اول از همه خداراشکر میکنم که اذن ورودم برای اجرای پیمان وادی هشتم صادر شد. از آقای مهندس و خانوادهی محترمشان خیلی سپاسگزارم که این بستر را برای ما فراهم کردند تا به آرامش برسیم. از راهنمایم همسفر سمیه هم کمال تشکر را دارم که به من کمک کردند تا پیمان هشتم را اجرا کنم.
من تقریباً پنجسالی میشود که به کنگره۶۰ آمدهام و در این پنچسال نزدیک دوسال است که میخواهم تصمیم بگیرم که پیمان هشتم را اجرا کنم؛ ولی همیشه از آن ترس داشتم که لیاقتش را نداشته باشم. خداراشکر از آن موقع که رهایی سفر تغذیه سالم را گرفتم؛ حسهایم آنقدر قوی، خوب و زیبا شده که تصمیم گرفتم پیمان هشتم را اجرا کنم.
انگار خدای بزرگ همه چیز را مرتب چیده که زمانش فرا برسد، دقیقاً برای من هم اینطوری اتفاق افتاد.
صبح یکشنبه درست مثل روز رهایی سفر تغذیه سالم، همین حس سبکبالی و حس نشاط را داشتم. ساعت پنج صبح بیدار شدم، دوش گرفتم، مشغول خواندن نماز، مناجات و سوره یاسین شدم و همچنین سوره حمد را خواندم که راهنمایم همسفر سمیه فرمودند: هر روز سوره حمد را بخوانید که گرهگشا است و در آخر دعای شکرگزاری را هم خواندم. من آن روز نیت کردم لقمههای کوچک برای خودم و دو خواهر لژیونیام درست کردم و چند تا سیب هم برداشتم و در کیف خود قرار دادم و بعد به سمت پارک حرکت کردم. ساعت یازده و بیست دقیقه بود که من به همراه دو خواهر لژیونیام، همسفر مدینه و همسفر زهرا برای اجرای پیمان هشتم به پارک رسیدیم؛ چون تا زمان اجرای پیمان وقت زیاد بود باهم صحبت کردیم و از همدیگر راهنمایی گرفتیم.
بعد از آقای نگهبان پارک سوال پرسیدیم که در این ساعت از ظهر کسی به این پارک نمیآید؟ گفتند: خیر. به ایشان گفتیم که کسی مزاحم ما نشود؛چون ما عبادت داریم برای شما هم دعا میکنیم، ایشان خیلی محترمانه گفتند: چشم، برای جوانان بسیار دعا کنید. آرامش و سکوت همه جا را فرا گرفته بود.
ساعت دوازده اجرای پیمان شروع شد. من آیةالکرسی، چهار قل و بعد دعای شکرگزاری را خواندم و با توکل به خدا شروع کردم به نوشتن سیاهه. خیلی حالم خوب بود، انگار جز خدای خودم چیز دیگهای را حس نمیکردم، آنجا خودم را به خداوند بزرگ سپردم.
موقع نوشتن سیاهه از خدای بزرگ خواستم که به بزرگیاش من را ببخشد؛ بهخاطر گناهانی که قبلاً مرتکب شده بودم. یکی یکی مورچههای بزرگ و کوچک از روی دست و پاهای من؛ حتی روی دفترم راه میرفتند و من یکی یکی آنها را آرام میگرفتم و به جای دیگری میگذاشتم. خیلی عجیب بود در خانهی ما خیلی مورچه است و همیشه دوای مورچه میزدم و آنها را از بین میبردم؛ ولی اینجا دلم نمیآمد و میگفتم: اینها هم موجود خداوند هستند و گناه دارند. بزرگان ما همیشه میگویند: اگر در خانههایتان مورچه دارید آن را نکشید، برکت میآورد؛ ولی من بهخاطر اینکه همه جای خانه را نگیرد دوای مورچه میزدم. در پارک وقتی آنها را آزاد میکردم؛ حس خوبی به من دست میداد.
فردای صبح روز پیمان: ساعت شش و نیم صبح بود که از خواب بلند شدم، نگاهی به بیرون انداختم و دیدم کبوترها روبهروی خانهی ما نشستهاند و به پنجرهی ما نگاه میکنند. من همیشه به آنها دانه میدادم؛ چند روزی بود که به آنها غذا نداده بودم، کمی برنج خرده برداشتم و کنار پنجره ریختم، کبوترها آمدند و شروع کردند به خوردن کمی بعد با همدیگر دعوایشان شد و یکی از آنها به داخل خانهی ما آمد و آنقدر زیبا بود که من ترسیدم آن را بگیرم و آزادش کنم، به پسرم گفتم آن را گرفت و آزادش کرد. آنقدر حس خوبی داشتم که گفتم: خدایا این کبوتر چقدر زیبا است که به داخل خانهی ما آمد. میخواهم این را بگویم که از دیروز که پیمان اجرا کردم؛ حال و هوای دیگری دارم و احساس میکنم که کمی از بار گناهانم سبکتر شده است.
من مطمئن هستم که خداوند من را میبخشد و خواستههای من را برآورده میکند؛ چون خداوند بخشنده و مهربان است. به خودم قول دادم تا آنقدر که در توانم است با تفکر، تلاش و کوشش کارهای ضدارزشی را کنار بگذارم و به صراط مستقیم گام بردارم. خدارا هزاران بار شکر میکنم که کنگره چشم و دل من را باز کرد تا این حسهای زیبا را تجربه کنم و حالم از درون خیلی خوب شده است و حال و هوای خیلی عجیبی از روز رهایی تغذیه سالمم تا اجرای پیمان دارم.
خدا را برای عظمتش، بزرگیاش و جلالش شکر، شکر، شکر.
نویسنده: همسفر پروانه رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون چهارم)
رابط خبری: همسفر پروانه رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون چهارم)
عکاس: همسفر پریا رهجوی راهنما همسفر فریبا (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال مطلب: همسفر مهدیه رهجوی راهنما همسفر فریبا (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی رودکی
- تعداد بازدید از این مطلب :
130