از وقتی فهمیدم که در کنار یک مصرفکننده مواد زندگی میکنم، بسیار رنج میبردم و از خدای خودم شاکی و در حال ستیز با زمین و زمان بودم:
خدایا چرا من؟! مگر بندهی بدی بودم در حق تو که چنین سرنوشتی برایم رقم زدی؟!
من همیشه در حال مقایسه خودم با دیگران بودم. همیشه از درون و بیرون در حال جنگ بودم، با همه؛ باخدا، با خودم و با آدمهای اطرافم ... از همه طلبکار بودم؛ دیگر هیچ حرمتی در زندگیام وجود نداشت؛ چون عشق از زندگیام رخت بربسته و تنفر جایش رخنه کرده بود. عقل من کاملاً تحت فرمان نیروهای اهریمنی بود؛ درست یا غلط را آنها به من فرمان میدادند. در تاریکی و ظلمت خود میسوختم...
بهجای اینکه از خداوند کمک و یاری بخواهم، از بندههای خدا میخواستم؛ برایم فرقی نداشت مرد باشد یا زن، کوچک یا بزرگ...
پیش دکترهای زیادی رفتم و هزینههای سنگینی پرداخت کردم، دستآخر هیچ نتیجهای نگرفتم؛ چون تنها گزینهی آنها، طلاق بود و پایان زندگی من و همسرم را اینگونه رقم میزدند.
بااینحال، من نمیتوانستم از او جدا شوم، چون ندای قلبم چیز دیگری میگفت، اما حکمتش را نمیدانستم.
در این بحبوحه، من دو راه را پیش روی خودم میدیدم: یا مواد مصرف کنم تا مانند همسرم شوم تا او هم ببیند من چه زجری کشیدهام و راه دوم من این بود که به زندگی خود پایان بدهم یعنی خودکشی!

تا اینکه در اوج ناامیدیها، سرانجام معجزه زندگی من هم اتفاق افتاد.
نمیدانم چه بگویم، زبانم از شرح آنچه در روزها و ماههای اخیر بر من گذشت قاصر است. خداوند گلهها و بدیهای مرا نادیده گرفت. او دستهای خسته و ناامید مرا گرفت.
یک روز خواهرزادهام که یکی از اعضای کنگره 60 است و در این مکان به درمان رسیده است، با من تماس گرفت و توضیحاتی در مورد روش درمانی کنگره داد. او گفت که همسر شما معتاد نیست، بیمار است و زندگی تو هم به پایانش نرسیده است. در کنگره 60 برای همسفران هم روشهایی برای آموزش و آرامش وجود دارد.
همین جملات باعث شد تا مشتاق دیدن آن مکان بشوم. بالاخره رفتم، اما در وهلهی اول برایم خوشایند نبود. وقتی مشارکت همسفران را شنیدم که خدا را شکر میکردند که در این وادی قرارگرفتهاند، بسیار تعجب کردم. پیش خود گفتم که اینها با من فرق دارند؛ مثل من بدبختی نکشیدهاند یا مسافر آنها مانند مسافر من نیست، آنها فرق دارند. تا اینکه ...
من در کنگره ماندم و چند ماهی را گذراندم. به سؤال و جوابهایی که در ذهنم داشتم، رسیدم، ولی بازهم مانند دیگران حال خوبی نداشتم؛ چون منیت سد راه من شده بود. فکر میکردم مسافر من است که ایراد دارد و من فقط به خاطر اوست که به کنگره میآیم و رنج این رفتوآمدها را به تن میخرم. همیشه از مسافرم گلهمند بودم که چرا خوب سفر نمیکند.
رفتهرفته پی بردم که خداوند هیچچیزی را بیدلیل و بیهوده خلق نکرده است. حتماً دلیلی داشته. ما برای تکامل به این دنیا پا گذاشتهایم. خداوند نعمتهای بسیاری به ما داده است، ولی به علت نادانی قادر به دیدن و درکشان نیستیم؛ از خودمان غافل شدهایم، نخواستهایم که علم و دانش خودمان را زیاد کنیم و ایرادهای خودمان را اصلاح کنیم. بزرگان ما گفتهاند که هرروز ما نباید یکشکل باشد، باید همیشه در حال حرکت باشیم. حالا این حرکتهای سالم با آموزشهای کنگره جهتدار میشود. وقتیکه بهمرور آگاهیام بالا رفت، متوجه شدم من باید فرمانبردار خوبی باشم تا بتوانم به حال خوب برسم.
من یاد گرفتم که طبق فرمان راهنمایم دوربین را به سمت خودم برگردانم و سعی کنم درون و برون خود را بهتر بشناسم. همه تلاشم را کردم تا بیشتر بدانم و ارزش هر چیزی و هر جایگاهی را تشخیص بدهم.
حالا هر زمان که در آیینه نگاه میکنم، میبینم که چهرهام بازشده است، چشمهایم دیگر خسته و افسرده نیست و وقتی به درون خود مینگرم، میبینم دیگر خشم ندارم، دیگر از کسی طلبکار نیستم. سعی میکنم که زبانم نیش نداشته باشد، در مورد کسی قضاوت نکنم. چیزهایی که یاد میگیرم به دیگران هم یاد بدهم.
یاد گرفتم که خداوند عشق را به ما هدیه داد تا بتوانیم تمام دنیا را زیبا ببینیم و زیبا بسازیم و از این بابت، باید سپاسگزار او باشیم و با کارهای پسندیده خودمان، هر روزمان را بهتر از دیروز کنیم.
اکنون من هم خدا را شاکرم که مرا در این وادی قرار داد تا وقتم را بیهوده نگذرانم و هر کاری را بانام او آغاز و پایان هر کاری را با یاد او تمام کنم.
اکنون با همه وجود میدانم که:
حکمت همسفر شدن من این است: «من خواستار رهایی خودم از همه ضد ارزشها هستم.»
با احترام
زهره همسفر مجید
- تعداد بازدید از این مطلب :
174