق این ماده دچار شوک می‌شود و افرادی که مقاومت بدنی زیادی نداشته باشند نمی‌توانند تحمل کنند و تلف خواهند شد، بعدازاینکه این روش باعث دیوانگی و کشتار بسیاری از افراد شد تازه پزشکان ما متوجه غلط بودا این روش شدند و در حال حاضر چندین سال است که انجام این روش به نام سم‌زدایی در ایران به‌طورکلی ممنوع و غیرمجاز می‌باشد، وقتی می‌بینم که بعضی از پزشکان و افرادی که ادعای کمک به خلق و درمان بیماران را دارند چگونه از افراد عاجز و درماندهای مثل افراد مصرف‌کننده که چیزی برای از دست دادن ندارند همانند موش‌های آزمایشگاهی استفاده می‌کنند تا هر آزمایشی را که می‌خواهند انجام بدهند را بر روی آن‌ها انجام بدهند و فقط از آن‌ها با نام انگل اجتماع یاد می‌کنند دلم به درد می‌آید که چرا من و امثال من باید خود را تا این مرحله کوچک و حقیر نمایم تا افراد سودجو از ما استفاده کنند و در کنار استفاده کردن از ما برای پر کردن جیب‌هایشان به ما توهین کنند و به ما کلمه انگل را نسبت بدهند.
 
زمانی که پس از سم‌زدایی، به‌ناچار به مصرف دوباره مواد روی آوردم آن انسان قبل از سم‌زدایی نبودم یعنی بااینکه مواد مصرف می‌کردم ولی اثرات مخرب سم‌زدایی بر روی جسم و روانم باقی‌مانده بود و هنوز که هنوز است بعضی از آن‌ها را احساس می‌کنم، فکر نمی‌کنم در دنیا روشی مخرب‌تر از سم‌زدایی فوق‌سریع باشد می‌توانیم بگوییم سم‌زدایی همانند یک کشتارگاه است که یا انسان از آن زنده بیرون نمی‌آید و اگر هم زنده بیرون بیاید تمام بدنش به‌سختی مجروح شده است.
 
روشی نبود که امتحان نکرده بودم و راهی نبود که رفته باشم ولی هر دفعه اقدام به ترک می‌کردم نه‌تنها ترکی حاصل نمی‌شد و دوباره با تخریب به‌مراتب بیشتر از قبل به سمت مواد برگشت می‌خوردم بلکه ازلحاظ جسمی و مخصوصاً روانی آشفته‌تر می‌شدم، طوری شده بود که حتی دوستان نزدیکم یا با من ارتباطشان را قطع کردند و یا سعی می‌کردند اصلاً با من بحث و شوخی نکنند زیرا سریعاً جبهه می‌گرفتم و شروع به پرخاش کردن می‌کردم به همین علت خیلی از دوستان نزدیکم که واقعاً افراد به‌دردبخور و دانایی بودند رفت‌وآمدشان را با من قطع کردند، تنها افرادی اطراف من بودند و با من رفت‌وآمد داشتند که مثل خودم مصرف‌کننده و بی‌مصرف بودند که تعدادی از آن‌ها نهایت سو استفاده را از من بردند و چون من دستم به دهانم می‌رسید و وضع مالی‌ام بد نبود روزانه گرم بالا مواد خریداری می‌کردم که مثلاً کنترل‌شده مصرف کنم و هرروز برای خریدن مواد نزد ساقی نروم ولی چه ۲ گرم می‌خریدم و چه صد گرم زمانی که به خانه بازمی‌گشتم تنها به‌اندازه مصرف یک‌بار موادم با من بود و مابقی را یا به آن‌ها بخشیده بودم و یا از من به زرنگی و نامردی می‌بردند.
 
در مدتی که مصرف‌کننده بودم ازلحاظ مالی و عاطفی سو استفاده‌های زیادی از من شد و مبالغ هنگفتی که در حال حاضر که فکر می‌کنم مغزم سوت می‌کشد را از دست دادم، به‌طورکلی افراد مصرف‌کننده طعمه‌های خوبی برای شکار هستند و به دلایل مختلف از قبیل ترس از زندان یا از مأمور پلیس و بسیاری از مسائل دیگر حقشان ضایع می‌شود و جرأت دفاع از حقوقشان را ندارند.
 
مصرف کردن مواد مخدر برایم عذاب‌آور و واقعاً خسته‌کننده شده بود و چون اصلاً اعتقادی به درمان شدن نداشتم به دنبال راهی می‌گشتم که از دست کشیدن نجات پیدا کنم درنتیجه به‌ناچار به متادون روی آوردم، چند ماهی متادون مصرف می‌کردم و نسبت به ترک‌های قبلی حال بهتری داشتم زیرا من متادون را جایگزین مواد مخدر کرده بودم به‌هرحال از کشیدن راحت شده بودم و مشکلات مصرف کردن را نداشتم، فقط کافی بود ۱ قرص متادون ۴۰ بخورم و آن روز را به‌راحتی طی کنم، بعضی از مشکلاتم حل‌شده بود اما نمی‌دانستم که در قبال حل آن مشکلات بسیاری از تخریب‌های دیگر را پذیرا شده بودم زیرا من از درون بدنم خبر نداشتم و نمی‌دانستم با مصرف متادون چه آسیب‌های جدی به کبد و کلیه‌ام وارد می‌نمودم، مشکل انسان‌ها این است که فقط چیزی را می‌پذیرند که با چشم قابل‌رؤیت باشد و اگر چیزی برایشان قابل‌رؤیت نبود را دلیل نبودنش می‌گذارند، مصرف متادون من ادامه داشت و زمانی که به هوش آمدم متوجه شدم که من روزی ۱۰ قرض ۴۰ میلی‌گرم متادون را روزانه مصرف می‌کنم که واقعاً چیزی است عجیب و اگر این مقدار متادون باعث اوردوز من نشد جای شکرش باقی است، در کنار هزینه زیادی که در قبال مصرف متادون می‌دادم از درون هم در حال تخریب شدیدی بودم ولی خبر نداشتم درنتیجه برای اینکه متادون را کاهش بدهم به یک کلینیک دیگر مراجعه کردم و شروع به متادون درمانی البته تحت نظر پزشک کردم.
 
در کلینیک در کنار دریافت دارو آموزش‌هایی هم داده می‌شد که نمی‌توانم ارزش و تأثیر آن‌ها را کتمان کنم، به‌عبارت‌دیگر آن آموزش‌ها خوب و کاربردی بود ولی برای درمان اعتیاد کافی نبود، مصرف متادون را از روزی ۱۰ سی‌سی شروع کردم و با روش کاهش تدریجی به یک سی‌سی رساندم ولی زمانی که پزشک می‌خواست آن‌یک سی‌سی را کاهش بدهد برایم بسیار سخت بود و به‌شدت هم ازلحاظ روانی و هم ازلحاظ جسمی مرا به هم می‌ریخت، هر چه تلاش کردم که آن‌یک سی‌سی را به صفر برسانم موفق نبودم و اگر روزی کمتر از یک سی‌سی دارو مصرف می‌کردم به‌شدت حالم خراب و بد می‌شد و پزشک هم در جریان مشکل من بود، درنهایت چند ماهی روی یک سی‌سی در جا زدم ولی پزشک به‌اجبار دارویم را کم کرد، همین موضوع باعث شد که من از روند درمان خارج شوم و آن‌یک سی‌سی را از بازار آزاد تهیه نمایم بنابراین هر آنچه زحمت‌کشیده بودم بر باد رفت و دوباره به‌جای اینکه مصرف کمتر شود بیشتر شد و تا ۶ سی‌سی هم افرایش یافت.
 
چند سالی متادون مصرف می‌کردم ولی می‌توانم به جرأت بگویم تمامی تخریب‌های من از زمان شروع مصرف یک‌طرف و این مرحله جدید از زندگی‌ام طرف دیگر قرار داشت و حتی سنگینی هم می‌کرد، از زمانی که اسم مواد مخدر را فهمیدم همیشه فرد هرویینی را انسانی کثیف با ظاهری شلخته که با تکه نانی در دست در جوی آب افتاده است تصور می‌کردم و از اسم هرویین همیشه ترس و واهمه داشتم، وقتی گفته می‌شود بزرگ‌ترین مشکل هر انسانی جهل و ناآگاهی انسان می‌باشد دقیقا درست است و من در کنار این دو کلمه یک واژه دیگر به نام حماقت هم اضافه می‌کنم، حتی شیشه که به‌مراتب تخریب بیشتری نسبت به هرویین دارد را هیچ زمانی با هرویین حتی مقایسه نمی‌کردم زیرا آخرین مرحله و ته خط را هرویین می‌دانستم، یکی از دوستانم مصرف‌کننده هرویین بود اما تا آن روز نگفته بود که هرویین مصرف می‌کند، آن روز شوم را به خاطر دارم روزی که له آن فرد برای خرید شیشه پول داده بودم تا برایم بخرد و بیاورد و برایم خریداری کرد و زمانی که به منزلم آمد درجایی از اتاق نشست و شروع به مصرف هرویین کرد، من شوکه شده بودم و ترس همه وجودم را گرفته بود ولی رویم نشد به او بگویم این کار را نکن در منزل من، نه‌تنها او را از مصرف منع نکردم بلکه از روی حماقت مقداری مصرف کردم بااین‌حالی که هرویین بسیار قدرتمند است اما قدرت متادون به‌مراتب بیشتر است و برای مثال یک مصرف‌کننده متادون باید چند روزی متادون را کنار بگذارد و هرویین مصرف کند تا بعد از چند روز بتواند از متادون خلاص شود.
 
درنهایت برای اینکه مثلاً متادون را کنار بگذارم وارد دنیای سیاه هرویین شدم، هرویین دنیای دارد غیرقابل وصف که اگر انسان شیر باشد بعد از مدتی آن را موش می‌کند، این ماده به‌قدری کثیف است که رحم ندارد و اگر کسی وارد این دنیا شد باید قبول کند که همه‌کاره شده است زیرا هرویین برخلاف تریاک یا شیره و متادون بااینکه قدرتش زیاد است اما دوامش بسیار کوتاه است به‌عبارت‌دیگر بعد از ۳ ساعت بعد از آخرین مصرف از بدن خالی می‌شود و فرد مجبور است دوباره مصرف کند، برای همین است که افراد هرویینی قادر به اداره زندگی خود نمی‌باشند زیرا تمام ساعات زندگی خود را یا صرف خرید هرویین و یا صرف مصرف آن می‌کنند و درنتیجه در کنار تخریب‌هایی که به خود وارد می‌کنند خانواده را با مشکلات بسیار زیادی مواجه می‌کنند.
 
افراد مصرف‌کننده هرویین برای به دست آوردن هرویین هر کاری می‌کنند، هر کار ضد ارزشی را انجام می‌دهند تا هرویین را مصرف کنند درنتیجه به‌سرعت شیرازه زندگی‌شان از هم می‌پاشد به‌عبارت‌دیگر به دلیل مشکلات مادی و جنسی اگر متأهل باشند طلاق می‌گیرند زیرا از پس مبلغ آن برنمی‌آیند و اگر هم مجرد باشند به‌گونه‌ای دیگر.
 
من به‌شخصه افراد زیادی را به چشمانم دیده‌ام که به خاطر هرویین همه‌چیزشان و حتی زندگی‌شان را ازدست‌داده‌اند، من به‌شخصه حتی فکرشم نمی‌توانستم بکنم که روزی خواهد آمد که من هم می‌توانم یک مصرف‌کننده هرویینی باشم، حتی زمانی که مصرف‌کننده هرویینی بودم نمی‌خواستم قبول کنم که منم مصرف‌کننده هرویینی هستم، به نظر من اگر فردی تمام مواد مخدر را مصرف کند اما هرویین مصرف نکند صدها قدم جلوتر از فردی است که هرویین مصرف می‌کند، از زمانی که شروع به مصرف هرویین کردم مدت زیادی طول نکشید که مصرفم چندین برابر شد و آنچه را که برایم باقی‌مانده بود را هم از دست دادم، من به‌شخصه شغل خوبی داشتم و درآمدم بسیار خوب بود ولی به خاطر همین مسئله دیگر قادر به کار کردن نبودم به‌عبارت‌دیگر یا در حال تهیه آن بودم و یا در حال مصرف، اواخر به‌جایی رسیدم که کل روز را مصرف می‌کردم به‌استثنای چندساعتی که خوابم می‌برد، قدرتی برای کار کردن و بیدار شدن صبح زود از خواب را نداشتم، یا دیر سرکار حاضر می‌شدم و یا اصلاً به سرکار نمی‌رفتم، آن مدتی هم که بازور به سرکار می‌رفتم به دنبال یک فرصت بودم تا محل کارم را ترک کنم و یا اگر ترک نمی‌کردم در حال چرت زدن بودم، همین مسائل باعث شد که همکارانم تقریباً متوجه مشکل من بشوند و سرانجام به‌جایی رسید که مجبور شدم از کارم استعفا بدهم، این مسئله بی‌کار شدن من باعث افزودن یک مشکل بزرگ‌تر بر مشکلات قبلی‌ام شد.
 
به‌مراتب اوضاع زندگی و خانواده‌ام آشفته و بدتر از قبل شده بود، واقعاً از خودم تنفر داشتم و شب‌ها که می‌خوابیدم از خدا می‌خواستم که یا راهی نشانم بدهد و یا فردا صبح طلوع خورشید را نتوانم ببینم، به‌قدری ناامید شده بودم که دیگر خودم را موجودی اضافی و بی‌ارزش می‌دانستم تا اینکه خواهرم کنگره را به من معرفی کرد، در ابتدا قبل از اینکه من وارد کنگره بشوم مقداری در مورد روش درمان و سیستم کنگره برایم تعریف کردند، اگرچه در نظرم روش کاملاً اصولی بود ولی تخریبی که به خودم وارد کرده بودم به‌قدری زیاد بود که همه اعتمادبه‌نفس مرا از بین برده بود و همیشه تصور می‌کردم که اگر همه افرا مصرف‌کننده درمان بشوند نفر آخر شاید من خواهم بود، به عبارتی خودم را آخرین فرد درمان شده می‌دانستم، ناامیدی و بی‌ارزشی تمام وجودم را فراگرفته بود، زمانی که در جامعه حاضر می‌شدم با دیدن مردم احساس کوچکی و حقارت می‌کردم ولی این حس‌ها برای شروع درمان لازم بود اما کافی نبود زیرا درمان برای فردی اتفاق می‌افتد که با تمام وجود و قدرت به درمانش بپردازد و اولویت اول درمانش باشد در غیر این صورت درمانی در کار نخواهد بود، من با وجود تمامی این مشکلات و حس‌های منفی، اولویت اول را از همان اول درمانم قرار ندادم و چون از ترک‌های قبلی نتیجه نگرفته بودم اعتقاد چندانی به کنگره نداشتم.
 
زمانی که وارد شدم یکی از بچه‌ها که یادم نمی‌آید مرا بغل کرد و استقبال گرمی از من نمود، من آن‌قدر مصرفم بالا رفته بود که در دنیای دیگر بودم و چند ماه اول ورودم به کنگره را اصلاً به خاطر نمی‌آورم و فقط تصویرهای مبهم و تیره‌وتاری را به خاطر می‌آورم، چند ماهی از ورودم به کنگره گذشت ولی در عملکرد من توفیق و پیشرفتی حاصل نشد، دلیلش تنها این بود که من اولویت اول زندگی‌ام را درمان و کنگره قرار نداده بودم و حتی می‌توانم بگویم برای اینکه خانواده‌ام را مجاب کنم به کنگره می‌آمدم.
 
یکی از کارهایی که در کنگره اجباری است گوش دادن به سی‌دی‌های آموزشی و نوشتن می‌باشد، بااینکه من مدت زیادی نبود که از قلم و نوشتن دور بودم ولی حس و حال نوشتن نداشتم و بدون اینکه آموزش‌ها را دریافت کنم به آن‌ها بی‌توجه بودم و زمانی که به کنگره می‌آمدم یا از نشئگی زیاد و یا از خستگی و شب نخوابیدن زیاد به خواب می‌رفتم، مدتی گذشت اما اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه راهنمایم عذر مرا خواست و مرا از لژیونش بیرون کرد، آن‌قدر حس‌های من خراب و ویران‌شده بود که اصلاً عین خیالم نبود و اصلاً حتی ناراحت هم نشدم، یکی از مشکلات مواد همین است که حس‌های انسان را کاملاً مسدود می‌کند طوری که انسان هیچ حسی نسبت به هستی و پیرامون و اتفاقاتی که اطرافش می‌افتد ندارد، با اخراج شدنم از لژیون با جریمه مالی به لژیون دیگری رفتم ولی این لژیون با دیگر لژیون‌ها فرق داشت زیرا راهنما بسیار سخت‌گیر بود و هیچ عذر و بهانه‌ای را برای فرار از آموزش قبول نمی‌کرد، من به‌شخصه انسانی هستم که بسیار در مقابل تغییر از خودم انعطاف نشان می‌دهم و این خصلت هم مازاد بر دیگر علت‌ها برای نرسیدن به درمان می‌شد.
 
بعد از مدتی شروع به گوش کردن به سی‌دی‌ها کردم، به جرأت می‌توانم بگویم اگر یکی از مسائل باعث تغییر جهت من به سمت آموزش و درمان شد سی دی ساختن قالب بود که مهندس در این سی دی گویا با من تنها صحبت می‌کرد، مهندس در ا ین سی دی گفته است که اگر ما انسان بشویم اعتیاد بسیار بی‌ارزش و قابل‌درمان خواهد بود و من به‌شخصه تبدیل به فردی شده بودم که بسیاری از صفات انسانیت در وجودم مرده بود، این سی دی را شاید صدها بار گوش دادم و این جرقه‌ای بود برای شروع درمانم، از طرف دیگر وقتی صورت‌مسئله اعتیاد را برایم گفته شد که یک مصرف‌کننده چه کرده است که معتاد شده است و حال باید چه بکند تا به درمان برسد، کاملاً عقلانی و منطقی بود که من با مصرف مواد مخدر باعث خارج شدن سیستم‌های ترشح مواد شبه افیونی بدنم شده‌ام به‌عبارت‌دیگر مواد مخدر خارجی جایگزین مواد مخدر داخلی شده است و حال اگر بخواهم سیستم شبه افیونی را دوباره فعال کنم باید با کاهش تدریجی دارو و پرداختن به آموزش‌های جهان‌بینی جسم و جهان‌بینی افیونی‌ام را اصلاح و متعادل کنم و با متعادل شدن این دو قسمت روانم هم متعادل خواهد شد.
 
من متأسفانه سفرم بسیار طولانی شد و دلیلش عواملی بود که در بالا به آن‌ها اشاره کردم ولی یکی دیگر از مشکلاتی که باعث شد سفرم طولانی شود جایگزینی OT با هرویین و شیشه بود، به‌ناچار چندین بار به دستور راهنمایم سقوط آزاد کردم تا شاید OT‌را جایگزین کنم اما بعد از گذشت چند روز به دلیل دردهای زیادی که در اثر قطع هرویین داشتم نمی‌توانستم تحمل‌کنم و دوباره مصرف می‌کردم، ولی یک روز جرقه‌ای در مغزم زده شد و تصمیم به درمان گرفتن اگرچه من سفر اول خوبی نداشتم ولی به گفته بزرگان ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است، یعنی هیچ‌وقت برای جبران دیر نیست، سرانجام توانستم OT را جایگزین هرویین و شیشه بکنم و چندین ماه با OT سفرم را انجام دادم تا به آخر سفر اول رسیدم و وارد سفر دوم شدم.
 
آموزش‌های کنگره مانند قطره‌هایی هستند که بر روی سنگ چکیده می‌شوند و سرانجام سنگ را سوراخ می‌کنند، به جرأت می‌توانم بگویم اگر انسان سنگ باشد اما آموزش پذیر باشد سرانجام نتیجه خواهد گرفت، به قول استاد علامی که می‌گوید من هر فردی را با هر شخصیت و رفتاری را چنانچه آموزش پذیر باشد را می‌توانم تحمل‌کنم حتی اگر موادش را مصرف کند اما آموزش‌ها را دریافت نماید و بنویسد ولی فردی را نمی‌توانم تحمل‌کنم که آموزش‌ها را سرسری بگیرد و آموزش پذیر نباشد، من به‌شخصه راهی را نبوده که نرفته باشم و به جرأت می‌گویم که اگر درمان د رجایی اتفاق بیفتد آنجا فقط کنگره است، من تا حالا مصرف‌کننده‌ای را ندیده‌ام که درجایی دیگر به درمان قطعی رسیده باشد.
 
روش DST یا کاهش تدریجی برای هر فردی قابل‌پذیرش می‌باشد زیرا اگر روشی منطقی باشد برای همگان قابل‌قبول می‌باشد، به‌عبارت‌دیگر آنچه DST می‌گوید این است که یک انسان در اثر مصرف تفننی یا مصرف دائمی در مدت ۱ سال باعث ازکارافتادن سیستم‌های حیاتی بدنش و سیستم شبه افیونی شده است حال اگر این سیستم‌ها بخواهند دوباره به چرخه حیات جسم برگردند باید ۳ قسمت به تعادل برسد که جسم را با کاهش تدریجی داروی OT در مدت ۱۱ ماه و تغییر جهان‌بینی افیونی فرد به جهان‌بینی درست و صحیح که سرانجام در اثر تعادل جسم و جهان‌بینی و همین‌طور با خدمت کردن روان انسان هم به تعادل می‌رسد، اگر ۳ قسمت جسم جهان‌بینی و روان به‌موازات هم رشد نمایند فرد می‌تواند به درمان برسد در غیر این صورت اگر یکی از این اجزا به‌اندازه تعیین‌شده رشد نکند درمانی در کار نخواهد بود.
 
در حال حاضر اگر بخواهم الآن خودم را بازمانی که به کنگره وارد شدم مقایسه کنم واقعاً نمی‌توانم زیرا آن‌قدر تغییرات من زیاد بوده که نه‌تنها برای خودم بلکه برای خانواده و اطرافیانم هم قابل‌باور نمی‌باشد، اگر فردی که در اعماق تاریکی قرار دارد واقعاً بخواهد از آن تاریکی خارج شود و به سمت نور برود امکان‌پذیر خواهد بود زیرا خداوند هم راه توبه را برای گناهکارترین بندگانش باز گذاشته است، من در اثر مصرف مواد شخصیتم تغییر کرده بود و به فردی خودخواه تبدیل‌شده بودم که اولین اولویت مصرف مواد برایم بود، نه‌تنها اخلاقم در زمان مصرف بسیار بد و خشن شده بود بلکه  نحوه حرف زدنم و حتی راه رفتنم تغییر کرده بود گویی مازیار قبلی مرده بود و یک مازیار دیگر متولدشده بود، مازیاری که بسیار فردی عاطفی و نسبت به خانواده‌اش مهربان بود تبدیل به فردی شده بود که زمانی که پدرش در بیمارستان بستری‌شده بود و حالش بسیار بد بود من در حال مصرف موادم بودم گویی هیچ حس مسئولیتی در قبال پدرم نداشتم، اعتیادم  مخصوصاً مصرف هرویین باعث شده بود که من تبدیل به انسانی دروغ‌گو و دغل‌باز شوم زیرا  مجبور بودم برای  کسب کردن مواد و همین‌طور پنهان کردن اعتیادم هر دروغی را بگویم و یا هر فیلمی را بازی کنم، کارهایی را من در آن زمان انجام داده‌ام که در حال حاضر حتی از یادآوری آن‌ها شرم دارم ولی خوشبختانه خدا مرا دوست داشت و مسیر کنگره را به من نشان داد تا بتوانم دوباره به همان مازیار همیشگی که فردی مهربان و دلسوز برای خانواده‌اش بود تبدیل شوم و همین‌طور بتوانم برای جامعه‌ام مفید باشم  و دیگران به شکل یک انسان سازنده به من نگاه کنند نه یک انگل جامعه.
 
در آخر وظیفه خود می‌دانم که از مهندس دژاکام بنیان کنگره ۶۰ تشکر بسیار کنم که راهی را هموار نمودند تا من بتوانم در آنجا درمان شوم و همین‌طور از راهنمای خوبم استاد علامی که مثل یک پدر و حتی بهتر از یک پدر ۳ سال مرا تحمل کرد و از دل‌وجان مایه گذاشت  و از بسیاری از خطاهایم گذشت و چشم‌پوشی کرد تشکر بسیار کنم و در اینجا بگویم استاد در مقابل شما سجده کرده و دستان شما را با تمام وجودم می‌بوسم و از خدا برایتان آرامش و آسایش ابدی خواستارم.
 
 
DST و تجربه من از ترک‌های ناموفق گذشته
نویسنده مسافر مازیار

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .