سلام دوستان کوکب هستم همسفر
آقای خدامی میگویند: «وادیها قوانینی هستند که اگر خوب دقت کنیم، همیشه و در همه جا جاری هستند. اگر بلد باشیم، یاد گرفته باشیم و به آنها عمل کنیم، در بازی زندگی بازیکن خوبی خواهیم بود؛ بهطوریکه خودمان و دیگران از بازی ما لذت میبرند، دوست داریم تمام ۹۰ دقیقه در زمین باشیم و طرفداران زیادی خواهیم داشت؛ اما اگر بلد نباشیم، یا بلد باشیم و عمل کردن را ندانیم، طوری بازی میکنیم که هم حال خودمان را میگیریم و هم حال دیگران را؛ بازی ما برای دیگران لذت و زیبایی نخواهد داشت و همه میخواهند که ما هرچه زودتر از زمین خارج شویم.» بازیکن خوب در بازی زندگی، کسی است که به دانایی رسیده یا در مسیر دانایی است و سعی میکند دانایی خود را به «دانایی مؤثر» تبدیل نماید؛ زیرا دانایی، وضعیت و مرتبه جهانبینی را مشخص میکند. از صحبت ایشان یاد گرفتم که با حرکت کردن، درست حرکت کردن و یاد داشتن قوانین زندگی، بازیکن خوبی میشوم.
وادی هشتم، آینهای شد تا خودم را در آن ببینم. به من گفت: «ای کوکب، چرا نشستهای و زانوی غم بغل گرفتهای؟» پاسخ وادی، طنین یک رعد رسا بود: «با حرکت، راه نمایان میشود.» فهمیدم که جاده در انتظار ایستادن من نخواهد ماند؛ جهان هستی در حال جاری بودن است. آب میرود تا به دریا برسد و انسان اگر بایستد، مرداب میشود. اما حرکت، آدابی دارد؛ یاد گرفتم پیش از هر قدمی، باید از دوراهیهای سرنوشتساز عبور کنم. رسیدن به دوراهی ارزشها و ضدارزشها، انتخابِ من است که عیارِ حرکت مرا تعیین میکند. کنگره بود که مرا از ناامیدی نجات داد. در وجودم ذرهذره امید پدیدار گشت و کمکم فهمیدم راهی که میروم، صراط مستقیم است. قبل از کنگره، نیروهای منفی به من القاء میکردند که «دیگر تمام شد، راهی نیست، همه راهها را رفتهاید و مسافرت درمان نشد، نمیشود، دیگر ادامه نده، به آخرش رسیدهای.» ناامیدی را نه تنها با حس، بلکه با پوست و گوشتم لمس کردم.
خدایا شکرت که به من فهماندی همسفر بودن، ایستادن و سوختن نیست؛ همسفر بودن، پابهپای مسافر در مسیر عشق و دانایی دویدن است. من حالا با تمام وجودم در حرکت هستم؛ چون ایمان دارم که راه درست، همانجا پیش پای ما سبز میشود. در کنگره حرکتِ درست را پیدا کردم؛ حرکت من یعنی رها کردن کولهبار خشم، دست کشیدن از قضاوت کردنِ مسافرم و یاد گرفتنِ اینکه چگونه شاد باشم و دیگران را شاد کنم. بزرگترین درسی که در وادی هشتم یاد گرفتم، «جبران خسارت» بود. همیشه فکر میکردم که فقط مسافرم باید جبران خسارت کند؛ چون او با مصرف مواد زندگی ما را به فنا داده است؛ اما وقتی به خودم نگاه کردم، دیدم من هم خسارتهای زیادی به روح و روان خودم زدهام؛ با ناامیدی، با فریادهای بیصدا و با کنترل کردنهای وسواسی. من هم باید جبران خسارت کنم.
وقتی تصمیم گرفتم حرکت کنم و نگاهم را از روی او برداشتم و روی خودم گذاشتم، ناگهان راه نمایان شد. آن جادهای که فکر میکردم بنبست است، راه تازهای به رویم گشود. وقتی من آرام شدم، فضای خانه آرام شد؛ وقتی از تلاش برای تغییر دادنِ او دست کشیدم، او همراهش را پیدا کرد. فهمیدم که حرکت، یک کار انفرادی نیست؛ وقتی من در راه صراط مستقیم قدم برمیدارم و انرژیام را صرف یادگیری و رشد خودم میکنم، ناخودآگاه دست او را در دست میگیرم. ما حالا نه دو نفر جدا، بلکه دو همسفریم در یک جاده؛ جادهای که پایانش را نمیدانیم؛ اما میدانیم که با هر قدم درست، نور بیشتری به آن میتابد.
چند نکته که در هنگام حرکت باید به آن توجه کنم: اول اینکه هدف یا خواسته مشخصی داشته باشم؛ چون گاهی اوقات نمیدانیم چه میخواهیم. دوم، بعد از مشخص کردن هدف، بایستی با تمام وجود بخواهیم که آن را بهدست بیاوریم؛ انسانی که تشنه باشد، برای رسیدن به آب بیشتر تلاش میکند. سوم، در مسیر حرکت گاهی به دوراهیهایی برمیخوریم که یکی مسیر ارزشی و دیگری ضدارزشی است. هر فرد براساس خردمندی یا بیخردیاش یکی را انتخاب میکند و به راه خود ادامه میدهد؛ یا مثل آهویی در میانه راه، سرسبزیِ کاذبی مشاهده میکند و از مسیر اصلی خارج میشود. آقای مهندس میگویند: «یک راه هزار فرسخی را با اولین قدمی که برمیداریم، ۵۰ درصدِ آن راه را رفتهایم.»
در این وادی برای رفتن به مسیر ارزشها، اولین کاری که انجام میدهیم جبران خسارت است و حساب خودمان را تسویه میکنیم؛ اول نسبت به خودمان، بعد نسبت به خانواده و سپس نسبت به جامعه. پس من باید اول خودم را ببخشم و در بازسازی و ترمیم جسم و روانم اقدام کنم. در مورد خانواده، باید ببینم چه مسئولیتی داشتم؛ آیا آن را بهدرستی انجام دادم یا کوتاهی کردم؟ پس باید جبران کنم و جبران خسارت از جامعه؛ همیشه از جامعه انتظار داشتم و هیچ وقت فکر نمیکردم که جامعه از من انتظاراتی دارد. وقتی من تحصیلاتم را انجام دادم، چه کارهای مثبتی در قبال خودم انجام دادهام؛ همین آگاهی باعث شد که همیشه روی خودم تمرکز کنم. مقصر دیگران نیستند؛ بلکه این من بودم که مسیرم درست نبود.
آیا باز هم به سمت تاریکی میروم یا با وجود تمام ترسها، به سمت نور قدم برمیدارم؟ درست در همینجا است که داستان «پیمان» پیش میآید؛ روزی است که من باید عهد ببندم که دیگر به گذشته ویرانشده باز نگردم. ایستادن در نقطه پیمان و روبهرو شدن با تمام تیرگیهای درون و سپس با دستان و ارادهای پولادین، خط کشیدن روی آنها و پاک کردن سیاهیها با توبهای راستین و حرکتی از جنس عشق، تنها راه من است. میدانم که در این سفر، نه ترس از آینده دارم و نه حسرت گذشته را میخورم؛ چراکه آینده، محصولِ همین قدم کوچکی است که همین حالا روی زمین میگذارم.
ممنونم از آقای مهندس و خانوادهی محترمشان و همهی عزیزانی که در راه خدمت به کنگره هستند. همچنین از راهنمایان عزیزم سپاسگزارم که با محبت و عشق، این مسیر را برای من هموار کردند. با آموزشهایی که از آنها آموختم، حرکت کردم و با حرکت کردن، راه برایم نمایان شد. حالِ خوشِ امروزم را مدیون این بزرگواران هستم.
نویسنده: راهنمای تازهواردین همسفر کوکب
عکاس: همسفر هانیه رهجوی راهنما همسفر محدثه (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
94