English Version
This Site Is Available In English

گروه خانواده- تقاطع سبک‌بالی و مسئولیت

گروه خانواده- تقاطع سبک‌بالی و مسئولیت

روزها و شب‌های پیش از فرارسیدن این روز بزرگ، قلبم پر از دلهره و اضطراب بود. رویارویی با تمام تاریکی‌های گذشته و ایستادن در برابر آینه‌ بی‌نقص درون، شجاعت می‌خواست. نزد راهنما همسفر زینب رفتم و اجازه انجام پیمان وادی هشتم را از ایشان گرفتم. وقتی با همان آرامش و اطمینان همیشگی‌اش به من نگاه کرد و اجازه را صادر نمود، گویی تمام آن دلهره‌ها فروریخت و جایش را به یک قوت قلب عجیب و نیرویی تازه داد.

با این اجازه و با عزمی راسخ، روسری سفیدم را پوشیدم؛ نمادی از پاکی، نوشدن و آغازی دوباره. راهی کوهستان شدم، نقطه‌ای دنج و خلوت که هیچ‌کس پیرامونم نباشد و صدای بلندی، سکوت درونم را نشکند. ساعت ۱۲ظهر بود و زمان مواجهه فرزانه با خودش فرارسیده بود.

قلم و کاغذ به دست گرفتم. در برابر قدرت مطلق، ادب را به‌جا آوردم و طی ۳۰ثانیه قصد خودم را اعلام کردم. شروع کردم به نوشتن سیاهه اشتباهات و خطاهای گذشته‌ام، خطاهایی که براساس برداشت خودم ضدارزش یا گناه بودند. لیست را به صورت فهرست‌وار نوشتم تا مبادا کسی بالای سر من ظاهر شود و سیاهه را از من بگیرد و برعلیه من استفاده کند. حالا باید این بار سنگین را بلند می‌خواندم؛ ۳مرتبه با صدای بلند نوشته‌هایم را قرائت کردم تا گوش خودم بشنود.

لحظه موعود فرارسید: سوزاندن سیاهه! کاغذها را آتش زدم و خاکسترشان را به باد سپردم. در این لحظه، در حالی‌که شعله‌های آتش، خاکستر سیاهی‌ها را با خود می‌برد، موجی از سبک‌بالی تمام وجودم را فرا گرفت. انگار از درون کاملاً خالی شده بودم، تمام بار سنگین گناه‌ها، خطاها و عذاب‌های وجدانی که سال‌ها روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد در یک لحظه سوخت و به باد سپرده شد. حس رهایی عجیبی داشتم، گویی قفسی شکسته و روحم پس از مدت‌ها نفسی تازه کشیده بود.

این فقط یک روی سکه بود. با ورود به مرحله دوم، یعنی نوشتن خواسته‌ها و دعاهای جدید و بستن پیمان محکم برای جبران گذشته، حس دیگری تمام وجودم را احاطه کرد. با خواندن خواسته‌ها و تبدیل آن به قطعات ریز و سپردن آن‌ها به امانت باد, ناگهان متوجه سنگینی تازه‌ای روی شانه‌هایم شدم. این دیگر بار تاریکی نبود؛ بلکه بار سنگین یک مسئولیت مقدس بود. من با دست خودم پیمان بستم که از این تاریخ به بعد، ضدارزش‌ها را تکرار نکنم و برای خدمت به انسان‌های دردمند با تمام وجود تلاش کنم. این حس خالی‌شدن از گذشته و در عین حال پذیرش مسئولیت سنگین آینده، به من یادآوری کرد که نگهبانی از این پاکی تازه، تعهدی بزرگ می‌طلبد.

تا ساعت ۴بعدازظهر در جایگاه خود در کوهستان، در سکوت کامل به پرواز درآمدم؛ در حالی‌که طبیعت شاهد و گواه این راز پنهان میان من و قدرت مطلق بود.

در آخر شیرینی این سفر درونی، با یک پایان‌بندی بی‌نظیر کامل شد. پس از اتمام مراسم و بازگشت از آن خلوت ناب، برای دریافت نشان پیمان نزد بنیان کنگره رفتم. لحظه‌ای که نشان پیمان را از دستان پرتوان و پرمهر آقای مهندس دریافت کردم، بغضی از سر شوق گلویم را فشرد. با دریافت این نشان از دستان ایشان، تمام آن دلهره‌های روزهای قبل و آن بار سنگین مسئولیت، جایش را به نوری از امید، یقین و عشقی خالصانه داد.

اکنون من با نشانی بر سینه و عهدی در اعماق جانم، آماده‌ام تا تاوان گذشته را با خدمت به خلق بپردازم و حافظ این پیمان مقدس باشم.

معشوق به سامان شد، تا باد چنین بادا...
کفرش همه ایمان شد، تا باد چنین بادا...

رابط خبری: همسفر رقیه رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون دوم)
نویسنده و ارسال: همسفر فرزانه رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون دوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی یزد

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...