جلسه هفتم از دور چهاردهم کارگاههای آموزشی خصوصی مسافران نمایندگی معدن فیروزه با استادی راهنمای محترم مسافر رضا و نگهبانی مسافر ابوالفضل و دبیری مسافر مجید با دستور جلسه بزرگداشت جناب مهندس، کتابها و مقالات ایشان سهشنبه تاریخ 1405/7/28 ساعت ۱۶ آغاز به کار نمود
خلاصه سخنان استاد
سلام دوستان رضا هستم یک مسافر
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز آن سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را خبری شد خبری باز نیامد
خدا را شاکر و سپاسگزارم که بار دیگری توفیق شد تا در این مکان مقدس در کنار یکدیگر بازهم با همدیگر مشق همدلی و همراهی کنیم. تا مشق محبت کنیم و مشق عشق و قرار و مودت کنیم. بازهم برای بار دیگر درگذشت عالم فقید جناب مهندس را به تمامی اهالی کنگره ۶۰ و به خانواده معزز ایشان و تکتک شما عزیزان تسلیت عرض میکنم و امیدوارم که از پویندگان واقعی راه این دانشمند عزیز باشیم و در عمل رهرو راه و منش و افکار ایشان باشیم و به خودمان و جامعه یادآوری کنیم که چیزی ورای علم و دانایی وجود ندارد.

دستور جلسه بزرگداشت جناب مهندس و دستاوردهای ایشان است. دیدگاه شخصی بنده این است که بزرگداشت برای کسی مانند من نوعی خوب است که بهواسطه آن بزرگداشت به من پروبال داده شود و نواقص و کم و کاستیهای من را بپوشاند. فرد بزرگی مانند جناب مهندس نیاز به بزرگداشت ندارد چراکه ایشان بزرگ است و نیازی به تکریم ندارد ولی این رسمی است که ما گذاشتهایم، بنده که امروز در مراسم بزرگداشت جناب مهندس حضور پیدا کردم بسیار در مقابل مقام جناب مهندس احساس کم بودن میکردم و در کنار این مساله به خودم نیز میبالیدم که بهعنوان عضو کوچکی از کنگره ۶۰ در این مراسم شرکت کردم و به جرات میتوانم بگویم از زیباترین و بهترین مجالسی بود که شرکت کرده بودم و این مساله نیز برای همه ما سراسر پر از درس بود و حتی برای افرادی که بهعنوان متولی آن مکان بودند نیز پر از درس بود و بااینکه با شخص جناب مهندس آشنا نبودند برایشان بسیار جالب بود که این نظم و آراستگی را هم در شرکت کنندگان مراسم و هم در کیفیت برگزاری مراسم میبینند. این مساله برای ایشان بسیار مشهود بود که این شرکت کنندگان در این مراسم افراد دانایی هستند و یا این که حداقل در مسیر آگاهی و دانایی قدم برداشتهاند و این مساله جز برکات کنگره است. شاید از یک فرد کتابخوان بخواهید که پارهای از عین متن کتابهایی که خوانده است را برایتان بهصورت شفاهی بیان کند و آن شخص حضور ذهن نداشته باشد اما مسلم این است که اثرات کتاب خواندن را در رفتار و گفتار و عمل این فرد بهوضوح مشاهده خواهید کرد و مشخص میشود که این فرد یک شخص فرهیخته است. اگر از ما اعضای کنگره نیز کسی درباره متن وادیها سؤال کند شاید در آن لحظه حضور ذهن نداشته باشیم اما اثر آنهادر گفتار ما مشخص خواهد بود اگر بهدرستی آموزشدیده باشیم و بارها این مساله پیشآمده است که افراد بیرون از کنگره جذب نحوه صحبت کردن اعضای کنگره شدهاند. در مورد جناب مهندس باید بگویم کسی که ندانی را شناخت و به بدانی تبدیل کرد و به من مسافر نیز آموخت و تغییر کردن را به من آموخت که چگونه تغییر کنم. شاید ما از مدتها پیش به دنبال تغییر کردن بودیم اما سؤال اینجاست که کجا به من آموخت که چگونه باید تغییر کنم؟ برای من همه صاحبان علم و معلمها عزیز هستند اما آیا کسی بهجز جناب مهندس و جایی بهجز کنگره ۶۰ توانست در من تغییر ایجاد کند؟ تغییر کردن شاید سختترین کار دنیاست مخصوصاً اگر این تغییر، تغییر و حرکت از قعر ظلمات و بدیها به سمت خوبیها باشد. رمز و راز چنین تغییری را چه کسی به ما آموخت؟ بیرون زتو نیست هرچه خواهی! مگر قواعد وجود و درون ما از مثلث دانایی و در نقطه مقابل آن مثلث جهالت خارج است؟ من تا پیش از ورود به کنگره نمیدانستم که چرا سرگشته و مستأصل هستم و در کنگره بود که متوجه شدم چرا اینگونه است. جالب اینجا بود که ادعای دانایی هم داشتیم. مثلث جهالت، ترس، منیت و ناامیدی در تکتک افکار و اعمال من سایه انداخته بود و من نمیدانستم که کار وزندگی من در چه جاهایی گره خورده است. یا من با ترس تفکر را در خودم سوزانده بودم. یا با منیت حصاری به دور خود کشیده بودم و جلوی آموزش گرفتن خود را گرفته بودم و یا با ناامیدی راه را برای خودم بسته بودم و راکد شده بودم. آیا تمام این موارد ریشهای جز نادانی و ناآگاهی دارد؟ کنگره این ندانی ها را برای من روشن کرد و راه تفکر و آموزش گرفتن و بالا بردن دانایی را به من آموخت تا جایگاه خودم را پیداکنم. درمان مواد که دنیا در کنترل کردن آن درمانده بود و ابداع روش دی اس تی چیزی بود که جناب مهندس آن را ابداع کرد و در تقدیر جناب مهندس بود که این کار بزرگ را رقم بزند. به این دلیل است که عنوان میکنم که من پیامبر زمان خودم را درک کردم اغراق نمیکنم و شکی در آن ندارم. کسی که وادی تفکر را مینویسد قطعاً به معنای واقعی کلمه یک فرد متفکر است. کسی که از راه محبت وارد قلبها میشود بسیار شایستهتر است که چنین شخصی وادی تفکر را برای من بنویسد. تفکر کردن برای ما پیش از ورود به کنگره شکل دیگری داشت و شاید باور داشتیم که در تفکر کردن بینظیریم اما اینجا دریافتیم که تفکر کردن واقعی چیز دیگریست. بگذاریم کسی که جان و مال وزندگی خود و خانواده خود را وقف خدمت کردن به انسانهای دردمند کرده است وادی تفکر تا وادی عشق و محبت را بنویسد نه مثل منی که درگیر حسابگریهای بهظاهر عاقلانه خودم هستم. کسی باید این وادیها را بنویسد که برای او عشق باعقل منافاتی نداشته باشد. کسی که هم درد من را میداند و هم درمان آن را. چند شب پیش که ویدیوی کوتاهی از جناب مهندس را نگاه میکردم که یکی از خدمتگزاران کنگره در جواب توصیههای جناب مهندس فقط چندین بار میگفتند چشم! برای دقایقی آرام میگریستم و دلم لک زده بود برای این که صدای جناب مهندس را بشنوم و در جواب چندین بار بگویم چشم. چراکه راه نجات خودم را از همین چشم گفتنها یافتم. دلم بهشدت برای چشم گفتن به این عزیز تنگ شد. من بیرون از کنگره به چه چیزی چشم میگفتم؟ و چه نتیجهای برای من داشت؟ جناب مهندس میخواهم بگویم بذری که شما در من مسافر درمانده کاشتی من را احیا کرد و این بذر هم عواید مادی به دنبال دارد و هم عواید معنوی آن روشن است. خیلیها به دنبال چنین راهی بودند اما کلید آن را پیدا نکردند. همانطور که در وادیها داریم که قفل سازان تا دلتان بخواهد و کلیدسازان اندک! مهندس عزیز کلیدی ساختی که در باغ بهشت را برای من باز کرد. بنده در لژیون خود بارها این مثال را زدم که شکل و شمایل سالن ما شبیه یک اتوبوس است و در ابتدای سالن ما تابلوی وادی اول را داریم و در انتها وادی چهاردهم و عشق و محبت را میبینیم. و اگر وادیها را بهدرستی طی کنیم تغییر، تبدیل و ترخیص را تجربه میکنیم و وارد بهشت میشویم. در بیرون از کنگره هزار مکتب و راه نتوانست من را تغییر دهد اما آیا اینجا چه اتفاقی میافتد؟ سخن عقلانی در مقابل دلهای سخن پذیر به همراه علم واقعی و کارآمد و در نهایت قطعاً محبت ابزار لازم برای تغییر من است. ایمان عقل و عشق تجلی صفات خداوند در من انسان است. من هم به این باور رسیدم میتوانم عقل خود را خدای خودم قرار دهم. اگر من خدا را هم قبول نداشته باشم بازهم باید عقل را ملاک تفکر و معیار خودم قرار دهم. من همیشه باید این مساله را ملاک قرار دهم که مسلح به عقل و عشق و ایمان باشم و هر سه را همراه خودم داشتهباشم. نتیجه این مساله رسیدن به تعادل است. بنده شک ندارم که نهایت پایان همه جنگها صلح است. مسألهای به من القا شد که میخواهم آن را اینگونه بیان کنم که روزی خواهد رسید که شقیترین اشقیا روزی از پرپر شدن یک گل اشک بریزند چراکه آخر تمام جنگها صلح است. آن کسی که در قعر ضد ارزش ها به سر میبرد نمیداند که درگیر بازی عشق است و اگر بخواهد عشق را پس بزند عشق او را رها نخواهد کرد و روزی نجات خواهد داد. اما من از خودم الان این سؤال را میکنم که من را چه به درک این مفاهیم؟! من که در قعر ظلمات بودم چگونه نجات یافتم و به دست چه کسی این اتفاق افتاد. چه کسی این نقشه راه را بر اساس عقل و عشق برای من درمانده پیش بینی کرده بهگونهای که اجرائی باشد و حساب همه مسیر پیشاپیش شده باشد؟ هزاران درود بر روان پاک تو مهندس عزیز که خودم از بازگویی این مطالب روحم لطیف شد و سبک شدم. در انتها شعری از مولانا را تقدیم روان پاک جناب مهندس میکنم: شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه من رهی سوی تو چشم گریانم ز گریه کند بود یافت نور از نرگس جادوی تو بس که گفتم کو وصال و کو نجات برد این کو کو من را در کوی تو جستجویی در دلم انداختی تا روم زین جستوجو در جوی تو خاک راهایی و هویی کی بدی گر نبودی جذبهای و هوی تو خلق و خوی همه ما را بهشتی کردی مهندس عزیز. عشق قامتها را راست، صداها را رسا و اندیشه را پاک میگرداند. بله عشق و ما این عشق را در کنگره آموختیم. روحت شاد باشد جناب مهندس عزیز و ما مدیون ایثار و تلاشهای بیوقفه شما هستیم. خدا میداند که روزهایی را پشت سر گذاشتی و چه خون دلها خوردی تا من در اعماق ظلمات مدفون شده را به رهایی و توانایی برسانی. ممنونم که سکوت کردید و به صحبتهای من گوش دادید
پخش غذای نذری به مناسبت بزرگداشت جناب مهندس
.jpg)

.jpg)
عکاس: مسافر مهدی
تایپ: دبیر سایت مسافر ابوالفضل
ویراستاری، نگارش متن و ارسال خبر: نگهبان سایت راهنمای محترم مسافر حسین
مرزبان کشیک: مسافر اسماعیل
لژیون خدمتگزار: لژیون سوم راهنمای محترم مسافر رضا
- تعداد بازدید از این مطلب :
189