جلسه سوم از دوره هفدهم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی دکتر علیرضا به استادی راهنما همسفر مژگان، نگهبانی همسفر هاجر و دبیری همسفر زهره با دستور جلسه «بزرگداشت آقای مهندس و دستاوردهای علمی ایشان "کتابها"» روز دوشنبه ۲۷ مهرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
در ابتدا از خالقم سپاسگزارم و همچنین از ایجنت شعبه خانم نسرین تشکر میکنم که با تدبیر، صبوری و آرامشی که به قسمت همسفران دادند، توانستیم سختیهای این روزها را تحمل کنیم. دستور جلسه در مورد بزرگداشت آقای مهندس، دستاوردها و مقالههای ایشان است. زمانیکه صحبت از بزرگداشت میشود، منظور انسانی بزرگ است که کاری انجام داده و اثر بزرگی از خود بهجای گذاشته باشد. آقای مهندس اثر بزرگی از خودشان بهجای گذاشتند. مردی که تمام نمیشود حتی با رفتنش؛ شاید رفته ولی این رفتن باعث شده است که وسعت پیدا کند.
فراموش نمیکنیم که ما آدمها زمانی پیش خودمان میگفتیم: ما محکوم به فنا هستیم؛ ما زندگی نکردیم و زندگی هم نخواهیم کرد، نه من و نه بچههایم. چه شد که از دل این زندگی نکردنها، زندگی به ما عطا شد؟! چه شد که ما آمدیم زندگی را تجربه کنیم؟! به واسطه اعتیاد به واسطه آن دلهای خشکیده. من، مژگان، آدمی بودم که اگر یک دشت پر از سبزه به من میدادند آنقدر ناامیدی داشتم که آن را تبدیل به کویر میکردم، کویری که تکهتکه بود و هر جایش را میکندی به آب نمیرسیدی. اینجا متوجه شدم انسانها میتوانند آموختن را بهصورت اکتسابی کسب و زندگی کنند.
تا تاریخ هست، آقای مهندس هم هست. مگر میشود کشفیات آقای مهندس و احیای زندگی با آقای مهندس را در حافظه تاریخ ثبت نکرد؟ زندگیهایی که به کما رفته بود. اعتیاد، بچههای ما و خود ما به کما رفته بودیم. چه کسی ما را از این حالت بیرون آورد؟! چه کسی به ما گفت زندگی کنیم؟! آنجایی که فکر کردیم دیگر داریم از کنگره خارج میشویم، رفتیم و سری به سیدیهای آقای مهندس زدیم. گفتیم: این مال من است، این حرف من است، این مشکل من است.
زمانیکه وارد کنگره شدم را فراموش نمیکنم که راهنمایم به من گفت: باید عشق داشته باشی. گفتم: عشق چیست؟ من کلی مشکلات دارم. در سیدی عالم غیب، آقای مهندس خیلی زیبا از عشق گفتند؛ اینکه عشق محبت است. عشق نوری است که به همدیگر میدهیم. عشق آن نگران نباشی است که با تمام قلبمان به همدیگر میگوییم. عشق حالی است که وقتی کسی را نمیشناسیم و رها میشود ما آرامآرام گریه میکنیم. اینجا یاد گرفتیم عشق داشته باشیم.
در کتاب ۱۴ مقاله از جهانبینی گفتند؛ گفتند: جهانبینی را باید یاد بگیریم. نمیدانستم جهانبینی چیست. یک نفر به ایشان گفت که جهانبینی برای چیست؟ ما آمدهایم اینجا که درمان شویم. ایشان فرمودند: کمکم که میخواهی درمان شوی، واژهها و صفات جای خودشان را در زندگی تو باز میکنند. تو فقط نیامدهای درمان شوی، تو آمدهای یاد بگیری چگونه در کنار بقیه انسانها زندگی کنی. کنگره۶۰ تمام نمیشود. کنگره۶۰ ادامه دارد؛ چراکه ما اینجا در حال آموختن هستیم.
آدمها در سمت چپ سینه یک قلب دارند؛ اما قلب آقای مهندس اقیانوس محبت بود و کلام آقای مهندس جادوی کلام بود. دقت کرده بودید؟ زمانیکه میخواستیم کنار آقای مهندس صحبت کنیم، تپش قلب میگرفتیم و نمیتوانستیم صحبت کنیم. کنار آدمهای بزرگ صحبت کردن به این شکل است. آقای مهندس یک سبک هستند؛ یک مرد قانون و چقدر در کنار این آدمها بودن لذتبخش است.
بچهای از پدرش پرسید: پدر، در کنار یک مرد بزرگ بودن باید چه ویژگیهایی داشت؟! پدر گفت: باید تواضع و فروتنی داشته باشد به انسانها خدمت کند و یک اثر انگشت ماندگار از خودش بهجای بگذارد. پسر گفت: من هم میخواهم مرد بزرگی شوم. پدر گفت: مرد بزرگ شدن شاید کار هر کسی نباشد؛ اما میتوانی در کنار مرد بزرگ باشی. ما شاید نتوانیم مانند آقای مهندس باشیم، ولی در کنارش بودیم. امضای آقای مهندس را شاید همگی ما داشته باشیم؛ شاید با کلامش زیرورو شدیم و زندگی کردیم.
کتاب ۶۰ درجه زیر صفر؛ کتابی است که وقتی باز میکنی، بوی نم زیبای رهایی را میدهد. خوش به حال آن دستی که کتاب ۶۰ درجه زیر صفر را لمس میکند. خوش به حال آن چشمی که میبیند و عمل میکند. خوش به حال انسانهایی که این کتاب را درک میکنند و سینهبهسینه به انسانهای مختلف هدیه میکنند. کتاب ۶۰ درجه زیر صفر معنای زیاد دارد، آخر چگونه میشود؟! زمانیکه برای اولین بار کتاب ۶۰ درجه زیر صفر را خواندم، شاید فقط از قسمت داستانی این کتاب خیلی لذت بردم؛ اما هنگامی که ادامه دادم هرقدر میخواندم برایم لذتبخشتر بود و مرهمی شد بر روی آن زخمهایی که داشتم و دلم آرام گرفت.
زمانیکه اسم آقای مهندس میآید، نام ایشان در کوچهباغ رهایی انسانهایی که احیا شدند، میپیچد. وقتی از کوچهباغی رد میشویم، بوی عطر گل محمدی میآید و هنگامی که اسم رهایی میآید، برای ما نیز همینطور است. یادمان نرفته، مادری که فرزندش رها شده و در صحت و سلامتی، بچهاش را بغل میکند؛ مسافری که لبخند زیبایی در لحظه رهایی میزند.
آقای مهندس برای ما یک سبک و یک ویژگی هستند. میخواهیم تقویم را برداریم و بنویسیم که آقای مهندس، با نفس مسیحاییتان زندگیها را احیا کردید؛ فارغ از اینکه انسانها در شمال باشند یا جنوب، ترک یا لر، کرد یا عرب، سیاه باشند یا سفید. مهم این بود که بدون، اینکه بدانید چه انسانهایی سر راهتان قرار میگیرند شما درس انسانیت را دادید. شما مهندس انسانیت بودید؛ مهندس صفات خوب و انسانیت. برای اعضای کنگره۶۰ این یک راه و یک عبادت شد. هرگاه انسانها کنار اعضای کنگره مینشینند، حالشان خوب میشود و انرژی خوب میگیرند.
و در پایان، آقای مهندس کسی بود که پرچم لوای حق را طنینانداز کرد. در روح انسانهای مرده، پرچم سرخرنگی که با نفس مسیحاییشان، انسانهای مرده را زنده کردند و زندگی را به جسم تکتک اعضای کنگره دادند. آقای مهندس هر کجا که هستید، روحتان قرین رحمت الهی باشد. تمام اعضای کنگره۶۰ از یادگار و میراث والای شما، گوشبهفرمان دکتر امین هستیم و با ایشان همسو و همقدم هستیم؛ به رنگ شالهایی که به ما دادید تا در جهت تولید انسانیت قدم برداریم. سعی میکنیم با عشق در این مسیر قدم برداریم. ما همه پاسدار و سرباز مسیر الهی شما هستیم. آقای مهندس، هر کجا که هستید، آرامش الهی سهم تمامی شما عزیزان باشد.

طبخ غذا،آماده سازی و توزیع آن توسط همسفران







مرزبان کشیک: همسفر شکوه
تایپیست: همسفر فرناز رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون دوازدهم)
عکاس: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر امیره (لژیون هفتم)
ارسال: مرزبان خبری همسفر سمیرا
همسفران نمایندگی دکتر علیرضا
- تعداد بازدید از این مطلب :
1000