جلسه اول از دوره ششم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره 60 نمایندگی پاکدشت به استادی همسفر معصومه، نگهبانی همسفر اکرم و دبیری همسفر سمیه با دستور جلسه «وادی هشتم (با حرکت، راه نمایان میشود.) و تأثیر آن روی من» روز سهشنبه 14 مهرماه 1405 ساعت 14:45 آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
در درجه اول، خداوند را بسیار تا بسیار سپاسگزارم. البته هرچقدر فکر میکنم، میبینم حتی کلمه (بسیار تا بسیار) هم برای شکرگزاری از خداوند کافی نیست. خداوند را به اندازه ذرات تکتک سلولهای عالم هستی که حتی در باور من نمیگنجد، شکر میکنم. از نگهبان، لژیون سردار، ایجنت، مرزبانها و تکتک شما عزیزان سپاسگزارم؛ همچنین از استاد سردار عزیز تشکر میکنم که این فرصت را به من دادند تا اینجا بنشینم، آموزش بگیرم و از حضور شما استفاده کنم. دستور جلسه امروز، وادی هشتم است، با حرکت راه نمایان میشود. امروز که وادی هشتم را مطالعه کردم، متوجه شدم که دیدگاه من نسبت به این وادی با دفعه قبل چقدر تغییر کرده است. در این وادی میخوانیم:(امواج به زمین فرود میآیند و آنچه برداشتنی هست با خود میبرند. این جز فرمان، حاصل نمیشود.) من از این جمله چه برداشتی دارم؟
در سکون، هیچچیز به دست نمیآید؛ باید حرکت کرد؛ اما حرکت یعنی چه؟ آنجایی که از ترس صحبت میکند، از خودم میپرسم: چقدر توانستهام ترسهایم را برای خودم مشخص کنم؟ ابتدا برای درمان مسافرم آمدم، مسافرم راه را پیدا کرد و درمان شد؛ اما بعد از آن چه؟ آقای مهندس میگویند: ابتدا تکلیفت را مشخص کن، من در این مسیر، ابتدا اطلاعات و آگاهی به دست آوردم.حالا از خودم میپرسم؛ چهقدر آگاهی دارم؟ چهقدر تلاش میکنم که این راه را ادامه بدهم و مسیرهای مختلف را بپیمایم؟ چه موانعی سر راه من قرار دارد؟ چه ترسهایی ممکن است من را از ادامه مسیر بازدارد؟و مهمتر از همه، خواسته من بعد از درمان مسافرم چیست؟
من در دوران نوجوانی؛ زمانی که کمکم خودم را شناختم، کتاب حافظ را جلوی خودم میگذاشتم و مثنوی معنوی را باز میکردم. خیلی از مطالبش را نمیفهمیدم. با خودم میگفتم: اینها اینقدر عارف و فیلسوف هستند و راه زندگی را به ما نشان میدهند؛ پس چرا من چیزی از این مطالب نمیفهمم؟ اگر کلمات و داستانها را نمیفهمیدم، باز هم تلاش میکردم. کتابها را زیر و رو میکردم، نهجالبلاغه را مرور میکردم و دنبال چیزی میگشتم که راه زندگی را به من نشان بدهد؛ اما با ازدواج و شروع زندگی مشترک، کمکم از مسیر خودم فاصله گرفتم. پستی و بلندیهای زیادی سر راهم قرار گرفت و آن راهی که دنبالش بودم، کمکم برایم محو شد. به قول آقای مهندس، من خواسته داشتم، میخواستم همسر خوبی باشم و وقتی بچهدار شدم، مادر خوبی باشم و تمام تلاشم را میکردم که در این نقشها بهترین باشم.
تا اینکه یک روز، مسافرم من را به کنگره دعوت کرد. آن روز جشن همسفر بود؛ وقتی وارد کنگره شدم، احساس عجیبی داشتم؛ احساس کردم سالهاست این مکان را میشناسم. تکتک راهنماها و همسفرهایی که آنجا بودند، برایم آشنا بودند احساس میکردم همه را میشناسم و مهمتر از همه، احساس کردم، راه گمشدهام را دوباره پیدا کردهام با خودم گفتم: اعتیاد کجا و مسیر من کجا؟ من چطور سر از اینجا درآوردم؟ چطور به اینجا دعوت شدم؟ اما بعد از ورودم، دیگر کنگره را رها نکردم؛ وقتی صحبتهای آقای مهندس را شنیدم، واقعاً احساس کردم از همان روز مسیرم را پیدا کردهام.
آقای مهندس از بزرگانی مثل سهروردی صحبت کردند؛ از عرفایی که امروز خیلی کم هستند؛ کسانی که توانایی داشتند و جامه از تن درمیآورند و به عالم بالا عروج میکردند. من نمیتوانم مثل آنها باشم؛ ولی حداقل میتوانم تلاش کنم که در مسیرشان حرکت کنم؛ شاید در این دنیا نتوانم؛ اما شاید در عالم بعدی بتوانم. تمام سعی و تلاشم را میکنم که در این راهی که پیدا کردهام، اطلاعات و آگاهی بیشتری به دست بیاورم؛ چرا اینها را میگویم؟ چون برداشت من از این وادی این است که به من میگوید: پیمان ببند و ترسهایت را پیدا کن. به نظر من، لژیون سردار با این دستور جلسه خیلی عجین است آقای مهندس در صحبتهایشان به بخشهای مختلفی اشاره میکنند که یکی از آنها لژیون سردار است. لژیون سردار یکی از آن پلههای بلندی است که وقتی روی آن قدم میگذاری، چند پله بالاتر میروی. من این موضوع را با تمام وجودم احساس کردهام. استاد امین در سیدی باتلاق میگویند: اگر میخواهی از باتلاقهای زندگی بیرون بیایی؛ باید گذشت و بخشش را یاد بگیری، گذشت در تمام زمینههای زندگی.
کسانی بودند که من را آزار و اذیت کردند؛ اما یاد گرفتم که ببخشم. در کنار مسافرم، این گذشت و بخشش باعث شد که امروز روی این صندلی بنشینم، بخشش و محبت از تمام حلقههای آفرینش آمده و ما را پیدا کرده است. من به حرفهای آقای مهندس ایمان دارم که محبت، از تکتک حلقههای آفرینش ما را پیدا کرده و ما را به اینجا دعوت کرده است؛ یعنی چه؟ یعنی فرصتی را که آقای مهندس در اختیار ما قرار داده، پیدا کردهایم. در این بازی عشق، اگر میخواهی جلوتر بروی، باید ادامه بدهی و تکرار کنی. این وادی میگوید: ترس نداشته باش، این بازی عشق به ما میگوید: اگر میخواهی ببخشی، از بخشیدن نترس، آن وقت میفهمی بخشش تو را با خودش به کجا میبرد. آرامش و لذتی که نصیبت میشود، چیزی است که با تمام وجودت آن را حس میکنی و در نهایت میتوانی برای دیگران هم مفید باشی.
قبلاً وقتی یک نوجوان را در بیرون میدیدم که ویپ یا سیگار میکشد، دلم برایش میسوخت؛ اما امروز با خودم میگویم: او هم در حال آموزش گرفتن است. موج روزگار یک روز او را به زمین میزند و شاید روزی مسیرش را پیدا کند. خدا را شکر میکنم که کنگره60 هست و در این مسیر، مکانی وجود دارد که اگر آن نوجوان روزی خواست برگردد، من هم بتوانم؛ حتی به اندازه یک خشت کوچک، نقشی داشته باشم. من با تمام قوا راهم را پیدا کردهام؛ دیگر منکر ترسها و سکونهایم نیستم؛ اما پیمان بستهام در راهی که پیدا کردهام، عشق بدهم، گذشت داشته باشم، ببخشم و از پساندازم هر چند مبلغ کمی باشد، ببخشم. امروز برداشت من از وادی هشتم این است که اگر حرکت نکنم، راهی برای من نمایان نمیشود. باید حرکت کنم، آموزش بگیرم، از ترسهایم عبور کنم، ببخشم و ادامه بدهم و در پایان، با شعری از مولانا صحبتهایم را تمام میکنم:
ره آسمان درون است، پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد، غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درون دیده است
چو دو دیده را ببستی، ز جهان جهان نماند.

تایپیست: همسفر نازی رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون دهم)
عکاس: همسفر فاطمه زهرا رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون دهم)
ویرایش و ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر سمیرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی پاکدشت
- تعداد بازدید از این مطلب :
210