سلام دوستان پرویز هستم یک مسافر.

روزهای پایانی خدمت سربازی را میگذراندم. یک شب حال عجیبی داشتم؛ یکی از دوستانم سیگاری به من تعارف کرد و گفت: “بیا این را بکش و بیخیال دنیا باش؛ تو که سیگاری نیستی، با یک نخ که کسی سیگاری نمیشود.”
من که بین دوستانم به آدم نترس معروف بودم، برای اینکه کم نیاورم و فکر نکنند بچه هستم، با نادانی تمام برای خودنمایی، سیگار را گرفتم. با اینکه مدام سرفه میکردم، با پررویی تا ته کشیدم و همان شب، بذر اعتیاد در وجودم کاشته شد. دو سه روز بعد، خودم از او درخواست کردم و او هم به رسم رفاقت، یک پاکت به من داد. حدود یک هفته با همان یک پاکت، بذر کاشتهشده را آبیاری کردم تا جوانه زد.
چند روز بعد پرسیدم: “چرا سیگار میکشید؟ گلویتان اذیت نمیشود؟” همان دوست، قرصی به من داد و من بیخبر از عاقبت شوم آن، قرص را خوردم. بعد از یک ساعت حالم دگرگون شد؛ حالت تهوع شدید، خشکی دهان، سرگیجهای که زمین را دور سرم میچرخاند. مرتب آب میخوردم تا اینکه بعد از دو سه ساعت حالم خوب شد؛ انگار خستگیناپذیر شده بودم.
سیگار میکشیدم و دیگر خبری از سوزش گلو نبود؛ بذر اعتیاد در وجودم به بار نشسته بود. فهمیدم نام آن قرص “ترامادول ۱۰۰” است. آن سالها قرص به راحتی بدون نسخه در داروخانهها پیدا میشد و من یواشکی یک ورق خریدم. خلاصه، با یک نخ سیگار سر از ترامادول درآوردم و به جایی رسیدم که روزی یک ورق ۱۰تایی مصرف میکردم. نقطه تحملم به شدت بالا رفته بود و دیگر قرص جواب نمیداد. چند بار هم به دلیل سوءمصرف دچار تشنج شدم و کارم به بیمارستان کشید.
آنجا تصمیم گرفتم مواد سنتی مصرف کنم؛ چرا که واقعاً تبدیل به یک مصرفکننده شده بودم، هرچند خودم هنوز باور نمیکردم. پلههای ورود به دنیای تاریکی و بدبختی را به سرعت طی کردم. بدون لحظهای تفکر در عواقب کار، مصرف انواع مواد را تجربه میکردم و از حال خودم لذت میبردم! مصرف سیگارم به روزی دو بسته رسیده بود. سر هر کاری میرفتم، آنقدر کار میکردم که کارفرما از من سوءاستفاده میکرد و با تشویقهای کاذب، کل کار را روی دوش من میانداخت.
من هم در توهم دانایی و قدرت بودم و حاضر نبودم این حال را با چیزی عوض کنم. آن زمان پول زیادی درمیآوردم و خودم را آدم موفقی میدانستم؛ غافل از اینکه این روزها، بازپرداخت بسیار سنگینی دارد و باید روزی همه این پولها را با سودی کلان پس بدهم.
کارم به جایی رسید که هر نیمساعت باید مصرف میکردم؛ در دستشویی، حمام، ماشین، پارکینگ، روی پشتبام، در کوچه باغها، لب رودخانه و حتی داخل چادر مسافرتی! دیگر عاجز و درمانده شده بودم. تمام رفقایی که روزی مثل برادرم بودند، ترکم کردند. همسایهها مرا با انگشت به همدیگر نشان میدادند و اگر چیزی گم میشد، اولین نفر به من شک میکردند.
در هر شرکتی که میرفتم، یا از دم در میگفتند “نیرو نمیخواهیم” یا بعد از یک هفته اخراج میشدم. دیگر توان کار کردن نداشتم، تمام پساندازم را هزینه مواد میکردم، گوش خیلیها را میبریدم و پولشان را نمیدادم. لوازمی که با سختی خریده بودم را نصف قیمت میفروختم.
کار به جایی رسید که عزیزترین کسانم کیف پولشان را از من پنهان میکردند. وقتی مهمانی از شهرستان میآمد، مادرم مرا پنهان میکرد تا نبینند. گریه پدرم را هرگز ندیده بودم، اما دیدم. مادرم شب و روز گریه میکرد و کاری از دستش برنمیآمد. خواهرهایم نزد همسرانشان خجالت میکشیدند. یک نخ سیگار، کل جوانی و شور زندگی من و خانوادهام را به آتش کشید.
اما در تمام این مسیر، همسفرم با جان و دل پای من ایستاد، برادرم مثل کوه پشتم بود و پدر و مادرم با حمایتهای مالی مرا یاری کردند.
چند بار برای ترک به کمپ رفتم، چند بار در خانه خوددرمانی کردم، اما بینتیجه بود و همیشه بدتر از قبل به خانه اول برمیگشتم؛ چرا که آن تلاشها، غذای نیمهپخته و خامی بود که نتیجهای جز شکست نداشت. تا اینکه پیام کنگره ۶۰ توسط یکی از اقوام که حالش ده برابر از من بدتر بود، به من رسید ،وارد کنگره شدم و اکنون پس از مدتی سفر، با حالی بسیار عالی به رهایی رسیدم.
این حال خوش را مدیون آقای مهندس دژاکام، راهنمای عزیزم آقا جلال، سایر اعضای کنگره، همسفر صبورم و برادر عزیزم آقا بهروز هستم. به امید رهایی تمام مصرفکنندگان.»
بارگذاری و ویرایش: مسافر داود خدمتگزار سایت
مسافران نمایندگی صفادشت
- تعداد بازدید از این مطلب :
57