جلسه دوم دوره سی و دوم کارگاههای آموزشی خصوصی مسافران کنگره ۶۰ نمایندگی شعبه اروند آبادان با استادی مسافر سهراب ، نگهبانی مسافر احمد، و دبیری مسافر عظیم با دستور جلسه « بزرگداشت آقای مهندس و دستاوردهای علمی ایشان (کتابها )» یکشنبه ۲۶ مهرماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کارکرد.

سخنان استاد:
«سلام دوستان، سهراب هستم، یک مسافر.
از اتفاقات هفتهٔ قبل خبر دارید. راهنمایان دربارهٔ هفتهای که گذشت و هفتهای که پیش رو داریم، صحبت کردهاند و یک چیز مشخص است. خلاصهوار بگویم؛ داشتم به این موضوع فکر میکردم و خدا را شکر میکردم که آقای مهندس هستند و خیالم راحت است. به این فکر میکردم که اگر یک زمانی ایشان نبودند، چه اتفاقی میافتاد. این ترس در وجودم بود و مدام صحنهسازی میکردم که اگر نبودند، چه اتفاقی میافتاد، سؤالهایم را از چه کسی میپرسیدم و به چه کسی دلگرم میشدم.
اگر مشکلی پیش میآمد، پیش چه کسی میرفتیم که قدرت حل آن را داشته باشد؟ خدا را شکر میکنم که آقای مهندس این مسیر را از سالها قبل برای من مشخص کردهاند. میدانم که در سفر دوم هستم، دقیقاً کجای مسیر قرار دارم و در ۱۰ یا ۲۰ سال آینده چه چیزی پیش رو دارم.
دستور جلسهٔ امروز، بزرگداشت آقای مهندس و دستاوردهای ایشان است. در این چند روز، سایتها، صحبتها و اتفاقاتی را که در لایوها بود دنبال میکردم. چیزی که خیلی عیان بود، این بود که قرار نیست بنشینیم و عزاداری کنیم.
قرار نیست روبان مشکی ببندیم و لباس مشکی بپوشیم، چون از مسیر دور میشویم. هر وقت خیلی عزادار بودهام، یادم رفته که برای چه به کنگره میروم. متوجه شدم که هدف، طی کردن مسیر در هر مرحلهای است. اگر در حال سفر هستم، باید ببینم چه سفری را دارم انجام میدهم. سفر من فقط از مصرف مواد تا قطع آن نیست؛ در سفر دوم، تازه مجموعهٔ سفرها شروع میشود. ممکن است در این برهه، سفرم از ترس به شجاعت باشد، از بیپولی به پولداری یا از حقارت به سرافرازی.

همهٔ اینها را میدانم. صبح که بیدار میشوم، میبینم فلان مشکل را دارم و باید تا شب، فردا یا سال دیگر آن را حل کنم. این هم برای من یک سفر به حساب میآید. آقای مهندس هم قطعاً و صددرصد تمام تلاششان را کردهاند تا من بتوانم این سفرها را انجام بدهم؛ اینکه الان در حال سفر هستم، بهخاطر فرمولی است که آقای مهندس در اختیارم گذاشتهاند.
اما یک چیز خیلی جالب است؛ من همیشه مدعی بودم که بیدینترین آدم اطرافم خودم هستم، چون دین را نقض میکردم. بدون هیچ راهکاری میخواستم از دین، بزرگان و ائمه استفاده کنم تا به هدفم برسم. برای مثال، نذر میکردم که اگر صبح بیدار شوم و خمار نباشم... اما بیدار میشدم و خمارتربودم، شروع میکردم همهچیز را نقض کردن. در کنگره قضیه فرق کرد؛ با کلی ناباوری آمدم در کنگره و حال خراب و بیاعتباری که داشتم. هیچ اعتمادی اطرافیانم بهم نداشتند و وارد شدم، اینجا خودم به هیچکس اعتماد نداشتم و مدام در حال تخریب بودم برای خانواده. آمدم اینجا و یک جمله زده بودند روی دیوار و این بود که: *"خداوند برای کسی هست که ایمان دارد، آنها را از تاریکی درمیآورد و به سمت روشنایی میبرد."* آمدم جلوتر و معنی ایمان برایم مشخصتر شد؛ تاریکی را شناختم و فهمیدم در چه تاریکی هستم، روشنایی را شناختم، وجود آن دو در کنار یکدیگر را شناختم و تازه فکر میکردم آدم باایمانی هستم که دارم خوبی میکنم. بعد متوجه شدم آقای مهندس در کتاب نوشته بودند که: *"من آنقدر آب میآورم تو آنقدر بنوش تا سیراب شوی نه زیر آب."* در ادامهاش میگوید: *"اگر میخواهی عظمت من را ببینی باید با سلاح بیایی تا بتوانی ببینی."*
مهندس در سیدیهای اخیرش خیلی قشنگ توضیح داد؛ سلاحی که من نیاز دارم برای دیدن عظمت آن نیرو در زندگیام چیست تا آرامش داشته باشم؟ همان علم و دانشی هست که آقای مهندس برای من قرار داده است. سلاح برای من همان آموزشها است؛ آموزشهایی که در کتابهای آقای مهندس تشخیص داده که باید دنبال بکنم. اگر قبول کردم میخواهم درمان بشوم، باید این کتابها را یاد بگیرم و خواندن صفحه به صفحه برای من کافی نیست، هر صفحهاش ساعتها از زبان خود آقای مهندس سیدی دارد که باید گوش بدهم تا متوجه بشوم: کتاب ۱۴ وادی، کتاب ۶۰ درجه زیر صفر، کتاب ۱۴ مقاله، کتاب ادموند و هلیا، کتاب حال شما چطور است و کتاب کاهش وزن که شاهکار آقای مهندس است.
ممنونم از اینکه به صحبتهایم گوش دادید.»
گروه سایت نمایندگی اروند آبادان
تایپ و ویرایش: همسفر مهدی لژیون یکم
عکاس: مسافر بهنام لژیون پنجم
ارسال مطلب: مسافر رضا لژیون پنجم
- تعداد بازدید از این مطلب :
209