من روزی که زندگی خود را شروع کردم شانزده سال سن داشتم و هنوز آنچنان بزرگ نشده بودم، در زندگی سختیهای بسیاری کشیدم و هر اتفاقی برایم میافتاد، نمیتوانستم برای کسی بازگو کنم؛ زیرا میدانستم اگر به خانوادهام بگویم، ناراحت میشوند. من تک دختر بودم و دردانه خانواده، اما اعتیاد مسافرم مرا بسیار اذیت میکرد، اوایل زندگی گاهی تریاک مصرف میکرد و هر زمان که به او میگفتم مصرف نکن، به من میگفت: بهخاطر کار سنگینی که دارم باید مصرف کنم، کمکم مصرف تفریحی او، هر روز شد و من فکر میکردم اگر بیرون مصرف کند باید خرج دیگران را نیز بدهد، به همین خاطر به او میگفتم در خانه بهاندازه مصرف کن. به مرور زمان مصرف او به روزی سه وعده رسید و پس از آن، مصرف تفریحی شیشه نیز شروع کرد؛ در اثر مصرف شیشه، توهم میزد و کارهایی میکرد که قابل گفتن نیست. من کسی بودم که همیشه شاد و خندان بودم؛ اما دیگر ناامید شده بودم و امیدی به زندگی نداشتم، شانزده سال به همین روال گذشت و من هر روز افسردهتر میشدم و همیشه گریان بودم، تنها خودم از درد خودم خبر داشتم، یک روز که از همهجا قطع امید کرده بودم در کربلا از امام حسین خواستم راهی به من نشان دهد، به خواست خدا کنگره۶۰ توسط یکی از دوستان مسافرم به ما معرفی شد و ما به کنگره آمدیم و خودم رهایی گرفتم؛ اما مسافرم برگشت خورد. امید من کنگره بوده و هست، امیدوارم این بار رهایی بگیرد؛ زیرا در ناامیدی بسی امید است، پایان شبه سیه سفید است. در پایان من آموختم که در حرکت کردن است که راه نمایان میشود، تشکر میکنم از راهنمای سفر اولم و راهنمایان سفر دومم و سپاسگزارم از مهندس دژاکام؛ امیدوارم تمام عزیزانی که مصرفکننده هستند روزی راه برایشان نمایان شود.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر عذرا (لژیون هشتم)
رابط خبری: راهنما همسفر عذرا (لژیون هشتم)
ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر ثریا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی الوند قزوین
- تعداد بازدید از این مطلب :
189