English Version
This Site Is Available In English

کتاب‌ها، مقالات و سی‌دی‌های آقای مهندس همه ثبت شده‌اند

کتاب‌ها، مقالات و سی‌دی‌های آقای مهندس همه ثبت شده‌اند

جلسه دوم از دوره ششم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره60 نمایندگی پاکدشت به استادی پهلوان همسفر سارا، نگهبانی همسفر اکرم و دبیری همسفر سمیه با دستور جلسه «بزرگداشت آقای مهندس و دستاوردهای علمی ایشان (مقالات تخصصی، درمان‌ سیگار و کاهش وزن)» روز سه‌شنبه 12 آبان‌ماه ساعت 14:45 آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

خیلی ممنونم و خیلی خوشحالم که امروز اینجا هستم. از خداوند بسیار سپاسگزارم که این اجازه را به من داده تا در این لحظه در کنگره باشم و زندگی کنم. این روزها، روزهای خیلی عجیبی را گذراندیم؛ روزهایی که من را بسیار آگاه‌تر و بزرگ‌تر کرد. خوشحالم که هستم و از آقای مهندس که می‌دانم امروز اینجا حضور دارند، بسیار ممنونم. از ایشان و خانواده محترمشان سپاسگزارم. امروز اصلاً نمی‌خواهم احساساتم را کنترل کنم؛ چون اگر امروز تا این اندازه احساساتی هستم، خودش یکی از دستاوردهای آقای مهندس است. دستاوردهایی وجود دارند که این روزها خیلی درباره‌شان صحبت کردیم. کتاب‌ها، مقاله‌ها و سی‌دی‌های آقای مهندس، همه ثبت شده‌اند و حضور فیزیکی دارند؛ این دستاوردها آن‌قدر مفصل هستند که نمی‌توان در چند جلسه درباره آن‌ها صحبت کرد.

اما امروز، با توجه به این‌که جلسه‌ لژیون سردار است می‌خواهم از دستاوردهایی صحبت کنم که همه ما آن را به‌خوبی لمس کرده‌ایم؛ دستاوردی که نه نوشته شده، نه ثبت شده و نه شکل فیزیکی دارد. این دستاورد، کتاب و صوتی نیست که ضبط شده باشد؛ بلکه آن حس است، آن دست پرتوان آقای مهندس که روی قلب ما همسفرها گذاشتند؛ دستی که ما را شفا داد. به نظر من مسافران ما، فقط اعتیاد داشتند؛ وقتی به مسافران اطرافم، از جمله پدرم نگاه می‌کنم می‌بینم انسان‌های بسیار درستی بودند و فقط یک نقطه‌ضعف داشتند و آن اعتیاد بود. فکر می‌کنم بیشتر مسافران همین‌طور هستند؛ اما ما همسفرها تخریب‌‌های زیادی مثل بدبینی، غیبت و خیلی چیزهای دیگر در وجودمان داریم. در ابتدا این مسائل در من آشکار نبودند و کسی آن‌ها را نمی‌دید؛ فقط آقای مهندس دیدند و آمدند و دستشان را روی قلب ما گذاشتند؛ همان‌طور که به ما یاد دادند، با محبت می‌شود همه‌ چیز را شفا داد و با محبت می‌توان وارد قلب‌ها شد.

ایشان می‌دانستند باید دست با محبتشان را روی قلب ما بگذارند؛ می‌دانستند من سارا، دختری هستم که به‌ظاهر موفقم و حالم خوب است؛ اما هیچ احساسی درونم جریان ندارد و هیچ پیوند محبتی بین من و پدرم وجود ندارد. آقای مهندس از دریچه قلب من وارد شدند و این گره را باز کردند؛ عشق را بین من و پدرم، بین من و مادرم، بین من و دوستانم، بین من و برادرهایم و در ارتباط من با همه آدم‌هایی که اطرافم هستند برقرار کردند. من انسان بهتری شدم، در این سال‌هایی که در کنگره هستم؛ همین‌طور حال اطرافیانم هم بهتر شده است، دوستانم هم حال روحی بهتری دارند و دیگر رفتارهای عجیب‌وغریبی از خودم نشان نمی‌دهم. به نظرم هیچ‌کس نمی‌توانست این کار را انجام دهد؛ فقط آقای مهندس می‌توانستند این‌قدر به درون آدم نفوذ کنند؛ حتی روان‌شناس‌ها هم، با احترام و بدون هیچ جسارتی، نمی‌توانند به این شکل مستقیم به هدف بزنند؛ این‌که بفهمند یک دختر بچه در کجا ضعف دارد و حالش خوب نیست.

ممکن است دختری، در ظاهر بسیار محکم و قوی باشد و همه بگویند چه قدر قوی است؛ اما از درون فرو ریخته باشد و خودش هم نداند دردش چیست و مشکلش کجاست؛ فقط آقای مهندس توانستند دستشان را روی قلب ما بگذارند و قلب ما را شفا بدهند تا من امروز اینجا بنشینم و بگویم که این دستاورد، یعنی این‌که من امروز انسان بهتری هستم، دستاورد آقای مهندس است. من از خودم چیزی ندارم، قبل از کنگره هیچ‌ چیز نبودم؛ اگر امروز اینجا نشسته‌ام، برای من افتخار بزرگی است و این هم دستاورد آقای مهندس است. من به خودی‌خود، برای خودم چیزی ندارم؛ حتی این کلامی که امروز در دهان من است، از آموزش‌های آقای مهندس به من رسیده است. این‌که من دختر خوبی برای پدرم هستم و پدرم جایی می‌نشیند و با افتخار از من صحبت می‌کند، دستاورد آقای مهندس است، این‌که دانشجوی خوبی هستم و دوست خوبی برای دوستانم هستم، دستاورد آقای مهندس است. من از خودم چیزی ندارم؛ حتی این‌که امروز با این شال اینجا نشسته‌ام، دستاورد آقای مهندس است. واقعاً چیزی برای گفتن ندارم. دلم می‌خواهد بارها این را بگویم، عشقی که در وجود من برای کنگره می‌جوشد، دستاورد آقای مهندس است، چون قبل از کنگره، دختری بی‌احساس و با حال خراب بودم، در مصاحبه هم گفتم که دنیا را تیره می‌دیدم. از وقتی به کنگره آمده‌ام و شال گرفتم، تازه رنگ‌ها را احساس می‌کنم. تازه دارم می‌بینم که رنگ نارنجی وجود دارد، خورشید زرد است و تازه گرمای آن را هم احساس می‌کنم. هر آنچه امروز دارم، دستاورد آقای مهندس است. این‌که امروز انسان آرام‌تری هستم و حالم با خودم خوب است، دستاورد ایشان است.

من واقعاً چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها را گفتم تا به اینجا برسم که سفر آقای مهندس برای من خیلی سنگین بود؛ برای همه ما سنگین بود؛ اما من هیچ‌ وقت چنین غمی را تجربه نکرده بودم و حتی فکر نمی‌کردم چنین غمی وجود داشته باشد، یکی دو روز حال عجیبی داشتم و خیلی حالم بد بود. با راهنمایم همسفر فاطمه صحبت کردم. (از ایشان بسیار ممنونم.) ایشان مثال خیلی زیبایی برای من زدند، به من گفتند: سارا، چند سال است که به کنگره می‌آیی؟ آقای مهندس چند سال است که آموزش می‌دهند؟ ایشان می‌گویند، تو می‌نویسی؛ کتاب‌ها را در اختیارت می‌گذارند و تو کتاب‌ها را می‌خوانی. سی‌دی‌ها را می‌نویسی، گوش می‌دهی، نکته‌برداری می‌کنی و سؤال درمی‌آوری. سفر آقای مهندس مثل این بود که به تو گفته باشند: حالا یک لحظه کتاب‌هایت را ببند و ببینم چه چیزی یاد گرفته‌ای! الان وقت آن لحظه‌ای است که من سال‌ها، آموزش می‌دهم و شما می‌نویسید؛ حالا ببینیم از گفته‌های من چه چیزی یاد گرفته‌اید؟ یک لحظه به خودم آمدم و با خودم گفتم: اگر ادعا می‌کنی که این‌قدر دوستدار آقای مهندس هستی و این‌قدر عشق ایشان در قلبت وجود دارد؛ اگر گریه می‌کنی و حالت بد است؛ چرا به این موضوع طور دیگری نگاه نمی‌کنی؟ اتفاقاً الان وقت آن است که خودت را نشان بدهی و بگویی چه قدر به این مسیر عشق و ارادت داری؛ اگر آقای مهندس را دوست داری، الان باید خودت را ثابت کنی و قدم‌هایت را محکم‌تر برداری.

30 سال علم کنگره پابرجا مانده و تا ابد هم می‌ماند؛ چون سیستم، سیستم درستی است. من با خودم فکر می‌کردم که این یک فرصت است تا با صدای بلند، در میان یک جمع از انسان‌های درست، حرف‌هایی را با خودم بزنم؛ انسان‌هایی که با سکوتشان به من گوش می‌دهند. می‌خواستم به خودم بگویم: سارا، اگر آقای مهندس را دوست داری و کنگره را دوست داری، قدم‌هایت را محکم‌تر بردار. فکر می‌کنم سفر آقای مهندس می‌خواست دوباره به من یادآوری کند که به یاد بیاورم قبل از کنگره کجا بودم و امروز کجا هستم. من پدری بداخلاق، غمگین و همیشه فراری داشتم؛ اما کنگره به من پدری با عشق داده است؛ حتی در روزهایی که من حوصله ندارم، سعی می‌کند با من ارتباط برقرار کند؛ گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم مگر چنین چیزی ممکن است؟ آیا واقعاً این همان پدر من است؟ همان چهره را دارد؛ اما کاملاً عوض شده است. این چه عشقی است؟ به نظرم یکی از این درها، لژیون سردار و پهلوانی است. آقای مهندس راه را به ما نشان دادند و من واقعاً از ایشان ممنونم.

در سی‌دی (عالم غیب) آقای مهندس، حتی به فکر رفتن خودشان بوده‌اند و می‌گویند: اگر من را دوست دارید می‌توانید با محبت من، یک روز دوباره من را ملاقات کنید. این موضوع برای من خیلی زیباست؛ چون به من نشان داد؛ اگر آقای مهندس را دوست دارم می‌توانم با پررنگ بودن در این مسیر، دوباره ایشان را ببینم. امروز من باید چه‌کار کنم؟ باید قدم‌هایم را محکم‌تر بردارم. از لژیون سردار سپاسگزارم. از آقای مهندس و این سیستم که زندگی جدیدی به من بخشیده است ممنونم. همسفرهای سفر اولی که می‌گویند مسافران ما هنوز رها نشده‌اند، با امید به کنگره می‌آیند و مطمئن هستند که مسافرانشان رها خواهند شد. همین امید، بزرگ‌ترین دستاورد آقای مهندس است؛ امیدی که در قلب من همسفر کاشته شده که مسافر تو نیز رها خواهد شد. زیباتر از رها شدن این است که یک انسان، درست و سالم می‌شود. امروز از من، انسان بهتری ساخته شده است، حداقل شب‌ها که می‌خواهم سر روی بالشت بگذارم، آرام هستم. به اندازه کافی خدمت کرده‌ام؛ اگرچه شغل من پول زیادی ندارد؛ اما در آن خدمت وجود دارد. همه این‌ها را گفتم تا بگویم این فرصت‌ها را از خودمان دریغ نکنیم؛ لژیون سردار و همین سبدی که از جلوی من رد می‌شود. کنگره رایگان است، اما مرام و معرفت من کجاست؟ اگر با خودم حساب‌وکتاب کنم؛ باید پول چایی خودم را حساب کنم. هفته‌ای دو بار و هر بار سه ساعت می‌نشینم و با ناب‌ترین آموزش‌ها آشنا می‌شوم و خودم را پیدا می‌کنم. هیچ‌جا را سراغ ندارید که خودتان را به خودتان آدرس بدهد و بتوانید خودتان را بشناسید، اول باید خودتان را بشناسید تا بتوانید به دیگران خدمت کنید.

لژیون سردار خدمتی است که به من یادآوری می‌کند کجا بودم، مسافرم در چه حالی بود و امروز در چه حالی است. به من، آن روزهای تاریک و این روزهای روشن را یادآوری می‌کند، روزهایی که حالمان کنار هم خوب است و می‌توانیم با عشق به هم نگاه کنیم، این یک دستاورد بسیار بزرگ است. باز هم در ابتدا به خودم یادآوری می‌کنم که اگر می‌خواهیم در این مسیر باشیم؛ باید با تمام وجود خدمت کنیم و با عشق ایستادگی کنیم. این عشق، عشق به آقای مهندس و عشق به کنگره است؛ اگر می‌گویم کنگره‌ای هستم و این صندلی را اشغال کرده‌ام؛ باید دینم را ادا کنم، یکی از این دین‌ها، لژیون سردار است. من اول هر ماه پول لژیون سردار را جدا می‌کنم؛ ابتدا کمی استرس می‌گیرم و با خودم می‌گویم: اگر این‌قدر پول بدهی، تا آخر ماه کم نمی‌آوری؟ اما بعد به خودم می‌گویم: نه، می‌ارزد و کم هم نمی‌آورم!

من حتی اول هر هفته پول سبد را کنار می‌گذارم و پول چای خودم را حساب می‌کنم. به این شکل، وجدانم آرام است و این کوچک‌ترین سپاسگزاری من از کنگره است. خیلی ممنونم که به من اجازه دادید امروز اینجا باشم، هیچ‌وقت به اندازه امروز برای بودن در کنگره خوشحال نبوده‌ام، کنگره اولویت و تیتر اول زندگی من است. آقای مهندس می‌فرمایند: «اگر جایی تو را نخواهند، تو نمی‌توانی آنجا باشی»، سپاسگزارم که کنگره به من اجازه، بودن و ماندن می‌دهد. امیدوارم کلام من گره‌ای از کار یکی از همسفرها باز کرده باشد. این صندلی جای تک‌تک شماست و اگر من امروز اینجا نشسته‌ام، از تک‌تک شما یاد می‌گیرم. از ایجنت، مرزبانان و نگهبان بسیار ممنونم. امیدوارم همیشه کنگره‌ای بمانم و خدمتگزار خوبی برای کنگره باشم.

تایپیست‌ها: همسفر نازی رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون دهم) و همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر ثریا (لژیون اول)
عکاس: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر بهاره (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر سمیرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی پاکدشت

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...