هشتمین جلسه از دوره هجدهم از سری کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران آقا، نمایندگی شفا مشهد، با استادی مسافر پهلوان ابوالفضل، نگهبانی راهنمای محترم همسفر محسن و دبیری همسفر محمد، با دستور جلسه «وادی هشتم، تاثیر آن روی من»، شنبه، ۱۱ مهرماه ۱۴۰۵، ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان ابوالفضل هستم مسافر. خیلی خوشحال هستم که امروز در جمع با محبت شما عزیزان حضور دارم. تشکر از جناب مهندس که بستر و مکانی را فراهم کردند که امروز در کنار هم جمع شویم و آموزش بگیریم. تشکر میکنم از ایجنت محترم که به من اجازه خدمتگزاری دادند، همینطور نگهبان عزیز و گروه مرزبانی. به نظر خودم یکی از مهمترین کارهایی که کنگره برای من انجام داد این بود که هدف به من داد. در ابتدا باید سر یک ساعت و در یک روز خاص حضور پیدا میکردم، بعداً که تفکر کردم دیدم کنگره چه جای خوبی است، زیرا من در وقتشناسی مشکل داشتم. و این یکی از نعمتهای کنگره است که به ما برنامه داشتن را آموزش میدهد و از نظر من بسیار ارزشمند است و نقطه آغازی هست که انسان بیراه نمیرود، خواسته دارد، هدف دارد و در راستای آن خواسته حرکت میکند. حالا کسی ممکن است زودتر به نتیجه خود برسد و کسی دیرتر به نتیجه برسد و اگر وارد قیاس بشویم باعث سقوط ما خواهد شد. زیرا ممکن است یکی که میآید حالش بسیار خراب باشد و مثلاً زیر صد باشد و امروز که میآید بشود صفر، و دیگری که نمره پیشین آن ده است و میآید و بیست میشود، حال کدام بهتر است و بیشتر تغییر کرده است؟ آن که زیر صد بوده و صفر شده است. پس هر کسی در جایگاه خودش توان دارد؛ یکی بیشتر دارد و بیشتر حرکت میکند، و چیزی که مهم است این است همه ما سوار این اتوبوس هستیم. حالا اینکه کجای این اتوبوس هستیم و کی میرسیم برای ما اهمیت ندارد، چون اختیار خود را به کسی دادهایم که به آن اطمینان داریم. مانند کودکی که خود را از بالا رها میکند و نگاه نمیکند که آیا پدر او را میگیرد یا خیر، و امروز ما اینجا همین حالت را داریم و اطمینان و اعتماد به سیستم و آقای مهندس داریم. یک نکته مهم درباره نیروهای بازدارنده که خود من درگیر آن بودم و الان هم هستم، این هست که در زمان مصرف من زمان زیادی برای مصرف میگذاشتم، شاید ۱۳ الی ۱۴ ساعت در روز، و اکنون از زمانی که به کنگره میآیم این زمان را برای خدمت میگذارم.
.jpg)
قبلاً من پول، وقت و انرژی خود را در تاریکیها و ضد ارزشها مصرف میکردم و امروز هم در حال مصرف آنها در کنگره و راه ارزشها هستم. اما جایی متوجه شدم که من در حال جایگزین کردن هستم و هیچ تغییری در من رخ نداده است. از خود پرسیدم که هدف چیست؟ آیا نسبت به قبلم تغییر کردهام؟ اگر تغییر نکردهام، پس وقت و زمانی که در تاریکیها میگذاشتم با اینجا برای من فرقی ندارد و امروز عادتهایم را عوض کردهام و یک طوری دارم به اینجا میآیم. به نظر من کار نیروی بازدارنده این است که در وهله اول میگوید که تو خیلی کارت درست است. تو قبلاً پولهایت را صرف ضد ارزشها میکردی، اکنون به لژیون سردار و خلق خدمت میکنی، در همین جا نقطه سقوط آغاز میشود. پس هدف چیست؟ هدف تغییر است. ما یک وقتهایی هست که میگوییم تکلیف داریم، مکلف هستم سیدی بنویسم، مکلف هستم سر ساعت حضور پیدا کنم... این تکلیف تا یک جای خوب هست، ولی از یک جایی باعث سقوط انسان و روزمرگی انسان میشود و انسان عادت میکند، نقطه حساس کجاست؟ نقطه حساس در تغییر است. من اینجا میآیم، مثلاً سه ساعت وقت میگذارم، نتیجهاش چیست؟ آیا رابطهام با خانوادهام بهتر شده است؟ یا دائماً درگیر هستم؟ در نهایت، انسان باید از یک نقطه، تغییرات خود را مورد ارزیابی قرار دهد تا بداند آیا عملش ثمرهای داشته و تغییری در او صورت گرفته است یا خیر. به دیدگاه من، این مسئله سه ضلع دارد که یکی از آنها، «دیده شدن» است. برای مثال، زمانی که خدمتی میگرفتم، توجه میکردم که آیا راهنمایم مرا میبیند یا خیر؛ همهی ما نیاز به دیده شدن داریم و این دیده شدن، انرژی در ما ایجاد میکند. حال، هدف این انرژی چیست؟ این است که دیدِ ما قوی شود؛ اگر این اتفاق بیفتد، باز هم دیده خواهیم شد. دیده شدن انرژی دارد و صحبت کردنِ خوب نیز انرژیبخش است، اما اگر از جایی به بعد تغییری در ما رخ ندهد میشویم، مانند هواپیمایی که در ارتفاع چهار هزار پایی قرار دارد؛ اما اگر ارتفاعش را تغییر ندهد، سقوط خواهد کرد. نکتهی مهمی در بابِ حرکات وجود دارد؛ ما حرکت نسبی، حرکت چرخشی و حرکت انتقالی داریم. در حرکت نسبی، وضعیت ما مانند نشستن در قطار است؛ قطار در حال حرکت است، اما این احساس در ما به وجود میآید که «ما» در حال حرکت هستیم. این بدترین نوع حرکت است، یعنی همان توهم؛ من در کنگره هستم، دوستانم در حال حرکت هستند و من تصور میکنم خودم در حال حرکت هستم؛ این تصور باعث سقوط میشود. برخی حرکات نیز مانند «تردمیل» است؛ شما حرکت میکنید، زحمت میکشید و به جلو میروید، اما مسیر ثابت است. حرکت دیگری نیز داریم که مربوط به حقههای نفس است؛ من به کنگره میآیم و حالم خوب میشود، اما در لژیون ده متر به جلو میآیم و ده متر حالم خوب میشود، در حالی که لژیون صد متر حرکت کرده است و من نود متر عقب ماندهام. درست است که انسان باید از آن ده متر لذت ببرد، اما این موضوع میتواند جزء حقههای نیروی بازدارنده نیز باشد که انسان را از تلاش کردن باز میدارد. در هر حال، مهمترین حرکت این است که ما پشت سر آقای مهندس حرکت کنیم. ما نمیتوانیم خودِ آقای مهندس شویم، اما میتوانیم به ایشان شباهت پیدا کنیم. ما میتوانیم خردِ آقای مهندس را داشته باشیم، اما عقلِ ایشان را نمیتوانیم داشته باشیم؛ مشروط بر اینکه در مسیر درست حرکت کنیم. از اینکه با سکوت خود به صحبتهای من گوش کردید، سپاسگزارم.
دعای پایان جلسه
.jpg)
مرزبان خبری: همسفر معین
تایپ: همسفر میلاد (لژیون یکم)
عکاس: همسفر علیرضا (لژیون دوم)
ویراستاری و ارسال خبر: همسفر محمد حسین (لژیون چهارم)
سایت همسفران آقا نمایندگی شفا مشهد
- تعداد بازدید از این مطلب :
113