English Version
This Site Is Available In English

بنده‌ای قصد کرده بندهای کهنه را پاره کند

بنده‌ای قصد کرده بندهای کهنه را پاره کند

همیشه فکر می‌کردم حج یعنی سفری به سرزمینی دور، در حصارِ نام‌ها و مناسک؛ اما وادی هشتم به من فهماند که خانه‌ دوست، درست در همین دلی است که سال‌ها در گردبادِ ناامیدی و استرس و اضطراب و غبارِ روزهای تاریک، آواره‌اش کرده بودم.

مدت‌ها بود شرایط پیمان را داشتم، اما صدایی ناشناس در پسِ ذهنم مدام می‌کوشید مرا متوقف کند؛ صدایی که از ترس می‌گفت، از نالایق بودن و از سنگینیِ بارِ این تعهد، که نمی توانم متعهد بمانم ،اما در جمعیت احیای انسانی کنگره۶۰ آموخته بودم که در سکون هیچ زایشی نیست و راه، تنها با گام برداشتن روشن می‌شود. پس تن به رفتن دادم تا حجِ ناتمام درونم را تمام کنم.

میقاتِ من، بلندای خاموشِ کوهستان بود؛ جایی که زمین به آسمان می‌رسید و فقط پژواکِ نفس‌های خودم شنیده می‌شد. در ابتدای این خلوت، دسته‌های کلاغ‌هایی که در سکوت از بالای سرم می‌گذشتند، گویی نخستین شاهدانِ عینیِ این بازگشت بودند؛ تماشاگرانی که شهادت می‌دادند بنده‌ای قصد کرده بندهای کهنه را پاره کند.

قلم را که روی کاغذ گذاشتم، سنگینیِ تمامِ کینه‌ها، حسرت‌ها و خطاهای گذشته در نوک انگشتانم جان گرفت. نوشتم و نوشتم با هر اعتراف، غباری از روحم شسته شد. اما لحظه‌ سوزاندنِ آن سیاهه، معجزه‌ای دیگر بود؛ کاغذ که در آغوشِ شعله‌ها رفت، گویی تمامِ بندهای نامرئیِ گذشته به خاکستر بدل شدند. وقتی باد دانه‌های خاکستر را در آغوشِ بی‌کرانِ آسمان پراکند، با چشم‌های خودم دیدم و لمس کردم  که چگونه دردهای سالیان، پیش چشمم به نیستی پیوستند و کوه، سنگینی‌ام را از من تحویل گرفت. آری رهاشدن در آغوش پر عشششق خداوند رو حس کردم.

آن‌گاه سر بر سجده نهادم؛ سجده‌ای که دیگر  از سرِ درماندگی نبود، بلکه طوافی حقیقی گردِ قبله‌ راستی بود. وقتی پیشانی از خاک برداشتم؛ سبکیِ غریبی داشتم، تولدی بی‌نقص پس از عبوری سخت.

همان لحظه که نگاهم به آبیِ بی‌کران آسمان  گره خورد، بر فراز سرم پروازِ باشکوهِ یک عقاب را دیدم که بدون هیاهو و در حال  اوج گرفتن بود.
در کنگره۶۰ یاد گرفته بودم که عقاب، تمثیلِ تیزبینی، جسارت و پرواز در ارتفاعی است که پای هیچ کسی به آن نمی‌رسد. آن پروازِ آرام، گویی مهرِ تأییدِ هستی بر پایانِ کاروانِ سرگردانی‌هایم بود؛ نشانه‌ای روشن که به من می‌گفت از زمین‌گیری رها شده‌ام و حالا وقتِ اوج‌گیری است.

پیمان، برای من یک دستورالعمل نبود؛ یک نفسِ راحت بود، آشتی با خویش خویشتن و پایانِ بیگانگی با خدا.
آن روز از کوه فرود آمدم، اما نه با پاهای گذشته؛ من زائری بودم که در میقاتِ هشتم، احرامِ رهایی بست و یاد گرفت چگونه مانند عقاب، برفرازِ طوفان‌ها پرواز کند.

نویسنده: راهنما همسفر طیبه (لژیون پنجم)
رابطه خبری: همسفر اعظم (مرزبان خبری)
ویرایش و ارسال: راهنمای تازه واردین همسفر لیلا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی محمدی‌پور قم

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...