English Version
This Site Is Available In English

متن کامل سی دی «الگو» از استاد امین

متن کامل سی دی «الگو» از استاد امین

سلام دوستان امین هستم یک مسافر

 إن‌شاءالله که حال همگی خوب و سلامت باشد. خب یک‌سری مطالب در مورد خواب گفته شد. دو مدل خواب‌ رفتن داشتیم: یک مدل خواب رفتن منفی است که انسان را به خواب می‌برند و به دست خود انسان اتفاق می‌افتد و شاید خیلی ناآگاهانه هم انجام می‌شود.

 گاهی انسان نیاز دارد اعمال خودش را حساب‌رسی کند و حواسش باید باشد چون صفات انسان عوض می‌شود. یک ساختمان هم باید از آن مراقبت و نگهداری شود، اگر نشود یواش‌یواش متروکه و از قاعده خودش خارج می‌شود. در انسان همین قضیه است و حتی بیشتر و جدی‌تر! رسیدگی کردن و آن چیزهایی که انسان کسب کرده و به دست آورده. آقای مهندس می‌گویند: ما برای به دست آوردن زحمت زیادی می کشیم اما برای حفظ کردنش چندان تلاشی نمی‌کنیم و این خب ناشی از این می‌شود که انسان نسبت به چیزهایی که دارد، احساس ندارد. اگر نسبت به این چیزهایی که انسان دارد احساس داشته باشد، حس و لمسشان بکند و از آنها انرژی بگیرد و لذت ببرد، طبیعتاً این کار را انجام نمی‌دهد که تمام نیرو را بگذارد رویِ به دست آوردنِ چیزهایی جدید و تازه. این که چیزهایی که دارد را احساس نمی‌کند باز همان قضیۀ خواب رفتن است. یعنی خواب رفتن چیزهایی که اکتسابی کسب کرده و زحمت زیادی کشیده شده است الان دیگر نمی‌تواند احساس‌شان کنــد، یک‌جور در واقع پنهان‌کاری هست، «کفر» هست که ما راجع به آن صحبت کردیم.

 وقتی من کلام‌الله رو شروع کردم به خواندن سال ۸۴ بود. اولین بار شروع کردم به خواندن و یاد گرفتنِ مسئله شرک. اصلاً فکر نمی‌کردم کلام‌الله هم چنین کتابی باشد ولی الان با اطمینان می‌توانم بگویم (نه از دیدگاه مذهبی) چون من کارشناس مذهبی نیستم فقط به عنوان یک شخص علاقه‌مندی که کتاب آسمانی قرآن را برداشته خوانده و نسبت به آن یک برداشتی دارد، همین اندازه متوجه شده‌ام.

 به دیدگاه من این کتاب بزرگ‌ترین کتاب روانشناسی است! کتاب قرآن مثل  کتاب درسی است، مثل شما که کتاب درسی را باید بخوانید و از آن  خلاصه‌برداری کنید، جزوه بنویسید و ازاین روش مرتب استفاده کنید. اصلاً خداوند کتاب‌های آسمانی را به عنوان کتاب‌های درسی برای انسان فرستاده است. بعضی‌ها اصلاً چیزی را مطالعه نمی‌کنند ولی راجع به آن نظر می‌دهند. این از شگفتی‌های زندگی انسان است که در مورد چیزهایی که اصلاً مطالعه نکرده است  بحث و گفتگو می‌کند. اکثراً کسانی که مخالف یک سری چیزها هستند وقتی با آنها صحبت می‌کنم بیشتر مواقع متوجه می‌شوم که به دو دلیل است: یا اصلاً نخوانده است تا قضیه را ببیند که چی هست! یا فقط یک قسمت‌هایی را خوانده و شنیده است. این قضیه در کلام‌الله هم آمده است، وای به حال ‌آن کسانی‌که کتاب را بخش‌بخش کردند! یعنی مانند آن را درآوردند، خواندند و دوباره یکی دیگر را درآوردند، خواندند. در قرآن آمده است وای به حال آنها! چون در واقع آنها گمراه می‌شوند با این کاری که انجام می‌دهند مثل این کتابی که شما نصف‌نصف بخوانی مثلاً از ۳۰۰ صفحه کتاب درسی، ۵ صفحه از اینجا بخوانی، 30صفحه جلوتر بخوانی؛ قطعاً برای امتحان بیشتر از ۴ یا ۵ نمی‌گیری. اگر امتحان درستی از انسان گرفته بشود بیشتر از ۴ و ۵ نمی‌گیرد.

 کلام‌الله همین‌طور است. یعنی دقیقاً کتاب درسی، اگر نصف‌نصف بخوانید در درس زندگی مشکل پیدا می‌کنید و جالب این است که بسیاری از بزرگانی که ما می‌شناسیم مثل حضرت حافظ و مولانا، بسیاری از مطالب را بر پایه کلام‌الله مطرح کرده‌اند و خوب یک چیزی درآن احساس کردند که این کار را انجام دادند.

 در مطالب کلام‌الله یک اتفاق دیگر می‌افتد که معمولاً این است: معنی درست واژه‌ها. اگر بخواهیم چیزی را بخوانیم یکی از راه‌ها این است که به معنی واقعی کلمات مراجعه کنیم. من بعضی وقت ها که می‌خوانم اگر به چیزی شک ‌کنم، برمی‌گردم و معنی اصلی آن را نگاه می‌کنم مثلاً در یکی از سوره‌های قرآن نوشته شده بود: «فی قلوبهم عجل». یعنی در قلب آنها عجله نهاده شده و در معنی خواندم که نوشته بود «مهر گوساله در دل آنها تنیده شده است». اصلاً این (مهر گوساله در دل آنها تنیده شده) با (در قلب آنها عجله است)، خیلی فرق می‌کند. یعنی فقط این «دل» مشترک است بعد من این را برای خودم هِی تفسیر می‌کردم که مهر گوساله یعنی چی؟! بعد خودم تفسیر می‌کردم و به یک تفسیر‌هایی هم رسیده بودم. یعنی خودم را قانع کرده بودم که این معنی دارد بعد دفعه چهارم، پنجم گفتم بگذار معنی اصلی آن را  نگاه کنم! دیدم اصلاً چنین چیزی وجود ندارد، بعضی کسانی هستند که آیه جدید نازل می‌کنند. یعنی انگار خداوند نعوذبالله یادش رفته است یک چیزی را بگوید یا از قلم انداخته است یا خوب توضیح نداده است بعد یک  پرانتز باز می‌کنند یک کیلومتر راجع به آن یک کلمه توضیح می‌دهند. اصلاً می‌دانید علت آن چیست؟ علت آن همان «کبر» است. کسی که در وسط آیه یک پرانتز باز می‌کند و ۲۰ کلمه حرف می‌زند، شما می‌توانی این را در تفسیر مطرح کنید ولی در قسمت آیه نمی‌توانید. در قسمت ترجمه هم نمی‌توانید انجام دهید. وقتی یک نفر در درون خود فکر می‌کند از مسئله خیلی بالاتر است، آنجا این حس به آن دست می‌دهد که خداوند خوب توضیح نداده است، بگذار من یک کم قضیه را بهتر توضیح بدهم. این هم یک موضوع است، یعنی خواندن کلمات درست خیلی مهم هست. این دقیقاً مثل این می‌ماند وقتی علمی را بخواهیم یاد بگیریم باید تعریف‌های درست داشته باشیم. این هم در کنگره بسیار و خیلی محکم صحبت شده است. آقای مهندس آمدند تعریفی جدید از اعتیاد ارائه کردند، اعتیاد را درست تعریف کردند، می‌گویند: همه چیز را ما باید بشکافیم. این کاری است که در کنگره انجام می‌شود و این کار با مثلث‌ها خیلی خوب انجام می‌شود. مثلاً گفتیم مثلث اعتیاد شامل جسم، روان و جهانبینی است.

 

مثلث‌ها یکی پس از دیگری به ترتیب مطرح شدند. من گفتم چه طور این کار را می‌کنند! این مثلث‌ها در واقع یک فرمول است که آقای مهندس آنها را درست می‌کنند. مفاهیم، تعریف‌ها و توصیف‌های دقیق را بیشتر از مثلث‌ها به وجود آورده‌اند. چرا این کار را می‌کردند؟ چون همان‌طوری که در جهانبینی ما می‌گوییم، در تمام مفاهیم، اگر دانایی را سطح بی نهایت در نظر بگیریم؛ تمام مطالب در یک سطح قرار بگیرد، یک سطح را با یک مثلث می‌توانیم به وجود بیاوریم یعنی کوچک‌ترین شکل هندسی که ما می‌توانیم با آن سطح بسازیم. از مثلث، کمتر دیگر نمی‌شود بنابراین اگر ما یک مفهوم خوبی داشته باشیم مثلاً بگوییم اعتیاد یا بگوییم دانایی یا بگوییم جهالت.

برای انتقال مطالب آقای مهندس مثلث‌ها را مطرح می‌کنند .اگر بگوییم این‌ها شامل یک‌سری مفاهیم هستند پس قاعدتاً نباید این مفهوم در یک سطح قرار بگیرد، این مفهوم با چه چیزی درون سطح قرار می‌گیرد؟ با یک مثلث. حالا چرا مثلث؟ چرا مربع نه؟ شما می‌گویید مربع در سطح قرار می‌گیرد، پنج ضلعی هم قرار می‌گیرد، این قانون آفرینش چه قانونی است؟ خداوند خیلی اقتصادی در هستی عمل می کند که به آن می‌گویند «قانون کم‌ترین کُنِش». سی‌دیِ کم‌ترین کنش را هم داریم. یعنی برای این که یک تغییری اتفاق بیفتد یا یک  مسیر طی شود، آن مسیر با کم‌ترین هزینه انجام می‌شود. یکی برای این که یک «تبدیل» اتفاق بیفتد. بطور مثال در آفرینش ما می‌خواهیم از شیر برسیم به ماست، این یک تغییر است و این تغییر می‌تواند به شکل‌های خیلی زیادی اتفاق بیفتد. اما در هستی آن مسیری که این شیر را به ماست تبدیل می‌کند، کم‌ترین مقدار انرژی را مصرف می‌کند. این‌، همان قانون کمترین کنش است، پس بنابراین هستی در جریانِ تبدیل، تغییر و ترخیص دائما تغییرات دارد.

این تغییرات از یک‌سری از قوانین پیروی می‌کنند. این قوانین، قوانین تبدیل یا قوانین تغییرات هستند. این‌ها از همین قانون کم‌ترین کنش پیروی می‌کنند یعنی کمترین میزان انرژی، کم‌ترین مسیر ممکن. برای اینکه این تغییر اتفاق بیفتد، خداوند آن را به عنوان مسیر درست یا صراط مستقیم مطرح می‌کند. پس مسیر صراط مستقیم مسیری هست که کم‌ترین میزان اتلاف انرژی و سختی در آن وجود دارد. خوب حالا این به ما چه چیزی دارد می‌گوید؟ اگر بخواهد یک مفهومی به وجود بیاید کم‌ترین شکل هندسی به وجود می‌آید، کم‌ترین شکل هندسی چه هست؟ مثلث! پس چهار ضلعی هم می‌شود ولی دیگر لزومی ندارد. چون خداوند همه چیز رو مینیمُم یا اِکستریمُم می‌کند یا به قول ریاضی‌دان‌ها (ما که ریاضیدان نیستیم). حالا این‌طوری هر چه که هست وقتی می‌خواهد تغییر اتفاق بیفتد یعنی در واقع دارد به ما یک چیزی را می‌گوید. یک شکل درست، یک اتفاق این نیست که ما کار زیاد انجام بدهیم یا زور زیادی بزنیم و با خستگی زیاد انجام بدهیم؛ پس برای اینکه یک قانونی را در نظر بگیریم که در هستی وجود دارد، یک گلوله برف به خاطر اینکه به  آب تبدیل بشود یا قطرات باران تبدیل بشود به تگرگ، این بایستی کم‌ترین کنش و کم‌ترین مسیر را طی کند تا تبدیل بشود به تگرگ در طبیعت. حالا تنها موجودی که این قانون را نقض می‌کند انسان است! یعنی می‌خواهد از سخت‌ترین مسیر تغییرات را به وجود آورد، به بدترین شکل ممکن. چرا؟ چون انسان اختیار دارد.

آن‌جایی که آفرینش اتفاق افتاد فرشته‌ها ‌آمدند و گفتند که می خواهی کسی را بفرستی که  خراب‌کاری‌های زیادی می‌کند و هزینه‌‌های زیادی درست می‌کند؟ منظورشان این بود که این موجود را می‌فرستید که مسیرها را با بدترین شکل ممکن و بیشترین اتلاف انرژی درست می‌کند و این هزینه رسیدن انسان به دانایی است ولی مسیر درست این  نیست.

این به ما می‌گوید اگر بخواهید  ببینید یک کاری درست است، مثلاً یک روش درست است یا غلط، ما یک خط‌‌کشی می‌توانیم داشته باشیم که با استفاده از آن، چیزی را بسنجیم. مثل درمان اعتیاد. خوب اولاً که باید تغییر واقعی باشد، یعنی واقعاً آن آب تبدیل به یخ شده باشد تا واقعاً تبدیل اتفاق بیفتد یا مثلاً این پیله تبدیل بشود به پروانه. این مسیر باید با کم‌ترین هزینه ممکن رخ دهد. خوب این قانون طبیعت است. پس طبیعت دائم تغییر می‌کند و از این قانون استفاده می‌کند. خوب حالا ما به‌عنوان محقق، دانشمند و به عنوان کسی که داریم روی این مسائل کار می‌کنیم، به عنوان یک کاشف یا هر چیزی ما می‌آییم چه کار می‌کنیم؟ می‌دانید علم چه هست؟ تعریف علم، بیان قوانین تغییر، تبدیل و ترخیص که حقیقتی را بیان و بر راستی و درستی دلالت می‌کند. این چیزی است که علم است پس قانونِ تغییر را می‌گوید. قانون تبدیل را می‌گوید، واقعی هم می‌گوید. یعنی بر راستی و درستی دلالت می‌کند.

 کشف این قوانین تبدیل و ترخیص که حقیقت را بیان می‌کند و بر راستی و درستی دلالت می‌کند می‌شود علم خوب. پس ما وقتی یک روش علمی را کار می‌کنیم یا به روش علمی روی آن مطالعه می‌کنیم که بخواهیم پیدایش کنیم. ما می‌آییم مثلاً یک دانه آمپول درست می‌کنیم یا یک سری کارها انجام می‌دهیم و یک  سری تغییرات ایجاد می‌کنیم و یا روی آن درست می‌کنیم. مثلاً در روش «یو.آر.دی» یک  سری سم‌زدایی می‌کنند. اینها همه تغییراتی اتفاق می‌افتد، از کجا بفهمیم که این کاری که انجام می‌دهیم درست یا غلط است، چه‌طور می‌توانیم بفهمیم؟ چه الگویی داریم که بفهمیم؟ آیا این کاری که انجام می‌دهیم، علمی است؟ درست است؟ اصولی است؟

 خط‌‌کش ما همین دانش طبیعت و همین طبیعت است. اگر قوانینی که ما استخراج می‌کنیم به عنوان یک کشف علمی، اگر با این قانون طبیعت یعنی کم‌ترین کنش، هماهنگی و هم‌خوانی داشت یعنی به او نزدیک بود ما می‌توانیم بگوییم روش ما روش درستی است. روش ما علمی هست. یعنی تغییر واقعی اتفاق می‌افتد و کمترین هزینه ممکن را دارد. در بعضی روش‌ها تغییر واقعی اتفاق می‌افتد ولی هزینه خیلی زیادی دارد.

 شما می‌روی یک واکسن می‌زنی بعد موهایت می‌ریزد، بعد از آن هورمون‌هایت هم به هم می‌ریزد، یا یک قرصی را می‌خورید، یک تغییری در بدن اتفاق می‌افتد مثلاً کبد از کار می‌افتد؛ کلیه هم از کار می‌افتد، دیگر شب هم نمی‌توانی بخوابی. آن تغییر را دارد ولی چه؟ با کم‌ترین کُنش نیست بلکه با بیش‌ترین کنش است. پس روش‌های بهتری هستند که بیایند و همان تغییر را به وجود بیاورند ولی با هزینه‌های کمتر و تا جایی که هزینه به حداقل ممکن برسد. ما یک خط‌کشی داریم. خط‌کش ما این است که اگر بخواهیم موضوعی را کشف و پیدا کنیم باید با طبیعت که این‌جا می‌گوییم بزرگ‌ترین الگوی ما طبیعت است. خیلی از مثال‌هایی که در کنگره یاد می‌گیریم و آقای مهندس به ما یاد می‌دهند، ازطبیعت الگوبرداری می‌کنند. در روش علمی هم دقیقاً همین‌طور است. اگر روش‌هایی که ما در علم یا کاوش به آن دسترسی پیدا می‌کنیم از این قانون کمترین کنش تبعیت کرد، می‌توانیم بگوییم روش ما علمی‌تر است. حالا اگر تغییری اتفاق نیفتاد این اصلاً دیگر کلاً مردود است. یعنی شما یک شخصی را می‌آوری که اعتیاد دارد. روی آن، آن روش را انجام می‌دهید، بعد از این‌که انجام دادید اصلاً تغییری روی ساختار مواد درون آن، طبق تعریف اعتیاد، رخ نمی‌دهد.

 اعتیاد چیست؟ اعتیاد بیماری است که کلیه سیستم‌های بدن را از تعادل خارج می‌کند. اگر این سیستم‌ها را توانست به حالت عادی برگرداند یعنی تغییر اتفاق افتاده اگر نتوانست این سیستم‌ها را به حالت عادی برگردانَد یعنی اصلاً تغییری اتفاق نیفتاده است. از همان ابتدا روش کلاً باطل است یعنی کلاً این روش غیر‌علمی است. اگر توانست یک سری از این چشم‌ها را به کار اندازد ولی آسیب یا مشکلات دیگر داشت، باید رَوش آنجا اصلاح بشود تا برسد به  فرمول طلایی قضیه. مثلاً آقای مهندس روی این مسائل دارند کار می‌کنند، اینها را برای شما مطرح خواهند کرد. من لو نمی‌دهم. اگر بخواهم راجع‌به آن حرف بزنم، قضیه لو رفته است. این قانون است. طبیعت را به عنوان الگوی خودمان می‌توانیم نگاه کنیم. چون آن است ‌که دارد کار خود را درست انجام می‌دهد.

 ببینید! ما الان چند هزار سال است که آمده‌ایم روی کره زمین. شاید یک کم بیشتر از چند سال است که در کُره زمین شروع کرده‌ایم به تغییرات. شاید دویست سال و این در مقابل عمر کره زمین که چند صد میلیون سال است، ناچیز است. تا ما نبودیم همه چیز درست بود و همه چیز داشت عین ساعت کار می‌کرد همچین که ما آمدیم و شروع کردیم یک سری از کارها و یک سری کشفیات را انجام دادیم همه چیز دارد از تعادل خارج می‌شود. چرا این طوراست؟ چون ما تغییراتی که داریم به وجود می‌آوریم با کم‌ترین کنش هم‌خوانی ندارد. اگر ما تغییراتی که در سیاره به وجود می‌آوردیم با آن کم‌ترین کنش هم‌خوانی داشت اصلاً جَوّ زمین مشکل پیدا نمی‌کرد. چیزی مثل گرمایش به وجود نمی‌آمد پس این نشان می‌دهد ما علی‌رغم پیشرفت‌هایی که در شکل زندگی داشتیم و ارزشمند بوده است، بسیاری از شیوه‌ها و روش‌هایی که داریم انجام می‌دهیم از نظر علمی ضعیف و دارای مشکل هستند و باید  هر بار اصلاح بشوند. نه گرمایشی تولید می‌کنند، نه لایه اُزُن سوراخ می‌شود، نه بیماری‌های عجیب و غریب به وجود می آید، اینها همه اتفاق می‌افتد. پس ببینید داشتن یک خط‌کش مثلاً من توی جهانبینی چه می گویم به بچه ها؟ می‌گویم شما یک قطب‌نما دارید به اسم حس‌تان. همیشه باید به حس‌تان نگاه کنید.

 یک کاری که انسان انجام می‌دهد باید به حس خود نگاه کند اگر حس آن خراب است باید اول حس خود را درست کند. اول قدرت نمایش را درست کنیم بعد بر اساس حس خود حرکت کنیم. اگر بر اساس حس خود حرکت بکند مرتب می‌تواند مسیرش را اصلاح کند مثل کسی که قطب‌نما دستش است یک ذره می‌رود این طرف می‌گوید کم رفتید، برو از آن طرف، شمال باید می‌رفتید، رفتید جنوب . خودش را اصلاح می‌کند. در علم هم همین‌طوراست.

 در علم هم ما به خط‌کشی نیاز داریم و این خط‌کش هم آن قانون کم‌ترین کنش طبیعت است. من فکر می‌کنم برای اینکه در این مسائل بتوانیم کار بکنیم بایستی از این قضیه استفاده کامل کنیم. حالا در کلام‌الله چه هست که  به ما کمک می‌کند؟ یکی از این خط‌کش‌هایی که به ما کمک می‌کند؛ نه صرفاً کلام‌الله یا مطالب دیگر، دانستن معنی واقعی کلمات است. لزومی ندارد که ما حتماً یک کاوشگر خیلی ماهر باشیم. حالا جالب است یک وقت‌هایی پیش می آید که با دوستان صحبت می‌کنم گاهی بعضی‌ها مخالف یک موضوع هستند می‌گویند شما که کارشناس این موضوع نیستید، شما مگر مُفَسِری که این حرف‌ها را می‌زنید؛ می گویم درست می‌گویید من مفسر نیستم اما شما باید به «قول» توجه کنید. خود کلام‌الله می‌گوید باید قول‌ها را بشنوید و بهترین آن را انتخاب کنیم. من هم  یک  قول دارم به شما می‌دهم، یک حرفی که می‌زنم یک قول دارم به شما می‌دهم و شما باید این قول را بگذارید بغل قول‌های دیگر ببینید که درست است یا نیست و بررسی کنیم و راجع به آن  فکر کنیم. به آنها  می‌گویم که این حرف را قبول بکنید یا نکنید اصلاً مهم نیست. ممکن است کسی به شما یک حرفی بزند مثلاً نپذیرید. این که حرف را نشنیدیدو نپذیرید، اشکال ندارد. این که موضوع را اصلاً گوش نکردید، اصلاً فکر نکردید راجع به آن، آنجا مردودش کردید و رد کردیدف مسئله است. بالاخره از یک جایی باید شروع کنیم.

درست است  که کلام‌الله کتابی است خیلی عظیم و مطالبش خیلی زوایای خاص و پنهان و شگفت‌انگیزی دارد ولی این کتاب، کتاب درسی هست. کتاب درسی هم برای همه قابل استفاده است یعنی هر کسی می‌تواند اندازه خودش از آن استفاده کند. من که شروع می‌کنم جالب این‌جاست که  کسانی می‌توانند از کلام‌الله استفاده کنند که جزء مطهرین باشند. قشنگ خودش هم گفته است برای متقین، برای مطهرین. بارها شده که من برایم خیلی جالب بوده است ولی وقتی حس‌هایم آلوده شده است برگشتم قرآن را خواندم آن مفهومی که می‌فهمیدم دیگر نفهمیدم مگر از قبل آن را علامت زده باشم. علامت زدم از آن رد می‌شوم برمی‌گردم، اگر علامت نزده باشم اصلاً متوجه نمی‌شوم. یکی از چیزهایی که باعث می‌شود انسان کلام‌الله را بفهمد حس درونی خودش است. اگر حس انسان خوب باشد می‌فهمد. من اندازه خودم می‌فهمم و می‌توانم برداشت کنم.

تفاوت ادیان در این است. یک مقدار راجع به ادیان صحبت می‌کنم. اگر ما فرض بگیریم که ادیان طبق صحبت‌های کلام‌الله به توالی و دنبال همدیگر آمدند پس باید از یک قانون پیروی بکنند. چه قانونی؟ قانون تکاملی. یعنی چی؟ یعنی اینکه اولین ادیان یا اولین کتاب‌های آسمانی، مطالب را از ابتدا توضیح می‌دهد تا بطور مثال سطحِ دیپلم. بعدی مثلاً دو هزار سال بعد «زبور داوود» یا کتاب بعدی حضرت موسی از ابتدا توضیح می‌دهد تا سطح لیسانس بعدی مسیح می آید از ابتدا تا فوق لیسانس توضیح می‌دهد. حالا اصلاً می آید توضیح می‌دهد از ابتدا تا دکترا. هیچ‌کدام با هم مغایرت ندارد من از ابتدا می‌گویم تا دیپلم؛ دیگری از ابتدا می‌گوید تا لیسانس. قبلی توی دل آن دیگری است. حالا یک نفر شاگرد تنبل‌ترِ مسیحیت است، یک نفر شاگرد زرنگ در دین حضرت موسی است. یکی تا لیسانس اصلاً همه را رد شده است، همه را با نمره 10 پاس کرده است یا همین‌طور پریده تقلب کرده چیزی بلد نیست، ده درصدش را یاد گرفته. از صفر تا لیسانس را فقط 10 درصد بلد است ولی آن کسی‌که از صفر تا دیپلم همه را کاملِ‌کامل و دقیقِ‌دقیق بلد است وضع کدام یک بهترمی‌شود؟ آن کسی که از صفر بلد است آن‌قدر خوب بلد است که می‌تواند به دیپلم‌ها هم درس بدهد ولی آن دیگری این‌قدر بَد بلد است که اول دبستان هم بخواهد درس بدهد مشکل پیدا می‌کند. دو کلمه غلط به آن می‌گوید. دقیقاً مسئله این‌جاست یعنی این‌ها هیچ مشکلی با هم ندارند این‌ها در توالی و تکامل هم‌دیگر آمدند.

این قاعده وجود دارد که اگر بخواهیم موضوعات را بررسی کنیم باید خطکش‌های درستی داشته باشیم خط‌کش‌های ما می‌شود حس جهانبینی. خط کش ما می‌شود تعریف درست، معنی درست کلمه‌ها، قوانینی که در طبیعت حاکم هستند،  این‌ها می‌شود قوانین. خب اگر ما از این‌ها استفاده کنیم دیگر خیلی راحت از قضیه خارج نمی‌شویم و این موضوع مهمی است.

 من فکر می‌کنم در آینده در ادامه این چیزهایی که راجع ‌به آن‌ها قبلاً هم صحبت شده است و چیزهایی که در کلام الله گفته شده است کفر، شرک و این‌ها تمام مسائلی هستند که در واقع همین دانش انسان و روانشناسی، در داخل این‌ها است.

 ما هنوز معنی این‌ها را درست متوجه نمی‌شویم. من مقداری با فیزیک آشنا هستم، و نظریه نسبت  اینشتین را در قرآن پیدا کردم. یعنی واقعاً برایم جالب بود که چطور چنین نظریه‌ای در قرآن، که من راجع به آن یک بار صحبت کردم و آنقدر گنگ بود که خودم هم نفهمیدم، یعنی اینقدر سخت بود و موضوع پیچیده ای بود و آن برداشت‌هایی که انسان انجام می‌دهد و دریافت می‌کند خودش می‌تواند روی مسائل نظر بدهد.

خب مقداری کوتاه راجع به دستور جلسه صحبت می‌کنم. استحکام پایه‌های مالی و علمی کنگره.

 آقای مهندس می‌گفتند: «یک سیستم مثل یک مثلث کار می‌کند که سه ضلع آن یکی نیروی انسانی، یکی علم، یکی هم پول و مسائل مالی است. هر کس که این سه تا را داشته باشد نانش در روغن است و وضع آن خوب است».  من اعتقادم این بود می‌گفتم من دارم در قسمت جهانبینی و کارهای کنگره فعالیت می‌کنم، از نظر علمی فعالیت دارم و نیروی انسانی هم هستم. می‌دشوَم این طرف آن طرف و کار می‌کنم ،فعالیت می‌کنم، دیگر بس است؛ دیگر لازم نیست در مسائل مالی خدمت بکنم. تا چهار پنج سال پیش اعتقاد زیادی به این قضیه نداشتم ولی کم‌کم متوجه شدم که داستان چیز دیگری است.

دستور جلسه همین است. دیگر قانونی که برای من خیلی مهم بود و آن را فهمیدم این بود که اگر بخواهم تغییری در من به وجود بیاید بایستی عین آن تغییر را در بیرون به وجود بیاورم. تغییر زمانی در من وجود می‌آید که عیناً تغییر را در بیرون به وجود بیاورم و شرایط را به وجود بیاورم.

 اگر من عنصری از کنگره هستم، طبق صحبت‌های آقای مهندس این مثلث باعث رشد من می‌شود. اگر من در دو جهت این مثلث حرکت کنم، در جهت اضلاع مختلف، همان تغییر در درون من اتفاق می‌افتد. ما یک دانه از ضلع‌های مثلث را اگر برداریم می‌شود خط. از اینجا متوجه شدم اگر من در کنگره در دو تا ضلع حرکت کنم این تغییر در درون من خیلی ناچیز اتفاق می‌افتد .بعداً متوجه شدم که اگر من در قسمت مالی صفر باشم یعنی هیچ کمکی نکنم، نه در سبد کمک کنم نه در گل‌ریزان، هیچی، صفر و  فقط بیایم و بروم نمی‌توانم رشد کنم. این هم داستان مثلث‌هاست؛ آن دو ضلع خیلی رشد می‌کند آن یکی ضلع رشد نمی‌کند.

 بنابراین ما خیمه  را درست کردیم ولی عَلَمش نمی‌توانیم بکنیم. تیرش را درست کردیم ولی برپا نمی‌شود؛ نمی‌شود که من بتوانم بروم زیر آن. چون ضلع سوم را ندارم.

حالا من در جاهای مختلف کمک می‌کردم تأثیر را احساس می‌کردم. پس من متوجه شدم و وظیفه دارم اگر بخواهم طبق همان قانونی که تغییر به وجود بیاید اگر بخواهم اتفاق بیافتد، باید در حد توان خودم در هر کدام از این سه ضلع حرکت کنم.

بعضی‌ها می‌گویند خب من در زمینهٔ مالی خدمت می‌کنم یا من فقط می‌روم در قسمت نیروی انسانی خدمت می‌کنم، چای می‌آورم می‌برم این طرف و آن طرف، فلان جنس را جابه‌جا می‌کنم، بار می‌برم اما تغییر اتفاق نمی‌افتد. چرا؟ چون شما فقط یک ضلع را ساختید و باید به ضلع دوم و سوم هم توجه کنید. آن وقت تغییر به وجود می‌آید و شکل می‌گیرد.

 اینکه چقدر باید کمک کنمو چقدر باید مشارکت کنم؟ باید اندازه توانم مشارکت کنم. من توانم این است که در سال دو میلیون تومان کمک کنم، کمک می‌کنم. یکی ۲۰۰ میلیون کمک می‌کند. توان من میزان رشد مرا نشان می‌دهد. یعنی اگر بخواهم مثلث‌های من متقارن رشد کند همان طوری که کنگره دارد رشد می‌کند، باید اندازه توان مشارکت کنم.

اگر این طور نباشد نتیجه منفی می‌شود یعنی اگر من پول قرض کنم بروم زیر قرض و بدهی که بیایم قسمت مالی مشارکت کنم و اگر بیشتر از توانم باشد دیگر آنجا می سوزم آنجا رشد اتفاق نمی‌افتد و به ضلع‌های دیگرم آسیب وارد می‌شود.

دانستن این قانون‌ها حسی است؛ اول باید حس در انسان به وجود بیاید. چون حس اولین شروع به کار افتادن قوه عقل است تا انسان بتواند راجع به آن تفکر کند. من اول که به کنگره می ‌آمدم حسی نسبت به کنگره نداشتم. اما بعد از گذشت یک هفته، دو هفته با خود گفتم: جالب است، ساختار آن، این‌جوری است. چقدر جالب! جلسات به‌موقع است، کارهای آن‌ها این‌طوری است، نشریه دارند، فلان دارند، آموزش دارند، آنجا تازه واژه حس معنی پیدا می‌کند.

 پس برای این که این حس به وجود بیاید باید دست به تجربه بزنید. یعنی من باید بروم مشارکت کنم و آن قضیه را حتماً انجام دهم و وقتی انجام دادم آن حس را تجربه می‌کنم، آن وقت دیگر متوجه می‌شویم موضوع از چه قرار است.

 در صحبت‌های آخر این را هم بگویم. خب مثلاً ما الآن مسئله گرمایش زمین را داریم دیگر الآن از این روشن‌تر و قابل رؤیت‌تر؟ خب مگر ما نمی‌بینیم این تغییرات را؟ مگر ندیدید چند روز پیش چقدر آسمان فلش زد؟ چقدر رعد و برق؟  آخرش چند تا دانهٔ قطره باران بیشتر نیامد. خب این دارد یک پیامی می دهد و می‌گوید ببین آب دارم ولی به شما نمی‌دهم، باران دارم ولی به شما نمی‌دهم. همه می‌گفتند الآن سیل می‌آید؛ هرکسی یک طرف می‌دوید تا زیر باران خیس نشود آخرش هم چهار تا قطره آمد. این دارد یک پیامی را می‌دهد، این‌ها به اعمال خود انسان برمی گردد ولی چرا انسان عکس‌العملی نشان نمی‌دهد نسبت به این تغییرات؟

 یک قانون خیلی مهم وجود دارد این است که ما اول می‌خواهیم بدی را کم کنیم، در همه دستگاه‌ها هم این کار را می‌خواهیم انجام دهیم. همیشه در جلساتی که راجع به گرمایش زمین صحبت می‌شود، همه صحبت می‌کنند که شما 20 درصد کم کن، دی‌اُکسید‌کربن را شما 40 درصد کم کن، شما 30 درصد پلاستیک تولید نکن، شما 40 درصد فلان کار کن، شما مثلاً ماشین‌های گازوئیلی را کم کنید، همه صحبت‌ها راجع به کم کردن بدی هواست اما کم کردن بدی‌ها نمی‌تواند کاری بکند. چرا؟ چون اول باید آن حس به وجود بیاید تا بعد اقدامی کند. شما باید اول یک نفر را ببینی خوشت بیاید بعد بروید خواستگاری. درست است اول باید حس به وجود بیاید. خوبی را اول انجام بدهید و دنبال خوبی‌ها بروید آن وقت احساس در شما به وجود می‌آید. وقتی احساس به وجود آمد دیگر نمی‌گذارد آن را خراب کنید. شما الان بروید یک باغچه درست کنید آب بدهید به آن، دورش حصار بکشید. اگر گذاشتید یکی از کنارش رد بشود. می‌گویید آقا مواظب باش مگر نمی‌بینید باغچه هست! و مراقبت می‌کنید چون دیگر الآن احساس پیدا کردید. داستانی بود بدر کودکی تعریف می‌کردیم. بابا بچه را فرستاده بود سر کار. مامان می‌گفت برو بازی کن و آخر شب پولی به آن می‌داد و می‌گفت برو به بابات نشان بده بگو من سر کار بودم. بابا هم آن را می‌گرفت می‌انداخت داخل بخاری. بچه هم می‌نشست تماشا می‌کرد، چون هیچ حسی نداشت نسبت به آن. ولی یک بار که صبح تا شب رفت کار کرد پول را انداخت، پرید تا آن را از آتش در بیاورد.

 حالا انسان هم همین‌طوراست. اول باید کار خوب را انجام بدهد یعنی نباید بگوید دی‌اکسیدکربن را کم کند. باید بگوید درخت بکار، برو آشغال‌ها را جمع کن. وقتی رفت و آن کارها را انجام داد آن وقت دیگر نمی‌گذارد کسی آشغال بریزد. آن‌وقت دیگر نمی‌گذارد کسی خرابش کند، آن‌وقت نمی‌گذارد کسی آلوده‌اش کند، این تقدم، تأخرها، این مثال جهانی‌اش است ولی تقدم و تأخر در زندگی ما خیلی مهم است چون بدی‌ها انسان را اذیت می‌کند و در زندگی این چنین است. انسان سریع می‌خواهد بدی‌ها را از بین ببرد. این را قطع کن، با آن قطع رابطه کن، آن را بگذار کنار، فلان نکن، همش می‌خواهد حذف کند برای همین است که همیشه شکست می‌خورد درصورتی‌که باید بگویید برو دوستی‌هایت را زیاد کن، برو مشق‌هایت را بنویس، برو درس‌هایت را بخوان، برو کارهایت را انجام بده، آنها را که انجام دادید دیگر خودش یواش‌‌یواش حل می‌شود.

 این صحبت که گفته شد تکراری است ولی گفتم لازم است این‌ها را جمع‌بندی کنیم. برای این قضیه حالا باید نسبت به هم‌دیگر  عکس‌العمل نشان بدهیم.

در سی‌دی خواب گفته شد که نسبت به زمین هم باید عکس‌العمل نشان بدهیم، یعنی زمانی که برای شما مهم بود دارد باران می‌آید یا نمی‌آید آن زمان است که آب و هوای کره زمین درست می‌شود، اگر برای شما مهم بود که درختان خشک می‌شوند یا خشک نمی‌شوند دیگر درخت‌ها خشک نمی‌شوند، اگر برای شما مهم بوده باشد که کسی گرسنه باشد یا سیر، قحطی دیگر از بین می‌رود. باید اول حس به‌ وجود بیاید. چند روز پیش تولد شانی بود، معمولاً در تولدها ما غذا می‌گیریم من گشتم این‌طرف و آن‌طرف، امتحان هم داشتم خلاصه بعد از این‌که یکی دو ساعت وقت گذاشتم و تحقیق و پرس‌وجو کردم در سرچ های مختلف مکانی را پیدا کردم و به آن جا زنگ زدم سفارش دادم  تا غذا را بیاورند. غذا را که آوردند ما یکی دو لقمه خوردیم، اصلاً پشیمان شدیم و تولد خراب شد. حالا شانی هم هیچی به روی من نیاورد، چون گفت تو زحمت زیادی کشیدی حالا به هر حال بعضی‌ها دوست داشتند بعضی‌ها نه. ولی ما که خودمان دوست نداشتیم. بعد در سایتش نظرخواهی بود من هم از خدا خواسته یک طوماری برایش نوشتم که همبرگر این‌طوری و آن‌طوری بود و فلان و فلان و فرستادم. گفتم حالا کسی که رسیدگی نمی‌کند. دیروز داشتم امتحان می‌دادم تمام شد موبایلم زنگ خورد برداشتم گفت من مدیر آنجا هستم گفتم بله گفت شما بودی این‌ها را نوشتی؟ گفتم بله من بودم. گفت چیه قضیه؟ گفتم که قضیه همین است دیگر. بعد شروع کردم برایش توضیح دادم، گفتم غذای شما  ۵۷ هزار تومان بود. شما برای  همبرگر ۵۷ هزار تومانی، ۲۰ تومان هم خرج  نکردی، حالا من با تخفیف دارم به شما می‌گویم بهترین حالت این است که ۶۰ یا۷۰ درصد هزینه کنید، صددرصد بفروشید؛ شما سی هزار تومان هزینه کردید و دارید صد هزار تومان می‌فروشید. قطر همبرگر 7 میلی متر است، این لواشک‌برگر است، همبرگر نیست، اصلاً قابل خوردن نیست؛ گفتم اصلاً به آشپزخانه‌اتان سر می‌زنید؟ اصلاً می‌روید وزن می‌کنید؟ وزن غذای باید این باشد بعد کمی توضیح داد گفتم ببین شما هر چقدر توضیح بدهید حق با من است چون من باید نظر بدهم چون من پول دادم نظر من منفی است این‌ها را می گویم که شما این کار را درست کنید شما باید در کارهایتان انصاف داشته باشید. اگر بخواهید کار شما جواب بگیرد باید انصاف داشته باشید در حالی‌که شما فقط به سود فکر می‌کنید. گفتم شما می‌دانید کِی غذایت درست می‌شود؟ برایش این را نوشتم که زمانی غذا درست می‌کنید فکر کنید این را برای عزیزترین کس خودت درست کردید. زمانی که فکر کنید این برای کسی که بیشتر از همه دوست دارید درست کردید آن موقع دیگر غذا فروشی‌ات درست می‌شود. در بقیه مسائل هم همان است. گفتم اصلاً خودت خوشت می‌آید ساندویچت را بخوری؟ خلاصه خیلی تشکر کرد من هم از آن تشکر کردم قضیه حل شد.

 مسائل زمانی درست می‌شود که حس درست بشود و حس زمانی درست می‌شود که انصاف داشته باشید که از همان «نصف» می‌آید. دیگر یعنی آن‌چیزی که برای خودت می‌خواهی نصف آن را برای خودت نگه دار نصف دیگر هم برای دیگران. یعنی همان چیزی که برای خودت می‌پسندی برای دیگران هم همان را بپسند. همان قانون ساده را رعایت کنید همه چیز شکلش می‌تواند تغییر کند. چون همه تغییرات بزرگ از چیزهای کوچک به وجود می‌آیند.

سیستم یک جامعه همان ساندویچی است که همه چیز را می‌گوید که آن داخل چه خبر است. انسان‌ها چه‌طوری فکر می‌کنند وقتی 80 درصد غذا فروشی‌ها قابل استفاده نیستند، یعنی انصاف در کار نیست. کِی درست می‌شود؟ وقتی که حس درست شود آن سیستم یواش یواش شروع می‌کند به درست شدن.

خب این را هم گفتم که یک خاطره همبرگری هم برای شما بگویم.

خیلی ممنون که به صحبت‌های من گوش کردید متشکرم.

 

تهیه کننده و نگارش: همسفر فائزه رهجوی کمک‌راهنما همسفر مهدیه (لژیون سوم)

رابط خبری: همسفر سیما رهجوی کمک‌راهنما همسفر مهدیه (لژیون سوم)

ویرایش و ارسال: همسفر شیما رهجوی کمک‌راهنما همسفر سحر (لژیون یکم)

همسفران نمایندگی گنجعلی‌خان کرمان

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .