English Version
This Site Is Available In English

هر جا که توقف بیجا داشته باشم، باید قبض جریمه روزگار را پرداخت کنم. (نمایندگی میخک مشهد)

هر جا که توقف بیجا داشته باشم، باید قبض جریمه روزگار را پرداخت کنم. (نمایندگی میخک مشهد)

سیزدهمین جلسه از دوره بیست‌ویکم کارگاه‌های آموزشی_ خصوصی خانم‌های مسافر و همسفر نمایندگی میخک مشهد، با استادی راهنما مسافر عفت، نگهبانی مسافر زهرا و دبیری مسافر ثریا، با دستور جلسه «وادی هشتم و تأثیر آن روی من»، روز شنبه، ۱۱ مهرماه ۱۴۰۵، رأس ساعت ۱۳:۳۰ آغاز به کار کرد.

سخنان استاد:

سلام دوستان، عفت هستم، یک مسافر.

در ابتدا خداوند بزرگ را شاکرم که بار دیگر توفیق حضور در این جایگاه را نصیبم کرد تا فرصتی برای خدمت و آموزش داشته باشم. دستور جلسه این هفته «وادی هشتم و تأثیر آن روی من» است و در ادامه، تولد یک سال رهایی خانم سارا را جشن خواهیم گرفت.

وادی هشتم به ما چه می‌گوید؟ می‌گوید حرکت کنید؛ چون تا حرکت نکنید و دست روی دست بگذارید، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. باید قبل از حرکت، مبدأ، مقصد و هدف خود را مشخص کنیم. بدانیم قرار است به کجا برویم.

لازم نیست از ابتدا به این فکر کنیم که در طول مسیر چه پیچ‌وخم‌ها، کوه‌ها و دره‌هایی وجود دارد. وقتی وارد جاده شویم، خود مسیر برای ما نمایان می‌شود و متوجه می‌شویم کجا پیچ و گردنه دارد و کجا مسیر بالا و پایین می‌شود.

سفری که منِ رهجوی سفر اول در کنگره انجام می‌دهم نیز دقیقاً همین‌طور است. منِ سفر اولی دیگر نیازی ندارم ذهنم را درگیر این کنم که وقتی به پله چندم رسیدم چه اتفاقی خواهد افتاد، روی ۰/۳ چه خواهد شد یا وقتی مصرفم قطع شد چه اتفاقی می‌افتد. اصلاً نیاز نیست به این مسائل فکر کنم. کافی است در مسیر قرار بگیرم، حرکت و تلاش داشته باشم. خودِ مسیر اتفاقات را به من نشان می‌دهد، مسیر روشن می‌شود و راه نمایان خواهد شد.

انسان باید همیشه در سیر و حرکت باشد. این‌طور نیست که بگوییم وقتی می‌میریم، همه‌چیز تمام می‌شود. حتی ممکن است انسان بر اثر اعتیاد به مرحله‌ای برسد که فکر کند دیگر زندگی تمام شده است، اما برای انسان پایان مطلقی وجود ندارد و زندگی می‌تواند در جای دیگری ادامه پیدا کند. در آنجا نیز بستگی دارد که چه چیزهایی با خود برده‌ام و با چه ویژگی‌ها و خصوصیاتی رفته‌ام. آیا اعتیاد را با خود برده‌ام یا نه؟

پس وادی هشتم می‌گوید: حرکت کنید. هفت وادی قبل را در کوله‌پشتی خود بگذارید و حرکت کنید. در وادی‌های قبل یاد گرفتید که تفکر کنید، اما تفکر بدون عمل فایده‌ای ندارد. شاید خیلی از ما ساعت‌ها نشسته و فکر کرده‌ایم که برای درمانمان چه کاری انجام دهیم، یا مثلاً فکر کرده‌ایم که چگونه شغل یا کسب‌وکاری راه‌اندازی کنیم. ممکن است ساعت‌ها فکر کنیم، اما اگر حرکتی انجام ندهیم، اتفاقی نخواهد افتاد.

آقای مهندس می‌فرمایند: «مسیر هزار فرسنگی با اولین قدم آغاز می‌شود.» هر کاری که انجام می‌دهم، با یک حرکت و قرار گرفتن در مسیر شروع می‌شود و خود مسیر به ما نشان می‌دهد که چه کاری باید انجام دهیم. یک قبض جریمه صادر می‌شود یا حتی ممکن است ماشین به پارکینگ منتقل شود. چرا؟ چون توقف بیجا داشته است. زندگی انسان نیز همین‌طور است. هر جا که توقف بیجا داشته باشم، باید قبض جریمه روزگار را پرداخت کنم.

من با حرکت می‌توانم خودم را قوی کنم و از پس زندگی‌ام بربیایم و در این مسیر، راه برایم باز خواهد شد. در وادی هشتم می‌گوید: حالا که حرکت آغاز شد، یک‌سری خسارت‌ها زده‌ای؛ بر اثر اعتیاد و مصرف مواد مخدر، به خودت، خانواده، جامعه و طبیعت آسیب زده‌ای و اکنون باید آن‌ها را جبران کنی.

اولین جبران خسارت را باید از خودم شروع کنم. خیلی از ما شاید ساعت‌ها و هفته‌ها می‌گذشت و حتی به آینه نگاه نمی‌کردیم. با خودمان قهر بودیم و اصلاً خودمان را دوست نداشتیم. وادی می‌گوید: «حساب خودت را با خودت به صفر برسان.»

ابتدا باید خسارت‌هایی را که به خودمان زده‌ایم جبران کنیم و سپس به سراغ خانواده برویم؛ شاید مادر خوبی برای فرزندانمان نبوده‌ایم، همسر خوبی نبوده‌ایم یا فرزند خوبی برای پدر و مادرمان نبوده‌ایم. باید این خسارت‌ها را جبران کنیم و در وادی هشتم، طبق پیمانی که با خداوند برقرار می‌کنیم، از ضدارزش‌ها دوری می‌کنیم.

صحبت‌های استاد درباره تولد یک سال رهایی مسافر سارا:

سارا با حال نابسامانی وارد کنگره شد، اما از آنجایی که حرکت کرد و به سفرش ادامه داد، وقتی پیام را برایش باز کردم، وادی هشتم آمد. این پیام به سارا می‌گوید؛ قوی‌تر حرکت کن تا بتوانی شال مرزبانی و شال راهنمایی‌ات را بگیری. خودش می‌گوید: «من در حرکت ضعیف هستم.» سارا هفته‌ای دو بار در شعبه حضور داشته، سی‌دی‌های خود را به‌موقع تحویل لژیون می‌داده و همچنین در پارک حضور داشته است. دبیری لژیون را بر عهده دارد و در حال حاضر در کلینیک ولایت نیز خدمت می‌کند.

از خداوند می‌خواهم خواسته قلبی سارا، یعنی اذن ورود مسافرش به کنگره، امروز و در روز تولدش صادر شود. همچنین به همسفر کوچولویش، سروین جان، تبریک می‌گویم. سروین هم جزء اعضای کنگره می‌باشد؛ در اینجا حضور دارد و در لژیون نوجوانان شرکت می‌کند. در خیلی از مواقع که سارا انگیزه‌اش کمتر می‌شد و نمی‌خواست ادامه بدهد، این سروین بود که باعث می‌شد سارا دوباره حرکت کند و ادامه بدهد. به سروین عزیز هم تبریک می‌گویم و برایش آرزوی موفقیت و سربلندی دارم.

اعلام سفر:

نام راهنما: مسافر عفت_ آخرین آنتی‌ایکس مصرفی: شربت اوپیوم و شیره کشیدنی_ مدت سفر: ۱۲ ماه_ روش درمان: DST_ داروی درمان: شربت OT_ مدت رهایی: یک سال و دو ماه_ ورزش در کنگره: والیبال

خواسته‌ها:

خواسته اول: دو نفر از عزیزانم مصرف‌کننده هستند. امیدوارم به‌زودی در مسیر کنگره قرار بگیرند و سفر کنند تا به حال خوب و آرامش برسند.

خواسته دوم: از خداوند می‌خواهم هیچ پدر و مادری اعتیاد فرزندش را نبیند.

صحبت‌های مسافر سارا:

سلام دوستان، سارا هستم، یک مسافر.

اول از همه از خداوند بزرگ شاکرم که در این جایگاه قرار دارم. سپس از آقای مهندس تشکر می‌کنم که چنین بستری را برای ما فراهم کردند تا به درمان برسیم. از خانم مونا که برای ما خانم‌های مسافر زحمت می‌کشند، خانم ایجنت، مرزبان‌ها و همچنین راهنمای عزیزم، خانم عفت، سپاسگزارم که چه در سفر اول و چه در سفر دوم برای من زحمت کشیدند. اولین آموزشی که خانم عفت به من دادند، اعتمادبه‌نفس و امید بود؛ چیزهایی که من اصلاً در زندگی نداشتم.

از همسر عزیزم، مادرم، مادر همسرم و خواهر همسرم تشکر می‌کنم که امروز زحمت کشیدند و آمدند تا این جشن زیباتر و پرشورتر شود. از دختر خوبم سروین، تشکر می‌کنم. او برای من خیلی کمک‌حال بود. شنبه‌ها زودتر از من آماده می‌شد. پنج‌شنبه‌ها از ساعت ۶ صبح حاضر بود و من را بیدار می‌کرد و می‌گفت: «مامان، دیر شد، بریم پارک.» من را ترغیب می‌کرد و برایم یک بال پرواز بود. سروین جانم خیلی دوستت دارم. ان‌شاءالله بتوانم از این به بعد بهترین‌ها را برایت فراهم کنم.

از سال ۱۴۰۰ در کنگره هستم و به واسطه همسرم با کنگره آشنا شدم. ابتدا وارد لژیون همسفرها شدم. اوایل خوشم آمد. شش ماه از سفرم گذشته بود که راهنمای همسفرها به من گفتند: «سارا، حال هر همسفری بعد از دو ماه تغییر می‌کند، ولی شما با اینکه شش ماه گذشته، نه‌تنها حالت خوب نشده، بلکه بدتر هم شده است.» در اینجا بود که واقعیت را گفتم: من مسافر هستم. راهنمای همسفرها گفتند: «شما نمی‌توانید در این لژیون باشید و باید در گروه خانم‌های مسافر به مسیر درمانت ادامه دهی». من از لژیون رفتم و ایشان بعد از مدتی، وقتی با من تماس گرفتند، گفتم: «نه، من نمی‌آیم. دوست ندارم.» چون خودم را معتاد نمی‌دانستم، فکر نمی‌کردم به مواد وابستگی داشته باشم و تخریب پیدا کرده باشم. در کمال ناآگاهی، فردای آن روز، به واسطه تشخیص راهنمای همسفرها، وارد قسمت مسافرها شدم. نمی‌دانستم هدفم چیست. آیا هدفم درمان بود؟ من نه هدف مشخصی داشتم و نه برای درمان تلاش می‌کردم. در سفر هم موفق نشدم و با حال خیلی خراب، بدتر برگشتم.

حتی رهایی گرفتم و شش ماه از رهایی‌ام گذشته بود. وقتی پله مصرفی پایین می‌آید، حال انسان بهتر می‌شود و آگاهی بالا می‌رود، اما من حال خوبی نداشتم. نه سی‌دی‌هایم را به درستی می‌نوشتم و نه داروهایم را سر وقت مصرف می‌کردم. همین باعث شد حالم در سفر بدتر شود. هیچ‌وقت با راهنمایم صادق نبودم و منتظر یک تلنگر بودم.

من اشتباه کردم و در تاریکی فرو رفتم. با مصرف شیره وارد شدم و شربت اوپیوم هم به آن اضافه شد. حالم روزبه‌روز بدتر می‌شد و هر کاری می‌کردم، حالم خوب نمی‌شد. یک سال و نیم در تاریکی ماندم و حال بسیار بدی داشتم. همسرم می‌گفت: «سارا، هر کاری می‌کنی، درستش کن.» به پزشک اعصاب مراجعه کردم، اما نتیجه‌ای نگرفتم. تنها جایی که می‌توانست به من کمک کند تا به درمان برسم، کنگره۶۰ بود.

دوباره برگشتم و وارد لژیون هفتم شدم و سفرم را شروع کردم. چون تاریکی را دیده بودم، همین موضوع باعث شد قدردان باشم. اوایل باز، سی‌دی‌هایم را درست نمی‌نوشتم، خانم عفت خیلی پیگیر بودند. من هنوز در تاریکی بودم و با خودم می‌گفتم: «چرا خانم عفت فقط روی من کلید کرده‌اند؟ مگر در لژیون به‌جز من رهجوی دیگری ندارند؟» یا وقتی می‌گفتند: «سارا، آزمون بده»، با خودم می‌گفتم چرا؟ ولی امروز فهمیده‌ام همه این‌ها لطف بود؛ وگرنه من امروز اینجا نبودم.

نخستین بار که خانم عفت گفتند آزمون بدهم، عرض کردم: «من حافظه ندارم و عقلم کاملاً معیوب است.» اما با پیگیری خانم عفت آزمون دادم. با یک ساعت وقت گذاشتن، نمره آزمونم ۱۵ شد. تشویق شدم و خوشم آمد. دوباره آزمون دادم. دقیقاً سؤالاتی که در ذهن داشتم، در کتاب «۶۰ درجه» و «۱۴ مقاله» نوشته شده بود و این موضوع خیلی به درمانم کمک کرد. همه این آموزش‌ها و تلاش‌ها باید در کنار هم قرار بگیرند و کامل شوند تا من، سارا، بتوانم ثابت‌قدم بمانم. ممنون و سپاسگزارم از همه شما.

صحبت‌های همسفر زهرا:

خداوند را شاکرم که توفیق داد و کمک کرد تا دخترم به سلامتی برسد. از جناب مهندس سپاسگزارم؛ خیلی زحمت زیادی برای مصرف‌کننده‌ها می‌کشند و از خانم عفت ممنونم که برای دخترم وقت گذاشتند و از نوه‌ی عزیزم، سروین، ممنونم که کنار مادرش بود.

صحبت‌های همسفر مختار:

از جناب مهندس سپاسگزارم که چنین بستری مهیا کردند تا همسرم سفر کند و به آرامش برسد. از دختر عزیزم تشکر می‌کنم که در کنار مادرش بوده و هستند.

تایپ: مسافر ثریا، لژیون هفتم، نمایندگی میخک مشهد
ویرایش: راهنما مسافر زهرا، نمایندگی میخک مشهد
بازبینی و ارسال: همسفر سولماز

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...