English Version
This Site Is Available In English

دلنوشته از مسافر ناصر لژیون 21

دلنوشته از مسافر ناصر لژیون 21

با نام قدرت مطلق الله

و آنچه فرمان بود، به انجام رسید.
و ما تسلیم فرمان حق تعالی هستیم.
باورم نمی‌شود…


هنوز هم وقتی به این حقیقت فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد کسی از راه برسد و بگوید اشتباه شده است؛ بگوید این خبر حقیقت ندارد؛ بگوید از خواب بیدار شو، این‌ها همه خواب بوده، بگوید آقای مهندس هنوز هست، هنوز صدایش در کنگره می‌پیچد، هنوز می‌توانیم چشم‌انتظار دیدنش باشیم و هنوز قرار است روزی دیگر، در میان آن همه اعضای سفیدجامه، نگاهش به ما بیفتد و با همان نگاه و کلامش، خستگی را از تنمان بیرون کند.
اما افسوس…
این بار انگار دنیا تصمیم گرفته است معنای واژه‌ای را به ما بیاموزد که هیچ‌کداممان دلمان نمی‌خواست معنایش را بفهمیم؛ واژه‌ای به نام «هرگز»…
هرگز یعنی چه؟
یعنی دیگر آن روزی که منتظرش بودیم، از راه نمی‌رسد؟
یعنی دیگر قرار نیست آقای مهندس را ببینیم؟
یعنی دیگر آن مردی که برای هزاران انسان معنای دوباره زندگی کردن بود، در میان ما قدم نمی‌زند؟
نه… دلم هنوز این حقیقت را باور نمی‌کند.
مهندس جان، من حدود ده سال است که شما را می‌شناسم. ده سال است که نامتان با بخشی از زندگی‌ام گره خورده است. در تمام این سال‌ها شاید هزاران بار به شما فکر کرده باشم، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که بخواهم از نبودنتان بنویسم؛ روزی که برای گفتن نامتان بغض کنم و برای نوشتن چند خط درباره‌تان، بارها قلم را زمین بگذارم.
مگر می‌شود روزی لباس سفید بچه‌های کنگره سیاه شود؟!
مگر می‌شود آن همه امید، آن همه شور زندگی، آن همه قدم‌هایی که برای رهایی برداشته شده، روزی در سوگ مردی بنشیند که خودش راه را نشانمان داد؟
مهندس جان، یادتان می‌آید؟
شاید شما آن لحظه را مثل من به یاد نداشته باشید؛ شاید برای شما یکی از صدها یا هزاران گل رهایی بود که در طول سال‌ها به مسافران دادید، اما برای من، آن روز یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی‌ام بود.
روزی که گل رهایی را از دست شما گرفتم.
هنوز آن لحظه را در گوشه‌ای از خاطراتم نگه داشته‌ام. یادم می‌آید که از قصد دستتان را لمس کردم. شاید می‌خواستم مطمئن شوم که این لحظه واقعی است؛ شاید دلم می‌خواست چیزی از آن حس خوب را با خودم ببرم؛ شاید هم نمی‌دانستم که روزی همین خاطره، در میان این همه دلتنگی، به یکی از عزیزترین دارایی‌های قلبم تبدیل خواهد شد.
آن روز دستتان را لمس کردم و نمی‌دانستم روزی می‌رسد که دلم برای همان لحظه چنان تنگ شود که هیچ خاطره‌ای نتواند جای خالی‌اش را پر کند.
آن روز گل رهایی را گرفتم و خوشحال بودم که به مقصد رسیده‌ام؛ اما امروز که به آن روز نگاه می‌کنم، می‌بینم در کنار آن گل، چیزی بسیار بزرگ‌تر هم به دست آورده بودم: فرصتی دوباره برای زندگی، فرصتی برای شناخت خودم و فرصتی برای فهمیدن معنای عشق، محبت و خدمت.
مهندس جان، شما برای من فقط کسی نبودید که گل رهایی را به دستم دادید؛ شما بنیان‌گذار مسیری بودید که معنای آن گل را برایم ساختید.
و چه تلخ است که امروز، وقتی به آن گل فکر می‌کنم، هم دلم پر از شکرگزاری می‌شود و هم از دلتنگی می‌سوزد.
این روزها، گاهی شعر سایه در ذهنم تکرار می‌شود؛ همان پرسش تلخی که انگار از دل همه ما بیرون آمده است:
«آری، آن روز که می‌رفت کسی، داشتم آمدنش را باور… من نمی‌دانستم معنی هرگز را…»
و حالا من مانده‌ام و این پرسش که چرا بعضی رفتن‌ها را نمی‌توان باور کرد.
مهندس جان، شما چرا بازنگشتید دیگر؟
چرا این بار، چشم‌انتظاری ما پایان ندارد؟
چرا این همه حرف ناگفته در دلمان مانده است؟
چرا درست وقتی می‌خواهیم از شما تشکر کنیم، باید با خاطراتتان حرف بزنیم؟
ای کاش می‌شد یک بار دیگر در کنگره ببینمتان؛ ای کاش می‌شد یک بار دیگر از دور نگاهتان کنم و در دلم بگویم: «مهندس، من هم یکی از همان مسافرانی هستم که راهی را که شما نشان دادید، آمده‌ام.»
ای کاش می‌شد به شما گفت که زندگی‌ام چه روزهایی را پشت سر گذاشته، چه چیزهایی آموخته‌ام و چقدر از اینکه روزی با نام شما و کنگره ۶۰ آشنا شدم، سپاسگزارم.
اما حالا باید با شما از میان خاطرات حرف بزنم؛ خاطراتی که روزی ساده از کنارشان می‌گذشتم و امروز برای نگه داشتنشان حاضرم ساعت‌ها در سکوت بنشینم.
و در این میان، بیش از هر چیز، دلم برای آدم‌هایی می‌سوزد که امروز باید نبودنتان را تاب بیاورند؛ برای خانواده‌تان، برای مسافران و همسفرانتان و برای آن‌هایی که هر کدام، گوشه‌ای از زندگی‌شان را با نام شما به یاد می‌آورند.
و دلم برای راهنمای عزیزم، آقا هادی جلالی، می‌سوزد…
آقا هادی عزیزم…
می‌دانم این روزها دلتان چه حالی دارد. می‌دانم بعضی غم‌ها را نمی‌شود با کسی تقسیم کرد، بعضی بغض‌ها را نمی‌شود به زبان آورد و بعضی اشک‌ها فقط در خلوت آدم جاری می‌شوند؛ جایی که دیگر لازم نیست کسی را به آرامش دعوت کنید، دیگر لازم نیست لبخند بزنید و دیگر لازم نیست قوی باشید.
می‌دانم شما هم داغدارید.

می‌دانم آن لبخندی که برای حال خوش سفر اولی‌ها بر لب می‌آورید، همیشه به معنای آرام بودن دلتان نیست. گاهی انسان درون خودش دریایی از اندوه دارد، اما برای اینکه دیگری در آن دریا غرق نشود، آرامش را به او هدیه می‌دهد.
شما هم دلتان گرفته است، شما هم بغض دارید، شما هم گاهی در خلوت خودتان اشک می‌ریزید؛ اما وقتی سفر اولی به شما نگاه می‌کند، سعی می‌کنید همان راهنمای همیشگی باشید؛ همان کسی که باید به او امید بدهد، به او آموزش بدهد و کمک کند قدم‌هایش را ادامه دهد.
و اینجا دلم می‌خواهد از شما یاد کنم؛ نه فقط به‌عنوان راهنمای من، بلکه به‌عنوان انسانی که خودش در سوگ نشسته است، اما هنوز دلش برای حال خوش دیگری می‌تپد.
آقا هادی، یک خاطره از شما این روزها مدام در ذهنم تکرار می‌شود.
یادم نمی‌رود وقتی از مهندس حرف می‌زدید و می‌گفتید هر وقت پیش آقای مهندس می‌رفتید، به شما و راهنمایان می‌گفت: «هادی خوبی، خداقوت!»
و شما می‌گفتید همین دو کلمه کافی بود تا تمام خستگی یک سال از تنتان بیرون برود.
خدایا…
چه رازی در این دو کلمه بود؟
«هادی خوبی، خداقوت!»
شاید برای خیلی‌ها فقط یک احوال‌پرسی ساده بود، اما برای شما و امثال شما راهنمایان بزرگوار که خدمت می‌کردید، که وقت می‌گذاشتید، که با عشق پای کار بودید، این دو کلمه معنایی فراتر از واژه‌ها داشت.
یعنی دیده شدید، یعنی زحماتتان بی‌ثمر نمانده، یعنی کسی که برایش احترام قائلی، تلاش شما را می‌بیند و به شما می‌گوید ادامه بده.
و حالا آقا هادی مانده است با خاطره همان دو کلمه.
مانده است با صدایی که در ذهنش تکرار می‌شود؛ با لحظه‌هایی که شاید بارها و بارها در دلش مرور کند؛ با جای خالی کسی که خستگی یک سال خدمتش را با دو کلمه از تنش بیرون می‌کرد.
آقا هادی جان، نمی‌دانم این روزها وقتی خسته می‌شوید، وقتی دلتان می‌گیرد، وقتی پس از یک روز خدمت به خانه برمی‌گردید، با آن جای خالی چه می‌کنید.
نمی‌دانم وقتی در خلوت خودتان به یاد آن صدا می‌افتید، چطور با دلتنگی‌تان کنار می‌آیید.
فقط می‌دانم که گاهی نبودن یک انسان، از نبودن خودش فراتر می‌رود؛ صدای او هم در خاطرات آدم زنده می‌ماند، کلماتش هم، نگاهش هم و حتی همان «خداقوت» ساده‌اش هم.
و شاید از همه سخت‌تر، این باشد که آدم بداند دیگر آن لحظه تکرار نمی‌شود.
کاش می‌شد در این روزهای سخت، مهندس یک بار دیگر به شما می‌گفت: «هادی خوبی، خداقوت!»
کاش می‌شد یک بار دیگر آن دو کلمه را از زبانش بشنوید و خستگی این روزهای غم‌بار را برای لحظه‌ای فراموش کنید.
اما افسوس که ما نمی‌توانیم زمان را به عقب برگردانیم.
ما فقط می‌توانیم خاطراتمان را با خودمان حمل کنیم و تلاش کنیم آنچه را از آن انسان آموخته‌ایم، در زندگی ادامه دهیم.
و من به این فکر می‌کنم که شاید امروز، یکی از سخت‌ترین خدمت‌های شما این باشد که با وجود اندوهی که در دلتان دارید، همچنان کنار مسافرانتان بمانید؛ نه برای اینکه غمتان را پنهان کنید، نه برای اینکه حق گریه کردن را از خودتان بگیرید، بلکه برای اینکه همان عشق و محبتی را که آموخته‌اید، در این روزهای سخت هم زنده نگه دارید.
آقا هادی عزیزم، شما هم حق دارید دلتنگ باشید. حق دارید گریه کنید. حق دارید گاهی در سکوت به خاطرات مهندس پناه ببرید.
قرار نیست راهنما بودن، انسان بودن را از ما بگیرد.
گاهی همین اشک‌ها نشان می‌دهند که یک رابطه چقدر عمیق بوده و یک انسان چقدر در زندگی انسان دیگری اثر گذاشته است.
و شاید ما مسافران، امروز بیش از هر زمان دیگری باید قدر شما و تمام راهنمایانی را بدانیم که با وجود خستگی‌ها و رنج‌های خودشان، برای بهتر شدن حال دیگران قدم برمی‌دارند.
اما مهندس جان…
این روزها هر بار که به غم شما و راهنمایم فکر می‌کنم، شعر دیگری در ذهنم طنین‌انداز می‌شود؛ شعری که انگار از عمق یک سینه داغدار برخاسته است:
«ای کوه! تو فریاد من امروز شنیدی، دردی‌ست در این سینه که همزاد جهان است…»
آری، این درد را نمی‌شود به یک نفر نسبت داد.
این درد در سینه خانواده‌ای است که عزیزی را از دست داده؛ در دل راهنمایی است که دیگر صدای آشنایی را نخواهد شنید؛ در قلب مسافری است که روزی گل رهایی را از دست مهندس گرفت؛ در نگاه همسفری است که سال‌ها برای بازگشت عزیزش دعا کرده و امروز برای مردی اشک می‌ریزد که راهی برای بازگشت به زندگی پیش پای خانواده‌ها گذاشت.
این درد، داستان‌های بسیاری دارد.
هر کس از زاویه‌ای به شما می‌اندیشد و هر کس خاطره‌ای دارد که شاید هیچ‌کس جز خودش عمق آن را نداند.
و من امروز فکر می‌کنم کنگره ۶۰ فقط با یک غم بزرگ روبه‌رو نیست؛ هر کدام از ما با بخشی از زندگی خودمان روبه‌رو شده‌ایم که نام جناب مهندس در آن نوشته شده است.

برای همین است که این غم، این‌قدر گسترده است؛ چون هر کس در دلش داستانی از شما دارد.
مهندس جان، اگر امروز بخواهم فقط یک چیز به شما بگویم، می‌گویم:
ممنون که بودید.
ممنون که از دل تجربه‌های زندگی‌تان راهی ساختید تا انسان‌های دیگری بتوانند راه خودشان را پیدا کنند.
ممنون که به ما یاد دادید رهایی یک اتفاق ناگهانی نیست؛ مسیری است که باید با صبر، آموزش و حرکت پیموده شود.
ممنون که به ما آموختید انسان را نباید با گذشته‌اش تعریف کرد؛ باید به فرصت رشد و تغییر او هم ایمان داشت.
ممنون که عشق و محبت را از حرف به عمل نزدیک کردید و خدمت را به بخشی از زندگی انسان‌هایی تبدیل کردید که شاید روزی حتی به آینده خودشان هم امید نداشتند.
و ممنون که امروز، با وجود این اندوه بزرگ، ما را به یاد مسئولیتی می‌اندازید که در برابر زندگی خودمان و دیگران داریم.
من نمی‌دانم پس از این، هر بار که وارد کنگره می‌شوم چه حسی خواهم داشت. نمی‌دانم دیدن لباس‌های سفید، شنیدن صدای آموزش‌ها و مرور خاطرات گذشته چقدر بغضم را تازه خواهد کرد.
شاید مدت‌ها طول بکشد تا بتوانیم از این دلتنگی حرف بزنیم و اشکمان جاری نشود.
شاید هم بعضی نام‌ها تا همیشه با بغض همراه بمانند.
اما می‌خواهم باور کنم که می‌شود در کنار دلتنگی، ادامه داد؛ می‌شود کسی را عمیقاً دوست داشت و در عین حال راهی را که برایمان روشن کرده، فراموش نکرد.
مهندس جان، من نمی‌خواهم با جمله‌های زیبا، رفتنتان را آسان جلوه بدهم.
رفتنتان و سفر جدید شما برای ما سخت است؛ بسیار سخت.
نمی‌خواهم بگویم دیگر غمی نداریم، چون داریم. نمی‌خواهم بگویم جای خالی‌تان به‌سادگی پر می‌شود، چون بعضی جای خالی‌ها پرشدنی نیستند.
فقط می‌خواهم بگویم که در میان این همه اندوه، هنوز چیزهایی داریم که از شما آموخته‌ایم؛ هنوز می‌توانیم با محبت رفتار کنیم، خدمت کنیم، به یکدیگر فرصت بدهیم و کمک کنیم انسانی دیگر مسیر زندگی‌اش را پیدا کند.
و شاید این، صادقانه‌ترین راهی باشد که برای پاسداشت یاد شما پیش روی ماست.
امروز لباس سفیدمان سیاه شده است، مهندس جان…
امروز صدای خنده‌هایمان با بغض آمیخته است. امروز در هر گوشه کنگره، شاید کسی در سکوت خاطره‌ای را مرور کند که هیچ‌کس از آن خبر ندارد.
اما در میان این همه سیاهی، دلم می‌خواهد چراغی روشن بماند؛ همان چراغی که سال‌ها پیش، در مسیر زندگی من و بسیاری از انسان‌های دیگر روشن شد.
چراغ امید.
چراغ آگاهی.
چراغ عشق، محبت و خدمت.
و من می‌خواهم در برابر آن چراغ، با تمام وجودم بایستم و بگویم:
مهندس عزیزم، من هنوز راه را به یاد دارم.
هنوز آن روزی را که گل رهایی را از دست شما گرفتم، فراموش نکرده‌ام.
هنوز صدای راهنمایم را به یاد دارم که از «هادی، خداقوت» گفتن شما حرف می‌زد و از اینکه چگونه همان دو کلمه، خستگی یک سال را از تنش بیرون می‌برد.
هنوز می‌دانم که پشت هر رهایی، داستانی از صبر و تلاش وجود دارد و پشت هر آموزش، انسانی ایستاده که برای پیدا کردن راه، رنجی را پشت سر گذاشته است.
و حالا، در این روزهای سخت، می‌خواهم قدر این دانسته‌ها را بیشتر بدانم.
مهندس عزیز، نمی‌دانم چرا این بار بازنگشتید؛ نمی‌دانم چگونه باید با معنای «هرگز» کنار بیایم؛ فقط می‌دانم که دلم برایتان تنگ است، خیلی بیشتر از آنچه بتوانم در این نوشته بگویم.
اگر روزی دوباره در خاطراتم به آن لحظه برگردم، همان لحظه‌ای که دستتان را لمس کردم و گل رهایی را گرفتم، این بار بیشتر قدرش را خواهم دانست.
آن روز شاید نمی‌دانستم که یک خاطره می‌تواند روزی این‌همه عزیز شود.
اما امروز می‌دانم.
امروز می‌دانم که بعضی لحظه‌ها، وقتی می‌گذرند، به بخشی از تمام عمر آدم تبدیل می‌شوند.
و شما، مهندس عزیز، برای من و بسیاری از ما، بخشی از داستانی هستید که با رنج آغاز شد، با آموزش ادامه پیدا کرد و با امید به زندگی گره خورد.
روحتان شاد، مرد بزرگ.
یادتان گرامی، بنیان متفکر کنگره ۶۰.
و آقا هادی عزیز، راهنمای بزرگوارم؛ اگر روزی دلتان برای شنیدن آن دو کلمه تنگ شد، اگر خستگی به سراغتان آمد و جای خالی آن صدا را احساس کردید، بدانید که ما مسافران نیز در این دلتنگی با شما شریکیم.
شاید هیچ‌کداممان نتوانیم جای آن صدا را پر کنیم، اما می‌توانیم قدر زحماتتان را بدانیم، کنار هم بمانیم و در روزهای سخت، حرمت عشق و محبتی را که آموخته‌ایم، حفظ کنیم.
امروز شما هم به آرامش و مهربانی نیاز دارید؛ همان‌قدر که سال‌ها برای آرامش دیگران تلاش کرده‌اید.
خداحافظ، مهندس جان…
نمی‌دانم این خداحافظی را چند بار دیگر در دلم تکرار خواهم کرد.
فقط می‌دانم که هر بار، چیزی در سینه‌ام خواهد شکست و چیزی در خاطراتم زنده خواهد شد.

و شاید سال‌ها بعد، وقتی مسافری گل رهایی‌اش را از دستان پرمهر جانشین بنیان کنگره ۶۰، استاد امین عزیز، دریافت می‌کند و با چشمانی پر از امید به آینده نگاه می‌کند، من به یاد شما بیفتم؛ به یاد دستی که روزی لمس کردم، به یاد مردی که راهی را بنا کرد و به یاد تمام انسان‌هایی که زندگی‌شان با آن راه پیوند خورد.
آن روز شاید باز هم دلم بگیرد.
اما در کنار آن دلتنگی، از صمیم قلب خواهم گفت:
مهندس جان، ممنون که بودید…
ممنون که راه را نشانمان دادید.
ممنون که فرصت دوباره‌ای برای زندگی پیش روی ما گذاشتید.
و ببخشید اگر امروز، در این اندوه بزرگ، تنها چیزی که از دستم برمی‌آید، نوشتن همین چند خط و جاری شدن اشک‌هایم است.
لباس سفیدمان سیاه شد، مهندس جان… اما داغ شما را با خودمان به ادامه راه می‌بریم؛ و تلاش می‌کنیم آنچه از شما آموخته‌ایم، در زندگی‌مان زنده بماند و در ادامه این مسیر فرمانبردار فرامین شما و همچنین جانشین بنیان و یادگار شما باشیم و در حد و اندازه و توان خویش به احیای انسانیت بها دهیم و امانتدار خوبی از میراث شما در این برهه از حیات باشیم.
با دلی شکسته و چشمانی اشکبار
مسافر ناصر لژیون ۲۱ نمایندگی میرداماد

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...