English Version
This Site Is Available In English

خلاصه سی دی من

خلاصه سی دی من

اصولاً زمانی که زندگی انسان دچار مشکل می‌شود و او در رنج و تاریکی قرار می‌گیرد، دست به دعا برمی‌دارد و رو به آسمان می‌کند تا خداوند او را از آن رنج نجات دهد. هنگامی که خداوند او را از رنج نجات می‌دهد، چند مسیر پیش رویش قرار می‌گیرد.
یکی از این مسیرها آن است که انسان به زندگی خود ادامه دهد، از زندگی استفاده کند و از نعمت‌های آن بهره‌مند شود. این مسیر، مسیر بدی نیست؛ به‌شرط آنکه انسان خوبی باشد، زندگی سالمی داشته باشد و به دیگران آسیبی نرساند. همین موضوع نیز بسیار ارزشمند است.
مسیر دیگر این است که انسان پس از خارج شدن از تاریکی، مدتی نفسی تازه کند، استراحتی داشته باشد و دوباره وارد تاریکی دیگری شود. این اتفاق بسیار رخ می‌دهد؛ زیرا انسان هنگامی که از تاریکی بیرون می‌آید، توانایی‌هایی به دست می‌آورد، اما گاهی نمی‌تواند قدرت، انرژی، اعتمادبه‌نفس و توانایی‌هایی را که کسب کرده است، به‌درستی تحمل و مدیریت کند.
اما مسیر دیگری نیز وجود دارد. انسان می‌تواند اتفاق خوبی را که برایش افتاده است و حال خوشی را که در وجودش به وجود آمده، در اختیار دیگران قرار دهد. افرادی که راهنما می‌شوند، راهنمای تازه‌ واردان می‌شوند یا در جایگاه مرزبانی خدمت می‌کنند، در واقع کسانی هستند که می‌توانند تجربه و حال خوش خود را در اختیار دیگران قرار دهند.
پس در واقع، یکی از مسیرها به سمت تاریکی است، مسیر دیگر، زندگی سالم و بهره‌مندی از نعمت‌های زندگی است و مسیر دیگری نیز وجود دارد که در آن، برکت و نعمت بیشتری از طریق خدمت به دیگران نصیب انسان می‌شود. انتخاب با خود ماست. هر انسانی می‌تواند یکی از این مسیرها را انتخاب کند و در آن قدم بگذارد؛ اما درهای رحمت خداوند نیز به همین شکل به روی انسان باز می‌شوند. من خودم بارها از تاریکی خارج شده‌ام و دوباره به تاریکی برگشته‌ام. وقتی به مسیر زندگی‌ام در این سال‌ها و تجربه‌هایی که در کنگره داشته‌ام نگاه می‌کنم، از دوران نوجوانی تا امروز، می‌بینم که بارها این اتفاق برایم رخ داده است. اگر مراحل زندگی خودم را تقسیم‌بندی کنم، متوجه می‌شوم که بارها این تجربه را پشت سر گذاشته‌ام. به نظر می‌رسد این موضوع شبیه یک قانون است؛ اگر انسان مراقب خودش نباشد، دوباره به عالم تاریکی بازمی‌گردد.
البته گاهی نیز شرایط زندگی بعضی از انسان‌ها به‌گونه‌ای رقم می‌خورد که باید تاریکی‌ها را پشت سر هم تجربه کنند و این مراحل را بگذرانند.
اما چیزی که من متوجه شدم، این بود که عاملی که باعث شد دوباره به تاریکی برگردم و زندگی‌ام از رونق و حال خوب خارج شود، منیت، غرور و تکبر بود. تا زمانی که این ویژگی‌ها در انسان درمان نشوند و فرد نتواند آن‌ها را در وجود خودش اصلاح کند، تاریکی همچنان در اطراف او می‌چرخد و احتمال بازگشت به آن وجود دارد. نشانه‌های منیت چیست؟ چگونه می‌توانیم تشخیص دهیم که یک انسان دچار منیت و غرور است؟
ما معمولاً تعریف منیت را می‌دانیم. می‌گوییم منیت یعنی انسان جایگاه خودش را بالاتر از آن چیزی بداند که واقعاً هست. این تعریف درست و قابل‌قبول است، اما سؤال مهم این است که نشانه‌های احساسی و رفتاری منیت چیست؟یکی از نشانه‌های آن این است که وقتی کسی به انسان می‌گوید بالای چشمت ابروست به او برمی‌خورد. اگر کسی برخلاف میلش رفتار کند، عصبانی می‌شود.
یکی دیگر از نشانه‌ها این است که وقتی انسان باید کاری انجام دهد، زحمت بکشد و تلاش کند، احساس فشار می‌کند و به او سخت می‌گذرد.
نشانه دیگر این است که انسان حاضر نیست برای رسیدن به خواسته‌هایش صبر کند. حوصله ندارد زمان بگذارد و مراحل رسیدن به هدف را پشت سر بگذارد.
از نشانه‌های دیگر منیت این است که اگر مسئولیتی به انسان واگذار شود، با دیگران بسیار سخت‌گیرانه برخورد می‌کند، فشار زیادی به آن‌ها وارد می‌کند و آن‌قدر سخت می‌گیرد که زندگی را برای دیگران تلخ می‌کند.
نشانه دیگر این است که انسان مسائل ساده را پیچیده می‌کند. گاهی این موضوع خودش را به شکل وسواس نشان می‌دهد. برای مثال، فرد برای شستن چند ظرف، مقدار بسیار زیادی آب مصرف می‌کند یا در طول روز بارها خانه را نظافت می‌کند. شاید بپرسید این رفتارها چه ارتباطی با منیت دارند؟ ارتباط زیادی میان آن‌ها وجود دارد و این مسائل می‌توانند با یکدیگر مرتبط باشند. برای مثال، وقتی انسان می‌خواهد مقدار کمی غذا درست کند، طوری رفتار می‌کند که انگار می‌خواهد کار بسیار بزرگی انجام دهد. همه را از آشپزخانه بیرون می‌کند، فضای خاصی به وجود می‌آورد و شرایط را به شکلی پیچیده می‌کند که انگار می‌خواهد ماهواره‌ای را به مدار زمین بفرستد! گویی اگر در آن لحظه اتفاقی بیفتد یا چیزی خراب شود، فاجعه بزرگی رخ داده است. این‌ها نیز می‌توانند از نشانه‌های چنین رفتاری باشند. گاهی انسان حتی در مسئله بچه‌دار شدن نیز موضوع را آن‌قدر پیچیده می‌کند که با گذشت زمان، به خواسته‌اش نمی‌رسد. در حالی که بعضی از مسائل را می‌توان ساده‌تر دید و با آرامش بیشتری با آن‌ها روبه ‌رو شد. یکی دیگر از نشانه‌های منیت این است که انسان نمی‌تواند با دیگران تعامل مناسبی داشته باشد.
وقتی وارد جمع می‌شود، به مهمانی می‌رود یا با دیگران معاشرت می‌کند، دائماً در فشار روحی است. مدام به این فکر می‌کند که فلانی چه گفت، چگونه به من نگاه کرد، چرا آن‌طور جوابم را داد و چرا چنین رفتاری داشت. برای مثال، ممکن است با خودش بگوید: به خانه آن‌ها رفتیم، فلان کار را کردند؛ فلان اتفاق افتاد؛ چرا چنین برخوردی کردند؟ چنین انسانی دائماً رفتار دیگران را بررسی می‌کند و از اتفاقات کوچک ناراحت می‌شود. این‌ها نمونه‌هایی از رفتارهایی هستند که می‌توانند نشان‌دهنده ناتوانی انسان در مدیریت احساسات و برخورد با دیگران باشند.
همان‌طور که گفتیم، منیت یعنی انسان جایگاه خودش را بالاتر از آن چیزی بداند که واقعاً هست. ممکن است چنین انسانی در ظاهر، فردی قدرتمند، موفق و حتی دارای جایگاه اجتماعی خوبی باشد؛ برای مثال، در کنگره به جایگاه ایجنت، مرزبانی یا راهنمایی برسد. اما اگر نتواند جایگاه خودش را به‌درستی بشناسد، ممکن است چند مطلب یاد بگیرد و پس از آن، برخورد بسیار سخت‌گیرانه‌ای با دیگران داشته باشد.
چنین فردی ممکن است به دیگران برچسب بزند و دائماً به آن‌ها بگوید که ترس دارند، کینه دارند، ناامید هستند یا مشکلات دیگری دارند؛ بدون آنکه شرایط آن‌ها را به‌درستی درک کند.
گاهی انسان در جایگاه مسئولیت قرار می‌گیرد و قوانین را به بدترین شکل ممکن اجرا می‌کند. به‌جای آنکه هدف از قانون را درک کند و در چارچوب آن با دیگران رفتار مناسبی داشته باشد، به شکلی عمل می‌کند که دیگران از او ناراضی می‌شوند و از رفتار و برخوردش شکایت می‌کنند. اما تکبر چیست؟ تکبر مرحله‌ای فراتر از منیت است. در تکبر، انسان به‌گونه‌ای تصور می‌کند که جنس و ماهیت او با دیگران متفاوت است؛ انگار دیگران انسان نیستند و او موجودی برتر از آن‌هاست.
در این شرایط، مسئله بسیار حادتر می‌شود؛ زیرا انسان نه‌تنها جایگاه خودش را بالاتر می‌بیند، بلکه دیگران را نیز در سطحی پایین‌تر از خود تصور می‌کند. خاطره‌ای از دوران دانشجویی؛ وقتی منیت کنار می‌رود زمانی که دانشگاه می‌رفتم، چای را در ماهیتابه درست می‌کردم. شاید بپرسید چرا این کار را انجام می‌دادم؟
علتش این بود که چای در ماهیتابه ظرف پنج دقیقه آماده می‌شد. دو لیوان آب داخل ماهیتابه می‌ریختم، آن را روی شعله متوسط می‌گذاشتم تا آب جوش بیاید، سپس ظرف را کنار می‌گذاشتم، چای و هل را داخل آن می‌ریختم و هم می‌زدم. بعد دوباره آن را روی شعله کم قرار می‌دادم و ظرف سه دقیقه چای آماده می‌شد. اما اگر می‌خواستم چای را در فلاسک درست کنم، حدود چهل دقیقه طول می‌کشید. به همین دلیل، من چای را در ماهیتابه درست می‌کردم. بچه‌ها وقتی می‌دیدند که من در ماهیتابه چای درست می‌کنم، تصور می‌کردند که من فقیر هستم و پول ندارم فلاسک یا کتری بخرم. برای همین، یکی برایم فلاسک آورد، دیگری قوری آورد و شخص دیگری کتری آورد.
من هم از همه تشکر می‌کردم و وسایلی را که برایم آورده بودند، داخل اتاق می‌گذاشتم. توضیح هم نمی‌دادم که دلیل این کار چیست. آن‌ها خوشحال می‌شدند؛ چون احساس می‌کردند به یک فرد نیازمند کمک کرده‌اند. من هم دوست نداشتم این خوشحالی را از آن‌ها بگیرم. به هر حال، آن‌ها از روی محبت این کار را انجام می‌دادند و وسایلی که برایم آورده بودند، هنوز هم در اتاقم وجود دارند.
نکته مهم این بود که من در آن محیط احساس راحتی می‌کردم؛ چون نمی‌خواستم دیگران بدانند من دقیقاً چه کسی هستم و چه جایگاهی دارم. در آن شرایط می‌توانستم کار خودم را به‌راحتی انجام دهم. بچه‌ها با من شوخی می‌کردند و من هم با آن‌ها شوخی می‌کردم.
یک روز به خودم آمدم و با خودم گفتم: اگر همین شوخی‌ها را ده سال پیش با من می‌کردند، شاید از طبقه هشتم بیرونشان می‌انداختم.
اما حالا با آن‌ها می‌خندیدم، شوخی می‌کردم و به من هم خوش می‌گذشت. آن‌ها چیزی می‌گفتند و من دو برابر جواب می‌دادم و زندگی شیرین می‌شد. سؤال این است که چرا زندگی قبلاً این‌قدر شیرین نبود؟
شاید کسی بگوید: قبلاً سنت کمتر بود. انسان در بیست‌وهفت یا بیست‌وهشت‌سالگی باید بیشتر بخندد و خوش بگذراند. کسی که چهل‌وچند سال دارد، ممکن است جدی‌تر باشد. اما واقعیت این بود که من در بیست‌وچندسالگی، به‌جای آنکه از زندگی لذت ببرم، شرایط را برای خودم و دیگران تلخ کرده بودم. در آن دوران، اگر کسی حرفی به من می‌زد، رگ گردنم بیرون می‌زد، اعصابم به هم می‌ریخت، ناراحت می‌شدم و به من برمی‌خورد. اما وقتی این مسائل در وجودم اصلاح شد، اگر کسی چیزی به من می‌گفت، از خنده غش می‌کردم.
یک نفر شوخی می‌کرد و من متوجه می‌شدم که چقدر می‌توان از همان اتفاق ساده لذت برد. نگاه کنید؛ همان دستی که یک نفر به پشت دیگری می‌زند، ممکن است باعث خنده او شود؛ اما اگر همان فرد عصبانی باشد و رگ گردنش بیرون زده باشد، ممکن است با همان حرکت واکنش تندی نشان دهد و برگردد و با دیگری درگیر شود. در حالی که اتفاق چندان پیچیده‌ای نیفتاده است. مسئله در نوع نگاه و حال درونی انسان است. برای یک فرد ماهر و باتجربه، ممکن است این کار در مدت کوتاهی انجام شود؛ شاید در یک دقیقه، سی ثانیه یا حتی ده ثانیه. اما هنگام جا انداختن مفصل، ممکن است فرد درد زیادی را تحمل کند.
گاهی برای کنترل واکنش فرد، از او می‌خواهند پارچه‌ای را در دهان بگیرد تا درد را بهتر تحمل کند. اما پس از جا افتادن مفصل، شرایط بهتر می‌شود و فرد راحت‌تر حرکت می‌کند.
البته هرگونه آسیب یا دررفتگی باید به‌درستی بررسی و توسط فرد متخصص درمان شود. منظور من در اینجا، استفاده از این مثال برای توضیح یک مفهوم است. اگر انسان حاضر باشد آن درد را تحمل کند و فرد متخصصی نیز دانش و مهارت لازم را داشته باشد، می‌توان مشکل را برطرف کرد؛ به‌شرط آنکه خود فرد نیز آمادگی پذیرش این فرایند را داشته باشد. در حالی که ممکن است نیازی به آن روش نباشد و شرایط بدن فرد برای روش دیگری مناسب باشد؛ اما او به دلیل نداشتن حوصله یا تحمل درد، روش دیگری را انتخاب می‌کند. در نتیجه، ممکن است مشکلات دیگری به وجود بیاید.
این مثال نشان می‌دهد که اگر انسان نتواند مفاهیمی را که آقای مهندس توضیح داده‌اند، به‌درستی در زندگی خودش اجرا کند، ممکن است مشکلات همچنان باقی بمانند. گاهی انسان ده سال در کنگره حضور دارد و مطالب زیادی یاد گرفته است؛ اما چون هنوز نتوانسته آن مفاهیم را در وجود خودش پیاده کند، بعد از ده سال ممکن است دچار این تصور شود که چون مطالبی را می‌داند که دیگران در بیرون از کنگره نمی‌دانند یا یک سفر اولی و فردی که دو سال است به کنگره آمده از آن‌ها اطلاع ندارد، پس انسان بسیار بزرگی است. باید بدانیم که نیروهای منفی یک کار اصلی انجام می‌دهند: حس انسان را خراب می‌کنند. برای روشن شدن موضوع، یک مثال می‌زنم.
برای حرکت خودرو، باید داخل آن بنزین بریزیم. بنزین را می‌توان به حس انسان تشبیه کرد و موتور را به عقل او. اگر مقداری ماده نامناسب، آب یا حتی شکر داخل بنزین بریزیم، ممکن است خودرو دیگر به‌درستی کار نکند یا روشن نشود. نیروهای منفی نیز به همین شکل عمل می‌کنند؛ آن‌ها تلاش می‌کنند حس انسان را خراب کنند.
رای مثال، فردی با عشق و علاقه به کنگره می‌آید؛ اما اگر حسش خراب شود، ممکن است دیگر فردا به کنگره نیاید. موضوع به همین سادگی است. همچنین، در نگاه این سخن، بیماری نمی‌تواند به‌راحتی در جسمی که شرایط مناسبی دارد دوام بیاورد و گویی در چنین جسمی جای ماندن ندارد؛ اما وقتی حس انسان خراب می‌شود، زمینه برای رخنه و رشد مشکلات بیشتر فراهم می‌شود.می‌خواهم اهمیت حس را برای شما روشن کنم. ما باید با دقت از حس خود محافظت کنیم تا نتیجه سال‌ها تلاشمان در یک چشم برهم‌زدن از بین نرود.
البته ممکن است حس هر انسانی گاهی خراب شود؛ حتی حس من نیز ممکن است خراب شود. این مسئله به‌خودی‌خود عجیب نیست. همه انسان‌ها ممکن است در مقطعی از زمان، حس نامناسبی را تجربه کنند. اما تفاوت انسان‌ها در این است که بعضی از آن‌ها به‌سرعت متوجه این مسئله می‌شوند و برای اصلاح آن اقدام می‌کنند. ممکن است حس انسان برای چند ثانیه یا مدت کوتاهی به هم بریزد؛ اما اگر فرد به این موضوع توجه داشته باشد، سریع‌تر برای اصلاح آن اقدام می‌کند. اشکالی ندارد که شکافی ایجاد شود؛ مهم این است که آن شکاف را به حال خود رها نکنیم. اگر سوراخی در دیوار ایجاد شد، سریع آن را با گچ پر می‌کنیم و اجازه نمی‌دهیم یک هفته یا یک ماه باقی بماند. در مورد حس نیز باید همین‌طور عمل کنیم. گاهی کسی حرف بدی می‌زند و حس ما برای لحظه‌ای خراب می‌شود. با خودمان فکر می‌کنیم که چرا چنین حرفی زد یا چرا آن رفتار را انجام داد؛ اما مسئله مهم این است که پس از آن چه می‌کنیم.
انتخاب با خود ماست و همین انتخاب، در نتیجه کار تأثیرگذار خواهد بود. امیدوارم این مطالب برای همه ما مفید باشد و بتوانیم از آن‌ها در زندگی خود استفاده کنیم. خوشبختانه ما در کنگره دانش لازم برای اصلاح را در اختیار داریم. می‌دانیم که چگونه باید مشکلات را شناسایی کنیم و برای بازگرداندن تعادل تلاش کنیم. اما یک مسئله باقی می‌ماند: آیا خودمان حاضر هستیم درد و سختی اصلاح را تحمل کنیم؟ اگر این مرحله را پشت سر بگذاریم، آیا به نقطه‌ای رسیده‌ایم که بتوانیم مشکل را به‌درستی تشخیص دهیم؟
در واقع، موضوع فقط تحمل درد نیست؛ مرحله دیگری نیز وجود دارد. آیا اصلاً قبول داریم که مفصل از جای خودش خارج شده است؟
گاهی انسان تصور می‌کند که مشکلی ندارد و از ابتدا همین‌طور بوده است. در حالی که شاید در دوران کودکی اتفاقی افتاده باشد و مفصل از جای خودش خارج شده باشد. برای مثال، ممکن است فردی در کودکی دچار دررفتگی لگن شده باشد و در سی‌سالگی برای درمان آن اقدام کند. بنابراین، اولین قدم این است که انسان بپذیرد مشکلی وجود دارد و باید برای اصلاح آن اقدام کند. اگر قبول کنیم که در وجود خودمان منیت داریم، ایرادهایی داریم و مسائلی هست که باید اصلاح شوند، قدم اول را برداشته‌ایم. گاهی همه از دست ما ناراضی هستند؛ از اخلاقمان شکایت می‌کنند، از حرف زدنمان ناراحت می‌شوند و از رفتارمان می‌نالند. اگر کمی به این مسائل توجه کنیم و بپذیریم که ممکن است مشکلی در رفتار ما وجود داشته باشد، می‌توانیم اصلاح را آغاز کنیم.
همان‌طور که هنگام جا انداختن مفصل ممکن است درد و سختی وجود داشته باشد، اصلاح منیت نیز ممکن است برای انسان دشوار باشد. این مسیر می‌تواند با رنج، ناراحتی و احساسات ناخوشایند همراه شود. گاهی اصلاح یک مشکل ظاهری و آشکار به‌سرعت انجام می‌شود؛ اما در صور پنهان ممکن است چندین مرحله طول بکشد. ممکن است چندین بار ناراحت شویم، اشکمان دربیاید و احساسات ناخوشایندی را تجربه کنیم. انسان عاقل این موضوع را می‌پذیرد؛ زیرا می‌داند که در مقابل این سختی، توانایی‌هایش دوباره به او بازمی‌گردند. 
تایپ و ویرایش: مسافر حمیدرضا
سایت نمایندگی پردیس

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...