وقتی برای اولین بار با وادی هشتم آشنا شدم، شاید فکر نمیکردم قرار است این وادی تا این اندازه روی زندگی من اثر بگذارد. وادی هشتم به من یاد داد که هیچ تغییری فقط با فکر کردن اتفاق نمیافتد. گاهی آنقدر درباره یک موضوع فکر میکنیم که تصور میکنیم، داریم حرکت میکنیم، در حالی که هنوز همان جایی ایستادهایم که بودیم. وادی هشتم به من گفت که حرکت کنم؛ حتی اگر قدمهایم کوچک باشند و حتی اگر هنوز مطمئن نباشم که آخر مسیر چه چیزی انتظارم را میکشد. مهم این است که از سکون بیرون بیایم و راه را شروع کنم.
من یاد گرفتم که برای رسیدن، فقط آرزو داشتن کافی نیست و باید قدمی بردارم و مسیر را آغاز کنم. شاید همیشه از آینده میترسیدم، چون دوست داشتم قبل از شروع نتیجه را بدانم؛ اما وادی هشتم به من فهماند که قرار نیست، همهچیز از همان ابتدا برایم روشن باشد. گاهی باید حرکت کنم تا مسیر خودش را به من نشان بدهد. من فهمیدم که خیلی از ترسهای من فقط به خاطر ایستادن و فکر کردن زیاد به وجود آمدهاند و وقتی حرکت میکنم، خیلی از ترسها کوچکتر میشوند و خیلی از چیزهایی که غیرممکن به نظر میرسیدند، ممکن میشوند.
این وادی به من یاد داد که مسئول زندگی خودم باشم. اگر چیزی را دوست دارم، برایش تلاش کنم و اگر اشتباهی کردهام به جای سرزنش کردن خودم از آن درس بگیرم. اگر راهی را اشتباه رفتهام، دوباره مسیر درست را پیدا کنم و اگر زمین خوردم، بدانم که زمین خوردن پایان راه نیست؛ بلکه گاهی فقط یک توقف کوتاه در مسیر حرکت است. وادی هشتم برای من یعنی دوباره شروع کردن؛ یعنی وقتی خستهام، باز هم یک قدم کوچک بردارم. یعنی به جای اینکه بگویم نمیتوانم، از خودم بپرسم از کجا میتوانم شروع کنم؟
این وادی به من یاد داد که تغییر، یک اتفاق ناگهانی نیست؛ بلکه از قدمهای کوچک و مداوم ساخته میشود؛ مثل رودخانهای که آرامآرام راه خودش را پیدا میکند. شاید هر قطره به تنهایی کوچک باشد، اما وقتی ادامه پیدا کند به جریان تبدیل میشود. من هم فهمیدم که باید ادامه بدهم؛ حتی اگر سرعت حرکتم کم باشد و حتی اگر بعضی روزها انگیزهام کمتر شود، مهم این است که متوقف نشوم. وادی هشتم به من یاد داد که مسیر زندگی همیشه صاف و هموار نیست؛ گاهی سنگلاخ است، گاهی پر از پیچ و خم است و گاهی مجبور میشوم تصمیمی سخت بگیرم؛ اما هیچ مسیری بدون عبور کردن به مقصد نمیرسد. من باید از مسیرم عبور کنم، نه اینکه از سختیهایش فرار کنم.
این وادی به من یاد داد که گذشته را نمیتوانم تغییر بدهم؛ اما میتوانم از امروز برای ساختن فردایم استفاده کنم. میتوانم اشتباهات گذشته را تبدیل به تجربه کنم و از شکستهایم پلهای برای بالا رفتن بسازم. برای من، حرکت فقط راه رفتن نیست؛ گاهی حرکت یعنی تغییر یک فکر قدیمی، گاهی یعنی کنار گذاشتن یک ترس، گاهی یعنی انجام دادن کاری که مدتهاست به تعویق انداختهام و گاهی هم یعنی انتخاب کردن راهی که میدانم برایم بهتر است. وادی هشتم به من یاد داد که زندگی منتظر من نمیماند. زمان میگذرد، چه من حرکت کنم و چه نکنم؛ پس بهتر است خودم انتخاب کنم که در این مسیر قدم بردارم.
من فهمیدم که مقصد مهم است؛ اما چیزی که مرا میسازد همین مسیر است، قدمهایی که امروز برمیدارم، همین تلاشهایی که شاید کسی آنها را نبیند و همین لحظههایی که با وجود خستگی، تسلیم نمیشوم. حالا وقتی به وادی هشتم فکر میکنم، بیشتر از هر چیز یاد یک شروع دوباره میافتم، یاد اینکه همیشه فرصت تغییر وجود دارد. تا وقتی حرکت هست، امید هم هست و تا وقتی قدمی برداشته میشود، راهی برای رسیدن وجود دارد. من میخواهم یاد بگیرم که کمتر در فکرهایم متوقف بمانم و بیشتر حرکت کنم.
میخواهم به جای ترسیدن از آینده، برای ساختنش قدم بردارم و اگر روزی دوباره خسته شدم به خودم یادآوری کنم که حتی کوچکترین قدم هم بهتر از ایستادن است. وادی هشتم برای من فقط چند جمله و یک آموزش نیست؛ بلکه برای من یادآور این حقیقت است که زندگی با حرکت معنا پیدا میکند. من هنوز در ابتدای مسیر یادگیری هستم، اما حالا میدانم که قرار نیست یکشبه به مقصد برسم. فقط باید قدم بعدی را درست بردارم و همین قدمهای کوچک، روزی مرا به جایی میرسانند که امروز فقط آرزویش را دارم. برای من، وادی هشتم یعنی حرکت، امید، تلاش و دوباره آغاز کردن. شاید زیباترین چیزی که از آن یاد گرفتم این باشد که اگر میخواهم زندگیام تغییر کند، باید خودم اولین قدم را بردارم.
نویسنده: همسفر حدیث، رهجو راهنما همسفر سمانه (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر زینب، رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون ششم)
عکاس: همسفر تارا، رهجو همسفر سمانه (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر ندا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی گوجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
85