آنچه باور است محبت است و آنچه نیست؛ ظروف تهی است.
من یک همسری بودم که حدود سیزده، چهارده سال زیر ترکشهای اعتیاد بودم. زندگی من غرق در تاریکی بود، همیشه از بیرون رفتنهای مسافرم، از دیر آمدنهایش، از رفیق بازیهایش گله و شکایت و دعوا داشتم. نه با هم مسافرت میرفتیم، نه مهمانی که به من و بچههایم خوش بگذرد.
چون همیشه تنها بودیم. این تنهایی این نگاههای دیگران، حرفهایشان از اینکه چرا همسرم نیست مرا شکنجه میداد، ولی من حتی در خواب هم تصور نمیکردم که همسرم درگیر اعتیاد باشد.
روزهایی بود که همسرم چند روز مرخصی میگرفت و میگفت خسته شدم، میخواهم استراحت کنم. اما این قدر درد داشت که همش میخوابید نه چیزی میخورد نه حرفی میزد فقط و فقط عذاب میکشید و من بی خبر از همه جا فقط برایش مسکن میبردم و او میگفت من شانس استراحت ندارم؛ باید همین روزها سرما میخوردم و من هم باور میکردم.
چندین بار این جور روزهایی را تجربه کردیم و با همهی سختیهایش این سالها گذشت تا این که یک روز فهمیدم همسرم درگیر اعتیاد شده است. چه روزها و شبهای وحشتناکی برایم بود. دنیا برایم به آخر رسیده بود شبها تنها بالای سر بچههایم مینشستم آرام آرام اشک میریختم. فقط خدا خدا میکردم که نجاتمان دهد. هیچ راهی به ذهنم نمیرسید، قادر به گفتن دردم با کسی نبودم، شده بودم یک دیوانه...
تازه فهمیده بودم اطرافمان چه آتش ویرانگری بوده است و من خبر نداشتم و حتما خواست خداوند بود و من موقعی اطلاع پیدا کردم که کنگره۶۰ در شهر خودم آمده بود و با معرفی فردی با کنگره۶۰ آشنا شدیم.
آنجا فهمیدم اعتیاد با مسافر من چه کرده، اصلا سیستم ایکس چی هست و صورت مسئله اعتیاد برایمان باز شد.
و الان که این دلنوشته را مینویسم چند ماهی هست که مسافرم رها شده است و خداوند را بخاطر حال خوبمان هزاران هزار بار شکر میکنم.
قدردان زحمات آقای مهندس و تمامی خدمتگزاران این سرای عشق هستم.
نویسنده: همسفر طیبه رهجوی راهنما همسفر سلیمه (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر سمیه (دبیر سایت)
همسفران نمایندگی رفسنجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
85