دهمین جلسه از دوره هشتاد و پنجم سری کارگاههای آموزشی کنگره ۶۰ ویژه مسافران نمایندگی شادآباد با دستور جلسه «صورت مسئله اعتیاد» با استادی راهنمای محترم مسافر سعید، نگهبانی مسافر مجید و دبیری مسافر امیر حسین در روز چهارشنبه مورخ 8 مهر ماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد

سلام دوستان، سعید هستم، مسافر.
در ابتدا تشکر میکنم از تمام عزیزانی که باعث شدند امروز بتوانم در این جایگاه در خدمت شما عزیزان باشم. خداوند را شکر میکنم که این فرصت را در اختیار من قرار داد.
چون جلسه امروز چهارشنبه است و حال و هوای خاص خودش را دارد، اجازه میخواهم درباره دستور جلسه «صورت مسئله اعتیاد» مشارکت کنم.
قبل از ورود به کنگره ۶۰، من اصلاً نمیدانستم صورت مسئله اعتیاد چیست. فقط مصرف میکردم و هر بار که میخواستم یک ماده را کنار بگذارم، گرفتار ماده دیگری میشدم. همانطور که استاد امین میفرمایند، از مار به عقرب پناه میبردم.
آمدم تریاکم را درمان کنم، هروئینی شدم. آمدم هروئین را کنار بگذارم، قرصی شدم. بعد سراغ اُکسی رفتم و در نهایت به متادون رسیدم.
وقتی مصرفم به مرحله اجبار رسید، یک روز تصمیم گرفتم دیگر مواد مصرف نکنم. اما چون هیچ شناختی از صورت مسئله اعتیاد نداشتم، راههای عجیب و غریبی را امتحان میکردم.
یک روز روغن کرچک گرفتم و با خودم گفتم این را میخورم تا مواد از بدنم شسته شود و بیرون برود و دیگر همه چیز تمام شود. روغن کرچک را خوردم و تقریباً تمام روز درگیر دستشویی بودم!
در همان روزها تلویزیون هم برنامههای مذهبی و عرفانی پخش میکرد. من نشسته بودم و گریه میکردم و فکر میکردم چه حال عرفانی پیدا کردهام! اما آن حال و احوال بیشتر از دو روز طول نکشید و دوباره برگشتم سراغ تریاک.
آن زمان اصلاً نمیدانستم چه اتفاقی برای من افتاده است. خدا را شکر میکنم که مسیرم به کنگره ۶۰ باز شد. آنجا تازه متوجه شدم که آقای مهندس میفرمایند آن گریهها و بیقراریها، عرفانی نبوده؛ بخشی از خماری و بههمریختگی جسم و روان من بوده است. اینجا بود که با «صورت مسئله اعتیاد» آشنا شدم.
آقای مهندس در کتاب چهارده مقاله میفرمایند علم پیچیده نیست و هر چیزی یک کلید دارد. واقعاً برای من همین اتفاق افتاد. من کسی بودم که از اسم خماری هم میترسیدم، چه برسد به اینکه بخواهم خود خماری را تحمل کنم. به همین دلیل سراغ کمپ و روشهای مختلف نمیرفتم و در آخر میگفتم: «من با همین مواد هستم تا بمیرم.» اما کنگره به من نشان داد که اعتیاد یک مسئله قابل شناخت و قابل درمان است.
من فهمیدم که جسم، روان و جهانبینی من تحت تأثیر اعتیاد قرار گرفتهاند و برای درمان، باید هر سه مورد مورد توجه قرار بگیرند.
قبل از کنگره، زندگی من تقریباً فقط حول مواد میچرخید. اینکه از کجا مواد تهیه کنم، از چه کسی بگیرم، کجا مصرف کنم و امروز که مصرف کردم، برای فردا از کجا تهیه کنم.
مثل همان مثال اسب عصاری که آقای مهندس مطرح میکنند؛ اسبی که چشمهایش بسته است و در یک مسیر تکراری حرکت میکند. من هم دقیقاً همینطور شده بودم. امروز مصرف میکردم و برای فردا به فکر تهیه مواد بودم. فردا هم که میرسید، دوباره همین چرخه ادامه داشت. از جهانبینی و نگاه درست به زندگی چیزی نمیدانستم. حتی بسیاری از واکنشهایی که در دوران مصرف و خماری داشتم، برای خودم ناشناخته بود. گاهی پاهایم هنگام خواب میپرید، گاهی دست و پایم ناخودآگاه تکان میخورد، گاهی قلبم آنقدر تند میزد که از جا بلند میشدم و نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است.
اینها واکنشهایی بودند که من علتشان را نمیدانستم. از طرف دیگر، یکسری واکنشهای پنهان هم داشتم. به دستشویی یا اتاق میرفتم و گریه میکردم و میگفتم: «خدایا، من را نجات بده. یک راهی جلوی پای من بگذار.» اینها هم بخشی از تخریبهایی بود که اعتیاد در جسم و روان من ایجاد کرده بود.
وقتی وارد کنگره شدم، آقای مهندس با مطرح کردن صورت مسئله اعتیاد، برای من روشن کردند که جسم، روان و جهانبینی باید در مسیر درمان قرار بگیرند. من حتی نمیدانستم جهانبینی یعنی چه. بعد فهمیدم جهانبینی یعنی نوع نگاه و نگرش من به خودم، زندگی و محیط اطرافم. وقتی به گذشته خودم نگاه میکنم، میبینم جهانبینی من کاملاً حول مواد مخدر میچرخید. اگر کاری انجام میدادم، هدف اصلیام تهیه مواد بود. اگر به آینده فکر میکردم، باز هم دغدغهام مواد بود. اما در کنگره کمکم این نگاه تغییر کرد.
آقای مهندس میفرمایند: «معما چون حل شود، آسان شود.» امروز وقتی با افرادی صحبت میکنم که تازه وارد مسیر درمان شدهاند، دقیقاً خودم را در آنها میبینم. همان فکرهایی را میبینم که خودم در گذشته داشتم. مثلاً با خودم میگفتم: «ای کاش یک دارویی بدهند که همه مواد را یکجا بریزم و تمام شود.» یا همیشه ترس داشتم که اگر موادم کم شود چه اتفاقی برایم خواهد افتاد. حتی زمانی که سفرم را در کنگره شروع کردم، دائماً منتظر بودم ببینم چه اتفاقی میافتد.
میگفتم الان که چهار سیسی مصرف میکنم و قرار است پایینتر بیایم، چه خواهد شد؟ همیشه منتظر اتفاق بدی بودم. حتی تا روز رهایی، فکر میکردم امروز قرار است اتفاق خاصی بیفتد، فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد و پایان این مسیر چگونه خواهد بود. اما هیچ اتفاق عجیب و ترسناکی نیفتاد. وقتی آموزشها را گرفتم، برنامه را اجرا کردم و به تدریج با روش درمان آشنا شدم، فهمیدم کسانی که میگفتند «صبر کن، وقتی دارویت پایین بیاید حالت بد میشود»، لزوماً از روی تجربه درست خودشان صحبت نمیکردند. آنها یا طبق برنامه پیش نرفته بودند، یا شرایط درمانشان متفاوت بود و یا آموزش و اجرای روش برایشان به شکل دیگری اتفاق افتاده بود. اما من وقتی طبق برنامه حرکت کردم، دیدم شرایط کاملاً متفاوت است. به همین دلیل امروز برای من «صورت مسئله اعتیاد» فقط یک موضوع برای خواندن یا یک دستور جلسه برای مشارکت نیست. این دستور جلسه بخشی از زندگی من است.
من و بسیاری از راهنماها، سفر دومها و خدمتگزاران کنگره، این آموزشها را فقط نخواندهایم؛ بلکه آنها را در زندگی خود تجربه کردهایم.
من امروز نتیجه فهمیدن صورت مسئله اعتیاد را در زندگی خودم میبینم. از آن انسانی که تمام فکر و زندگیاش حول مواد میچرخید، به جایی رسیدم که توانستم خدمت کنم، آموزش بگیرم و در کنار دیگران قرار بگیرم.
خدا را شکر میکنم که کنگره ۶۰ و آموزشهای آقای مهندس به من نشان داد اعتیاد یک معما و مشکل حلنشدنی نیست؛ وقتی صورت مسئله را درست بشناسیم، راه درمان هم میتواند برایمان روشن شود.
از همه شما عزیزان که به صحبتهای من گوش دادید، تشکر و سپاسگزاری میکنم.
تایپ، ویراستاری و ارسال: خدمتگزاران سایت شادآباد
- تعداد بازدید از این مطلب :
98