زندگی برایم تکراری و یکنواخت شده بود، دیگر خبری از شادیها نبود و مانند گذشته زرق و برق لباسهای رنگارنگ من را به وجد نمیآورد. افکار منفی تمام وجودم را تسخیر کرده بود و روابط خانوادگی ما به صفر رسیده بود. نمیدانستم به کجا پناه ببرم، به چه کسی بگویم. من یک همسفر بودم؛ ولی تخریبهایم بیشتر از مسافرم بود.
همه مسئولیتهای زندگی به دوش من بود، همیشه وحشت داشتم و از طرفی نقاب میزدم که بچهها و اطرافیانم متوجه نشوند. خیلی دست و پا میزدم، تلاش میکردم، مطالعه و جستجو میکردم تا بلکه راه حلی برای این مسئله پیدا کنم؛ اما در آخر خسته، ناامید و پریشان به نقطه اول برمیگشتم. تنها کاری که از دستم برمیآمد، ماندن کنار فرزندانم و نگهداشتن زندگی در آن شرایط سخت بود. تا اینکه با کنگره۶۰ آشنا شدیم. یادم میآید روز اول تمام مسیر را گریه کردم تا به کنگره رسیدیم، احساس بدی داشتم و دوست نداشتم وارد کنگره شوم؛ اما طولی نکشید، شاید کمتر از ۲۰ روز تغییرات را در مسافرم و زندگی احساس کردم.
مسافرم هر روز بهتر میشد و شادیها دوباره به خانه ما آمد. آموزشهای کنگره به من یاد داد که در کنار یک مصرفکننده هم میشود شاد زندگی کرد؛ فقط باید نگاهمان را عوض کنیم. در کنگره ماندم و یاد گرفتم که چگونه با مسائل و مشکلات زندگی روبهرو شوم و آنها را حل کنم، همسر بهتری باشم و به فرزندانم بیشتر محبت کنم و توجه داشته باشم. کنگره به من یاد داد اگر به بعضی از خواستههایم نرسم هنوز زمانش فرا نرسیده است؛ باید تسلیم باشم، هر چند تسلیم بودن سخت است؛ ولی در نهایت آرامش درونی را برایم به ارمغان میآورد.
خداوند را هزاران بار شکر میکنم و از آقای مهندس سپاسگزارم بهخاطر این مکان مقدس، سفر خوب مسافرم و آرامش و شادی که دوباره به زندگی من برگشت.
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر؛ آرامتر از آهو بی باکتر از شیرم
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر؛ رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
نویسنده: همسفر پروین رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پانزدهم)
عکاس: همسفر محبوبه رهجوی راهنما همسفر صدیقه (لژیون ششم)
رابط خبری: همسفر پروین رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پانزدهم)
ویراستاری و ارسال: همسفر فرشته رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون هفتم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی هاتف
- تعداد بازدید از این مطلب :
96