وقتی قدم به این مسیر گذاشتم، گویی با کولهباری از سنگهای سرد و سنگین وارد شدم؛ سنگهایی که از تجربههای تلخ، شکستهای پیاپی و تلاشهای نافرجام برای رهایی ساخته شده بودند. من کسی بودم که بارها تلاش کرده، بارها شکست خورده و در اعماق وجودش میگفت: آیا واقعاً راهی است؟ یا من فقط دوباره برای یک شکستِ دیگر اینجا هستم؟ من از جایگاهی مینویسم که معنای این سنگینی را با تمام وجود درک کرده است. من همسفرِ کسی هستم که مسیرِ تاریکِ اعتیاد را پیموده؛ من کسی هستم که شبها با صدای نفسهای سنگین او و با ترس از فردا، بیدار میماندم. خوب میدانم وقتی حرفِ «رهایی» به میان میآید، چقدر تشنهی رسیدن به آن هستیم.
در خانه، وقتی به چشمهای دو دختر کوچکم نگاه میکنم، تمامِ دنیایم را میبینم؛ آنها تمامِ امیدِ من هستند. در دلم، لایههایی از عشق و دلبستگی وجود دارد که شاید مدتی زیر خاکسترِ ناامیدی پنهان شده بود؛ اما در این مدت کوتاه دریافتم که آغوشِ کنگره، آغوشی بیقضاوت است. ما اینجا آمدهایم تا در کنار هم، راهِ بازگشت به خویشتن را پیدا کنیم. ناامیدی، تنها دشمنِ همیشگیِ ما است؛ دشمنی که میخواهد بگوید: «دیگر دیر شده است»، در حالی که هر نفسِ تازه، فرصتی برای شروعی دوباره است. در کنگره یاد گرفتم که اگر خستهام، تکیه بدهم؛ اگر ناامیدم، کسی هست که دستم را بگیرد. ما در این سفر، تنها نیستیم. ما با هم، از سمت تاریکی به سوی روشنایی و به سوی همان رهایی که رؤیای همه ما است، قدم برمیداریم.
هنوز روزهای اول را به یاد دارم که مدام با خودم میگفتم: نکند این مسیر هم مثل بقیه باشد؟ نکند دوباره همه چیز خراب شود؟ میدانی چقدر دلم میخواهد رها شویم؟ میدانی که تمامِ وجودم پر از حسرتِ روزهایی است که از دست رفته؟ میدانی وقتی به دو دخترم نگاه میکنم، چه دردی در قلبم میپیچد و چقدر آرزو دارم که پدری محکم و پرانرژی در کنارشان باشد؟ جواب این سؤالها را در کنگره گرفتهام و میدانم اینجا با جاهای دیگر فرق دارد. آن ترکهای قبلی و آن شکستها را پشتِ در بگذار. اینجا قرار نیست با زور، اجبار و ترس جلو بروی. اینجا «سفر» است؛ یک مسیرِ تدریجی.
نویسنده: همسفر حمیده رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم)
رابط خبری: همسفر فهیمه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم)
ویرایش و ارسال: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
98