English Version
This Site Is Available In English

ایستادن در لبه پرتگاه

ایستادن در لبه پرتگاه

سلام، من یک همسفر هستم. می‌خواهم در مورد وادی هشتم و تأثیر آن بر زندگی‌ام صحبت کنم. من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که وارد زندگی‌ای بشوم، به کسی تکیه کنم، دوستش داشته باشم که با بیماری اعتیاد دست‌وپنجه نرم می‌کند و بسیاری از قول و قرارها و وعده‌هایش برای من محقق نمی‌شود. من هیچ‌وقت نمی‌توانستم قبول کنم که همسرم با بیماری اعتیاد روبه‌رو است؛ حتی زمانی که فردی را می‌دیدم که با اعتیاد دست‌وپنجه نرم می‌کند با خودم می‌گفتم: «چطور می‌تواند با این شرایط زندگی کند؟» اما روزی رسید که خودم با همین مسئله روبه‌رو شدم. در کشور ما جایی وجود دارد به نام کنگره۶۰ که من در ابتدا اصلاً قبول نمی‌کردم به آنجا بیایم. هرچقدر همسرم و خانواده‌اش می‌گفتند: «فقط یک بار بیا و کنگره را ببین»، نمی‌توانستم قبول کنم؛ اما نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد.

انگار نیرویی از درون مرا به سمت کنگره۶۰ کشاند و دلم خواست وارد این مسیر شوم. وقتی روز موعود رسید، حس عجیبی داشتم. استرس داشتم و با خودم فکر می‌کردم قرار است به کجا بروم. مدام افکار منفی به سراغم می‌آمد و با خودم می‌گفتم: «من چطور می‌توانم وارد کنگره شوم؟» وقتی به کنگره رسیدم، همین که قدم به داخل گذاشتم، انگار ندایی در درونم می‌گفت برگرد؛ اما در کنار آن ندای دیگری از قلبم می‌گفت: برو جلو، همه چیز زندگی‌ات اینجا رقم خورده است. من به ندای قلبم گوش دادم و جلو رفتم. وقتی وارد کنگره شدم، انگار دنیای سیاه من تبدیل به دنیایی واقعی و زیبا شد، انگار زندگی جدیدی برای من آغاز شد. در این مسیر با راهنمای تازه‌واردها آشنا شدم. ایشان دنیای تازه‌ای را به من نشان دادند و کمک کردند نگاهم به زندگی و مسئله اعتیاد تغییر کند.

من حتی دوست ندارم از واژه معتاد برای همسرم استفاده کنم و بیشتر ترجیح می‌دهم بگویم بیمار. راهنمایم به من گفت: «یک کفش آهنی به پا می‌کنی و لب پرتگاه می‌ایستی. هر لحظه ممکن است سقوط کنی و یا بتوانی خودت را حفظ کنی. این بستگی به دیدگاه، رفتار و کردار خودت دارد؛ اینکه چگونه بتوانی آن کفش را حفظ کنی.» این جمله برای من بسیار آموزنده بود و باعث شد بیشتر به نقش خودم در این مسیر فکر کنم. در ادامه مسیر، راهنمای جدیدم وارد زندگی من شدند. ایشان آن‌قدر مهربان و دوست‌داشتنی هستند و با صبر و محبت راهنمایی‌ام می‌کنند که احساس می‌کنم در این مسیر تنها نیستم و همیشه کسی هست که به من کمک کند تا از مسیر خارج نشوم. در چند ماهی که وارد کنگره شده‌ام، چیزهای زیادی دیده‌ام و آموزش‌های زیادی گرفته‌ام.

یکی از مهم‌ترین آموزش‌هایی که دریافت کردم، درست زندگی کردن و محبت کردن به مسافر است، محبتی که می‌تواند در مسیر درمان و رهایی به او کمک کند. من در گذشته بسیار ناراحت، دل‌شکسته و ناامید بودم. خشم، نا‌امیدی و احساس شکست زیادی داشتم؛ اما به‌تدریج با آموزش‌های کنگره توانستم بر این احساسات غلبه کنم و تغییرات زیادی در زندگی خودم به وجود بیاورم. امروز از اینکه وارد کنگره۶۰ شده‌ام، بسیار خوشحالم و از خداوند سپاسگزارم. از آقای مهندس و خانواده محترمشان و همچنین از راهنمای خوبم از صمیم قلب تشکر می‌کنم که به من کمک کردند زندگی‌ام را بهتر ببینم، در کنار همسرم بمانم و یاد بگیرم چگونه در مسیر درمان و رهایی او، نقش درستی داشته باشم. امروز امیدوارم جوانانی که وارد کنگره۶۰ می‌شوند، بتوانند سلامت خود را به دست بیاورند و دوباره در کنار خانواده‌هایشان زندگی‌ای سرشار از شادی، نشاط و آرامش داشته باشند.

در پایان چیزی که از وادی هشتم یاد گرفته‌ام این است که باید حرکت کنم. اگر در مسیر حرکت کنم، راه برایم نمایان می‌شود. شاید در طول مسیر با ترس، نا‌امیدی و مشکلات زیادی روبه‌رو شوم؛ اما نباید متوقف شوم. همیشه باید به خداوند ایمان داشته باشم و به حرکتم ادامه بدهم. یادم باشد که کفش آهنی به پا دارم و در لب پرتگاه ایستاده‌ام؛ پس باید با آگاهی، صبر، آموزش و حرکت در مسیر درست، قدم‌به‌قدم پیش بروم. خدا را شکر که کنگره۶۰ را در مسیر زندگی من قرار داد.


نویسنده: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر ریحانه (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر سحر رهجوی راهنما همسفر ریحانه (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: راهنمای تازه‌واردین همسفر معصومه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی شمس

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...